-بهنٰامخالقِاوٖ🌿
"نهتومیمانی،نهاندوه...
ونه،هیچیکازمردماینآبادی...
بهحبابنگرانلبیکرود،قـسـم...
وبهکوتاهیآنلحظهشـٰادیکهگذشت؛
غـصـههم،خواهدرفت!"
───• · · · ⌞🪴⌝ · · · •───
رمان:رهسپـارِجـٰادهیعِشـق
ژانر:عاشقانه-مذهبی-اجتمائی-رازآلود
خالقاثر:ریحانهبابائی«مـٰاهلـی»
───• · · · ⌞🪴⌝ · · · •───
خلاصه:
حسنازندباف، دختری از تبار غم و تنهایی!
کسی که سالها پیش، حلاوت شیرینی عشقِ نوشکفتهاش، بر کامش زهر شد.
دیداری ناگهانی و قلبی که به یغما برده میشود!
گذشتهای با ظاهر تاریک و تعفنآمیز و باطنی با رازی که مهر خاموشی بر آن زده شده...🔥
───• · · · ⌞🪴⌝ · · · •───
کپیحراماستوپیگردالهیوقانونیدارد❌
🦋🕯🦋🕯🦋
🕯🦋🕯🦋
🦋🕯🦋
🕯🦋
🦋
#رهسپـارِجـٰادهیعِشـق
#مـقـدمــه
در وادی عـشـق!
سالها پیش عشقت را، یادت را،
به تنفر و فراموشی باختم...
نرمنرمک عشقی که در لابهلایِ پیچکهای قلبم دفن کرده بودم را؛ زنده کردی....
حال چرا اینگونه قسیالقلب شدی؟
حالایی که من، مجنونِ معروف شهر شدهام!
لعنت بر منی که بیتوجه به قول و قرارهای ذهنم؛
باز دل باختم و اینبار...
اسیر بیرحمی و سردیات شدهام!
اگر ماندنی نبودی، اگر عاشق نبودی...
پس چرا قلب ترک برداشتهی مرا؛ به تاراج بردی؟
لعنت بر تویی که، بود و نبودت هرکدام دردی جداست و زخمی عمیق...
چگونه تاب بیاورم حضور سرد و سنگینت را؟!
بهقلم: #مـٰاهلـی
کپیحراماستوپیگردالهیوقانونیدارد‼️
🦋
🕯🦋
🦋🕯🦋
🕯🦋🕯🦋
🦋🕯🦋🕯🦋
🕯🦋🕯🦋
🦋🕯🦋
🕯🦋
🦋
#رهسپـارِجـٰادهیعِشـق
#پـٰارت1
«یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ ۚ
إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِینَ»
معنی: ای کسانی که ایمان آوردهاید از صبر و نماز، کمک بگیرید زیرا خداوند با صابران است.
آیه: 153 | سوره: بقره
[فصلاول-دیدار]
"راوی"
صدای کلخکلخ کشیده شدنِ کف کفشهای کتونیاش بر روی زمین، دلخراش بود و سهمگین!
بیتوجه به آلودگی صوتی که ایجاد میکرد؛ افتانوخیزان، قدمهای بیحالش را به جلو میکشید.
لبانش، پوسته پوسته و سپید شده بودند.
صورت گندمگونش، حال به سپیدی برف شده بود؛ همانقدر بیروح و خسته!
سایهای از غم، مردمکهای رنگین چشمانش را به احاطه در آورده بود و غمِ سنگین قلبش را عیان میساخت...
تصاویر، از هجوم قطرات سوزان اشک به چشمانش، موج برداشتند.
تند تند پلک برهم میزد تا مبادا قطره اشکی از چشمانش فرو ریزد.
شال پیچیده به دور گردنش، احساس خفگی را به او القا میکرد.
قفسهی سینهاش تند تند بالا و پایین میشد و صدای خِسخِس ضعیفی، از میانِ شکاف لبهای نیمهبازش به گوش میرسید.
کیف دستی کوچکش، برای شانههای ظریف و شکنندهاش سنگینی میکرد و او، خسته از آماج حوادث اسفبار به جلو گام بر میداشت.
مقصد را نمیدانست؛ بیهدف قدم بر میداشت
و تهی بود.
ذهنش خالی بود از هر چیزی...
بهقلم: #مـٰاهلـی
کپیحراماستوپیگردالهیوقانونیدارد‼️
🦋
🕯🦋
🦋🕯🦋
🕯🦋🕯🦋
🦋🕯🦋🕯🦋
🕯🦋🕯🦋
🦋🕯🦋
🕯🦋
🦋
#رهسپـارِجـٰادهیعِشـق
#پـٰارت2
نفسهای کوتاه و سنگین میکشید و در عین سالم بودن؛ احساس ناتوانی و خستگی میکرد.
تحمل پاهایش، به کوتاهی فاصله مابین دم و بازدم شده بود!
همانقدر بیطاقت و کوتاه...
تاب و توان پاهایش تمام شد و کمرش زیر بار سنگین حوادث خم.
دستش را حبس دیوار کرد و برای لحظاتی کمعمر، جلوگیری کرد از ریزش بدنش...
چشم بست و ثانیهای مکث کرد.
ساختمان سست و ضعیفِ بدنش، خسته و بیجان در حاشیهی پیادهرو، بر روی زمین فرو ریخت.
زانوهایش، محکم به زمین برخورد کرد و سوزشی عمیق و ژرف در پاهایش پیچید!
بیتوجه به خراشیدگی زانوها، تلاش بر ایستادن کرد اما...
قطره اشک لجبازی از گوشهی پلکش پایین چکید و بوسهزنان بر شیبِ گونهاش پایین رفت.
آرامآرام و مسکوت، همانند تمام روزهایِ گذر کردهی این پنجماه منحوس، گریه کرد و تنها توانست از بار پروزن غم قلبش، کمی بکاهد!
نگاه پر ترحم و دلسوزی عابران، زخم عمیق دیگری بر قلب و روح رنج کشیدهاش میکشید.
فراری بود از اینگونه نگاهها و حال، توان ایستادن و فرار کردن را هم نداشت!
شانههای ظریفش خمتر شد و آهِ عمیقی برخاسته از قلبش، بر زبانش جاری شد.
در همین دقایق کوتاه و کمعمر، گویی سالها پیرتر شده بود...
برای فرار از نگاههای پر معنا، سر خم کرد و مردمکهای اشکی و دردمندش را پوشاند.
پدرش رفته بود!
کوهی که همیشه پشتوانهاش بود رفته بود و او، دیگر کسی را برای حمایت نداشت...
بهقلم: #مـٰاهلـی
کپیحراماستوپیگردالهیوقانونیدارد‼️
🦋
🕯🦋
🦋🕯🦋
🕯🦋🕯🦋
🦋🕯🦋🕯🦋
🕯🦋🕯🦋
🦋🕯🦋
🕯🦋
🦋
#رهسپـارِجـٰادهیعِشـق
#پـٰارت3
"حسنا"
مردمکهای رنگینم، با سایهای از غم به آرامگاه بابا خیره شده بودند.
لبهایم در خاموشی بهم میخوردند و من، بیصدا ناراحتیام را فریاد میزدم!
نگاهم را نرمنرمک بالا کشیدم.
به قاب عکسی خیره شدم که، صورت بابا را به تصویر میکشید.
نگاهم، محتاج و نیازمند، جزبهجز صورت بابا را میبلعید. همچون گرسنهای که پس از مدتها به غذا رسیده بود!
مردمکهایم خیره شدند به لبخندی که، سخاوتمندانه روی لبها گسترده میشد و آرامش را به دل آدمی سرازیر میکرد.
نفس سنگین و پر دردی کشیدم.
با نگاهی که دیگر فروغی نداشت؛ به خاکهایی خیره شدم که به فاصلهی پنجماه، جسد بیروح پدر و مادرم در زیر آنها به خواب ابدی فرو رفتند.
لبهایم قوس کمی پیدا کردند و تلخندی هر چند محو و ناپیدا، روی لبهایم نقش بست.
بدنِ بیجان و ضعیفم را کمی جلوتر کشیدم.
میان فاصلهی آرامگاه مامان و بابا دراز کشیدم و همچون کودک بیپناهی در خود مچاله شدم.
بغض تا بیخ گلویم آمد و راه نفسم را بست.
بینفس زمزمه کردم.
+«کاش الان کنارتون بودم...»
از هجوم قطرات اشک به چشمانم، تصاویر موج برداشتند.
با درد پلک بستم و اجازهی باریدن را به چشمانم دادم.
قطرات اشک، دوان دوان از صورتم پایین میرفتند.
هقی در گلو زدم.
یتیم شده بودم...
بهقلم: #مـٰاهلـی
کپیحراماستوپیگردالهیوقانونیدارد‼️
🦋
🕯🦋
🦋🕯🦋
🕯🦋🕯🦋
🦋🕯🦋🕯🦋
🕯🦋🕯🦋
🦋🕯🦋
🕯🦋
🦋
#رهسپـارِجـٰادهیعِشـق
#پـٰارت4
چندباری کلمهی «یتیم» در ذهنم تکرار شد و هربار با زجری بیشتر، یادآور این بود که دیگر پدر و مادرم در کنارم نیستند!
در همان حین سوگواری، دستی گرم و مردانه چفت بازویم شد و صدای خشدار و پرتحکم عمو، در دالان سیاه گوشهایم پیچید.
همچون صدای سوت ممتد و طولانی قطاری که در دل سکوت بپیچد.
-«حسنا! بلندشو عموجان! باید بریم خونه.»
مردمکهای براق از اشکم را، با التماس و ترسی پنهان شده، به صورت جدی و محکم عمو دوختم.
صدایم از ازدحام تودههای بغض لرزید و کلمات، ترک برداشته در هوا موج برداشتند.
+«نمیشه...یکم...بیش..تر...بمونیم؟»
با اشتیاقی که کامل در صورت و مردمکهایم هویدا بود؛ به واکنش عمو چشم دوختم.
نفس سنگینی کشید و قاطع گفت:
-«نمیشه. باید برگردیم!»
دیگر حرفی به زبان نیاوردم.
کامل بر این واقف بودم که اگر، عمو سخنی بر زبان بیاورد؛ هرگز از گفتهاش کوتاه نمیآید!
دستان عمو همچون اهرمی، به کمکم شتافت تا بتوانم بایستم.
همزمان با ایستادن بر پاهایم، مقابل چشمانم پردهای ضخیم از جنس سیاهی قرار گرفت و سرم همچون آونگی به دوران افتاد.
عمو محکمتر بازوانم را گرفت و با صدایی که نگرانی در آن موج میزد، پرسید.
-«چی شد؟ خوبی؟»
لبهایم، بیصدا تکان خوردند و «خوبم» را
خاموش لب زدم.
بهقلم: #مـٰاهلـی
کپیحراماستوپیگردالهیوقانونیدارد‼️
🦋
🕯🦋
🦋🕯🦋
🕯🦋🕯🦋
🦋🕯🦋🕯🦋
🕯🦋🕯🦋
🦋🕯🦋
🕯🦋
🦋
#رهسپـارِجـٰادهیعِشـق
#پـٰارت5
وزن بدن کرخت و بیحالم را به شانههای عمو انداختم و با پنهان کردم سرم، در سینهی ستبر عمو، دلتنگ و پر بغض، دم عمیقی از عطر آشنا و پر از خاطرهاش گرفتم.
آغوشِ عمو، مثل آغوش بابا بود!
با همان عطر، همان گرما و همان استحکامِ پدرانه و حمایتبخش...
تکیه داده به عمو، با قدمهایی لرزان و ناتوان، به سمت درب خروجی آرامگاه، آرام آرام گام بر میداشتیم.
سکوتی سنگین و سیال، در هوا پخش میشد.
سکوتی از جنس بغض، غم و درد...
با کمک عمو، روی صندلی عقب و در کنار زنعمو و عزیز نشستم.
سرم را به پنجرهی سرد و مرطوب ماشین عمو چسباندم.
سرمای پنجره، برای لحظهای، لرز را به جانم انداخت!
بیتوجه به یخزدن پیشانیام، سرم را با لجاجت همانجا نگه داشتم.
از شدت غم و دردی که بر قلبم آوار شده بود؛ آهِ جگرسوزانهای کشیدم و برای لحظاتی کوتاهمدت، جلوی نگاهم مهآلود شد.
خورشید در زیر خاکستری ابرها، نور کهربایی رنگ و بیجان غروبگاهی خود را، بر پیکر سیاهی جاده انداخته بود.
صدای غرش رعدی در دل آسمان پیچید و قطرات باران نرمنرمک بر زمین فرود آمدند.
نگاهم اینبار، به بازی قطرات کروی شکل باران بر روی پنجره خیره بود.
خاطرهای غبارگرفته و شتابآلود در لابهلای پیچکهای سیاهی ذهن، نمایان شد و با تکثیر خود در میان سلولها و عصبها، ذهن را به یغما برد...
حالا، خاطره و زمان حال در هم میپیچیدند و مرا گیج و حیران میکردند.
صدای ترقترق کوبیده شدن قطرات باران بر روی سقف آهنی ماشین، ملودی ترسناکی شده بود و رعشه به جانم میانداخت.
بهقلم: #مـٰاهلـی
کپیحراماستوپیگردالهیوقانونیدارد‼️
🦋
🕯🦋
🦋🕯🦋
🕯🦋🕯🦋
🦋🕯🦋🕯🦋
🕯🦋🕯🦋
🦋🕯🦋
🕯🦋
🦋
#رهسپـارِجـٰادهیعِشـق
#پـٰارت6
دستانم ناخودآگاه شروع به لرزیدن کردند و دندانهایم با استرس به جان لبهایم افتادند.
تمامی اتفاقات امروز، آن خاطرهی شوم را که ردی از غم و درد داشت، برایم تداعی میکند.
سرم را تکان دادم، سعی کردم ذهنم را به سمت اتفاق دیگری سوق بدهم.
اما خاطرات سرکش و لجباز، همگام با قطرات باران سعی داشتند روحم را به تاراج ببرند.
شبی که کابوس ترسناک و وهمانگیز خوابهایم شده است!
پرندۀ سرکش خیالم، بیتوجه به مقاومت و لجبازی من؛ با پافشاری به سمت آن شب پرواز کرد...
***
‹گذشته›
در همان حین که حسینِ بیتاب و قرار را در آغوشم تکان میدادم، طول و عرض هال خانه را هم قدم میزدم.
بلاخره پس از کلنجار رفتن و ناز دادن با کلمات به حسین، خواب به چشمانش نشست.
حسینِ تازه خواب رفته را، روی تشک مخصوصش خواباندم و پتو را روی بدنش کشیدم.
مردمکهایم با ردی از نگرانی و ترس، به ساعت خیره شدند؛ حوالی ساعت نُه شب بود و این دیرکرد برای بابا، عجیب بود!
با قلبی بیقرار که هر پمپاژش، استرس را به سراسر وجودم میریخت، به سمت پنجره رفتم.
از لایِ شکاف پنجره، هوای سرد پاییز تازه از راه رسیده، خود را به داخل میکشید و به دور استخوانهایم همچون پیچک، میپیچید.
پنجره را کامل بستم و با دستم، پردههای بازیگوش سپید رنگ را به کناری زدم.
سیاهی شب، بر آسمان شهر خیمه زده بود و همهجا را به تصرف در آورده بود.
بهقلم: #مـٰاهلـی
کپیحراماستوپیگردالهیوقانونیدارد‼️
🦋
🕯🦋
🦋🕯🦋
🕯🦋🕯🦋
🦋🕯🦋🕯🦋
🕯🦋🕯🦋
🦋🕯🦋
🕯🦋
🦋
#رهسپـارِجـٰادهیعِشـق
#پـٰارت7
ابرهای خاکستری و سیاه، جلوی تلألو قرص کامل ماه را گرفته بودند.
چند ستارهی بازیگوش، از لابهلای سیاهی ابرها سوسوکنان خودنمایی میکردند.
برای لحظهای کوتاه، برقی در دل آسمان زده شد و همچون لامپی، سیاهی شب را روشن کرد.
رعد، غرشکنان در دل سیاهی ابرها پیچید؛ همانند فردی دردمند که در بالایِ کوهی استوار و سر به فلک کشیده، فریاد بزند.
قطرات باران، نرمنرمک بر پنجره کوبیده میشدند و دواندوان پایین میرفتند.
با رعد و برقی دیگر، قطرات باران شدت بیشتری پیدا کردند.
دلنگران، کف دستان عرق کرده از استرسمرا، بهم مالشی دادم.
چرا بابا نیامد؟
با چرخیدن درب آهنی خانه بر روی پاشنه و هویدا شدن، سیاهی قامت بابا از دور، لبخندی بر لبهایم نقش بست.
همچون نسیم زودگذر بهاری، به آشپزخانه رفتم و با روشن کردن زیر کتری، آمادهی مهیا کردن چای داغ و گرمابخشی برای بابا شدم.
با صدای قیژ مانند و خشک لولایِ درب، از آشپزخانه بیرون زدم و «سلام» پر انرژیام از دیدن وضعیت بابا نصفهکاره ماند.
هین کشیده، قدمی به جلو برداشتم.
+«بابا! این چه وضعیه؟ چرا اینقدر خیس شدی آخه؟»
نگاه بیرمق و کدر بابا، در نگرانی نگاهم نشست.
بیحال و زمزمهکنان «سلام» گفت.
با دیدن این حالتهای بابا، دلشوره دوباره مهمان قلبم شد، دلنگران لبزدم.
+«بابا خوبی؟»
کلماتی شکسته و نامفهوم، شدند جواب سؤال من!
بهقلم: #مـٰاهلـی
کپیحراماستوپیگردالهیوقانونیدارد‼️
🦋
🕯🦋
🦋🕯🦋
🕯🦋🕯🦋
🦋🕯🦋🕯🦋
🕯🦋🕯🦋
🦋🕯🦋
🕯🦋
🦋
#رهسپـارِجـٰادهیعِشـق
#پـٰارت8
***
‹حال›
با تکان محکم ماشین، از قعر خاطرهی سیاه بیرون کشیده شدم.
لرزش دستانم بیشتر شده بود و تپش قلبم به بیشترین حد خود رسیده بود.
احساس ضعف و بیحالی، نمنمک در وجودم رخنه میکرد و توان حرکت دادن اعضای بدنم را از من سلب میکرد.
علائم آشنای حملهیعصبی، لحظه به لحظه بیشتر نمایان میشد.
حملهای که ماههاست مهمان وجودم شده است، دقیقا از وقتی که مامان را از دست دادم تا حالا...
در این میان، ذهنم بیتوجه سعی داشت برای هزارمینبار، وقایع آن شب منحوس و کمرشکن را مرور کند.
***
‹گذشته›
حرکت نامتعادل و تلوتلو خوران بابا، منتهی شد به بالشتهایی با طرح بتهجقه بر پسزمینهی قهوهای سوخته.
به سمتش قدم برداشتم.
+«بابا، لطفاً بلندشو لباست و عوض کن بعد بیا دراز بکش!»
انگشتان دست بابا، به سمت پیشانیاش پیشروی کردند و آرامآرام، مشغول ماساژ دادن پیشانیاش شدند.
سختتر و ناواضحتر از دقیقهی پیش، جوابم را داد.
-«خست...ه...ام! بد..نم...بی..حسِ! نمیتونم...تکون...بخو..رم.»
با دلشوره و نگرانی که لحظه به لحظه، بیشتر و قویتر میشد، لب به گله گشودم.