عیارسنج (نمونه رایگان)

سکوت نفس های تو

اثر نصیبه رمضانی

صدای پرنده‌ها، وزش باد و پارس سگ‌های گله موسیقی همیشگیِ صبح‌های اینجا بود؛ موسیقی‌ای که شهرنشین‌ها برایش زیر پستم طوماری از «ای‌جان» و «وااای چه قشنگه» می‌نوشتند.

با چرخاندن دوربین رسیدم به گله‌ی گوسفندهایی که همیشه چوپان هنرمندی داشت؛ اما حدس می‌زدم جلیل امروز کنار گله نباشد. همان هم شد. دیدن جای خالی اسبی که همیشه همراهش بود، مهر تأییدی بر حدسم بود. تازه ریسه‌های چراغی که هنوز سردر خانه‌شان روشن مانده بود، خبر می‌داد امروز مراسم عروسی برادرش است.

بدون ذره‌ای فوتِ وقت، همچنان سرگرم ثبت صداهای بکر بودم؛ صدای تراکتوری که به‌سمت خرمن می‌رفت، فضا را پر کرده بود. حتی اعلام حضور آخرین خروسِ خواب‌مانده که بالاخره از ته کوچه بانگ کشید.

کوله‌ام را روی سنگ پهنی که همیشه نقش صندلی داشت گذاشتم. نشستم و کمی از محتویات داغِ داخل ماگ نوشیدم. این‌بار بدون گوشی، در برق طلایی‌ای که روی گنبد مسجد نشسته بود غرق شدم. این وقتِ سال، به خاطر کارِ اهالی روی زمین‌ها و باغ‌ها، مسجد خلوت‌تر می‌شد.

دوباره شروع به فیلم‌برداری کردم. حالا که عبدل و خاتون نبودند تا برای آمدنم به اینجا خرده بگیرند، فرصت را غنیمت شمردم و بیشتر فیلم گرفتم.

این‌بار مینی‌بوس خطیِ روستا که دود خاکستری را مثل ابر بالای سرش جمع کرده بود، در قاب دوربین جا گرفت. همان دو مسافری هم که مدت‌ها منتظرش بودند، سوارش شدند. وانت آبی‌رنگی هم با صدای تق‌تق وارد کوچه‌ی ریسه‌بسته شد تا دیگ و اجاقِ آشپزباشی را برای مراسم امشب ببرد.

هرچه که به نظرم می‌رسید ثبت کردم. با شنیدن بوی چوب سوخته، چرخیدم. لبخندزنان رد بوی دود را گرفتم. بوی نان تازه لبخندم را عمیق‌تر کرد. گوشی را باز کردم تا از همین فاصله هم خانه‌ی عزیزه‌خاله را بگیرم.

عادت داشت برای سالگرد شهید شدن پسرش نان تازه بپزد و ببرد سر خاکش؛ با سبزی‌هایی که خودش می‌کاشت، نان و پنیر و سبزی درست می‌کرد و خیرات می‌داد.

مشغول فیلم گرفتن بودم و سعی داشتم دوربین را به سمت آرامگاه پسرش ببرم؛ جایی که پرچم سه‌رنگ ایران روی مزارش می‌رقصید. همان موقع متوجه موتورسوار شدم؛ با سرعت می‌رفت و پشت سرش خاک بلند شده بود.

تصویر را روی پرچم نگه داشتم و زیر لب برای پسر عزیزه‌خاله فاتحه می‌خواندم که دوباره توجهم به موتورسوار جلب شد؛ جلوتر از کامیون باری، خاک به پا کرده بود.

دوباره روی تخته‌سنگ نشستم و هنگام نوشیدن جرعه‌ای گرم، ویدیوها را با دقت مرور می‌کردم که یکهو صدایی تیز و ناگهانی پرید میان سکوت صبح. شبیه شکستن شاخه نبود؛ انگار چیزی سنگین و محکم به جایی خورده باشد.

ناخودآگاه برگشتم. چند ثانیه فقط گوش دادم. صدای باد می‌آمد، صدای گله‌ی دوردست. اما آن صدای خشک، دوباره تکرار شد.

این‌بار دوربین را بالا آوردم و زوم کردم همان سمتی که صدا آمده بود؛ همان مسیری که موتورسوار عبور کرده بود.

#سکوت_نفس‌های_تو

#پارت۲

در فاصله‌ای دورتر از تپه، پشت قبرستان و جایی نزدیکِ باغ‌های قدیمی و زمین‌های بایر، موتورسوار ایستاد.

اخمی ناخودآگاه روی پیشانی‌ام نشست. این ساعت صبح؟ آن هم در گوشه‌ای که حتی اهالی روستا هم کمتر پا می‌گذارند او که بود؟

زوم را بیشتر کردم. تصویر کمی لرزید اما به اندازه‌ی کافی واضح بود. مردی که سوار موتور بود با کاپشن کهنه و کلاه لبه‌دار، پشت‌به‌خورشید، هر چند لحظه یکبار بر‌می‌گشت و پشت سرش را رصد می‌کرد. انگار مضطرب بود و عجله داشته باشد زودتر داخل باغ شود. صدا برای دست‌انداز‌های جاده‌ بود و خاکی که مسیرش به پا کرده بود، کم شد و اینبار کامیون‌های باری قطار شدند.

قلبم کمی تند شد. دستم را ثابت نگه داشتم تا تصویر شفاف بماند. همزمان ضبط را روشن کردم. آن صحنه عجیب باید ثبت می‌شد. کامیون‌های باری هم یکی یکی توقف کردند و موتورسوار انگار که داشت با گوشیش صحبت می‌کرد. یکدفعه مرد موتور سوار سرش را چرخاند.

حس کردم مستقیم دارد به منی که روی بلندترین نقطه‌ی روستا هستم، نگاه می‌کند. انگار سایه‌ام یخ زد.

سریع خودم را پشت سنگ پنهان کردم، اما دوربین هنوز بالا بود. از لابه‌لای شقاب کوچکی که بین دو سنگ مانده بود، ادامه دادم به فیلم گرفتن. بدون اینکه تمرکزی روی تصویر داشته باشم.

اما همانطور که نشسته بودم، در حال فکر کردن بودم تا خاطرم بیاید چه کسی می‌تواند با آن چهاردیواری مرموز کار داشته باشد؟

هنوز به نتیجه‌ای نرسیده بودم که گوشیم زنگ خورد. دستپاچه و به سرعت صفحه را نگاه کردم.

تماس از شماره‌ی ثابت بود. به اسم محل کار هاله ذخیره‌اش کرده بودم. هاله دختر‌خاله‌ام بود و بعد از اینکه ازدواج کرد از روستا رفت. رفتنی که دوست داشتم برای خودم هم اتفاق بیفتد.

تماس هاله را رد کردم و بلافاصله از کوله‌ام گوشی ساده‌ام را باز کردم. نمی‌خواستم دوربین قطع شود و چیزی از دست بدهم. همزمان که حواسم بود دوربین روی همان نقطه تنظیم باشد، با هاله تماس گرفتم.

تند و شتابزده از منی که بالای تپه بودم خواست بروم خانه و مدارک پزشکی خاتون را بدهم مینی‌بوس ببرد شهر.

خاتون را دیشب با همان مینی‌بوس فرستاده بودم شهر. وقت دکترش بود و باید عکس و سی‌تی جدیدش بررسی می‌شد.

_می‌خوای خودم بیارم؟

_نه! حوصله‌ی توبیخ عبدل‌و ندارم. به اندازه‌ی کافی خودم یکی شبیه‌شو دارم تو خونه‌.

کوله و ماگ را برداشتم و حین چک کردن جایی که در حال ثبت گزارش بودم، خبر دادم عبدل را دیشب آمدند و بردند روستای دور افتاده. پس جای نگرانی نداشتیم.

هاله نفس خسته‌اش را رها کرد و دوباره تأکید کرد فعلا بهانه دست عبدل ندهیم‌. مشخص بود دیشب شیفت بوده که اینقدر خسته و بی‌حوصله صحبت می‌کند.

هاله دوباره تأکید کرد بجنبم که با راننده‌ی مینی‌بوس هماهنگ می‌کند تا منتظرم بماند. بلند شدم و مستقیم جایی‌که چند لحظه‌ی پیش باعث تعجبم شده بود را نگاه کردم.

کامیون‌ها داشتند دنده عقب برمی‌گشتند و خبری از موتور سوار نبود. دیگر مجال نداشتم بمانم و هاله و راننده را منتظر بگذارم.

اما قبل از اینکه صحنه‌ی پرخبر را ترک کنم، با یک فکر خلاقانه‌ای، دوربین روشنِ گوشی را روی سنگ تنظیم کردم و با شتاب و خاطری جمع، به سرعت سمت پایین تپه سرازیر شدم.

حتم داشتم تا بروم و برگردم کسی به این سمت نمی‌آمد. آن هم امروز که تا عصر همه سرکار و زمین بودند و بعد هم می‌خواستند تیپ بزنند و بروند ولیمه‌ی عروس و داماد را نوش جان کنند. بقالی‌ها و آرایشگاهِ روستا در اختیار مهمان‌های شهری مراسم بود. حتی بچه‌های بازیگوش و کنجکاو روستا هم سر درس و مدرسه‌شان بودند.

نفس‌زنان و با سرعت در تلاش بودم خودم را به خانه برسانم که ناگهان ایستادم. وسط کوچه‌مان رسیده بودم. دهانم خشک شده بود. دوباره گوشی ساده‌ را باز کردم. شماره‌ی هاله را گرفتم تا یادش بیاورم آخرین بار که خاتون دکتر بود، مدارکش به این نام و به آن نشان، در خانه‌ی خودش مانده است. هاله که شنید، آخ گویان تأیید کرد و نجاتم داد.

خوشحال شدم می‌توانم برگردم سرکارم که متوجه شدم درِ خانه‌ی داماد با شتاب باز شد.

عروس بزرگ خانواده‌ی جلیل بود. با رنگ و رویی پریده، دستپاچه بود و داشت می‌دوید. متوجه من نبود. پشت سرش دختربچه‌ی گریان و مادر جلیل به صورتش چنگ‌زنان، بیرون آمدند.

بدون اینکه قصد ماندن و کنجکاوی کردن داشته باشم از ته دل آرزو کردم اتفاق بدی نیفتاده باشد، دور شدم.

اما زن که به زبان محلی روله ( فرزندم به زبان لری) می‌گفت، دلم گواه بدی داد. صداهای پشت سرم که بیشتر شدند، ایستادم. پشت درختی که می‌توانست پناهم باشد. آخر نفر بعدی که از در خانه‌ی چراغانی شده بیرون زد، پدر جلیل، چراغعلی بود. کسی که همیشه برایم نماد عبوس‌ترین آدم روی زمین بود.

تا شنیدم یکی گفت بروید عبدل را بیاورد،

#سکوت_نفس‌های_تو

#پارت۳

با اینکه هم‌زبانِ هیچ کدام از اهالی اینجا نبودم، اما چند سال هم‌خانه شدن با عبدل و خانواده‌اش، هوشیارم کرد که به کمکم احتیاج دارند.

با همین توجیه از پناه گرفتن پشت تنه‌ی درخت دل کَندم. هر چند به دلم رضا نبود قدمی بردارم.

تا برسم به در خانه‌‌شان همه مطلع شده بودند که عبدل را دیشب برده‌اند به روستای دور افتاده و خاتون امروز، روستا نیست. افروز، دخترک پر انرژی همسایه‌مان همه‌ی این خبرها را مثل بلبل داده بود که با دیدن من، گره‌ی روسریش را سفت‌تر کرد و به بقیه نشانم داد.

تا گفت آذر که هست، پاهایم برخلاف ندای درونی‌ام من‌و به حیاط خانه‌ی پدری جلیل کشاند. همانجا که حسم می‌گفت باید در نبود عبدل و خاتون پا بگذارم.

در حیاطِ خانه‌ای که هر کجایش چشم چرخاندم تا ببینم چه شده، رد و نشان عروسی امشب پر بود! از اجاق‌های ردیف شده و دیگ‌های سفید گرفته تا فرش‌های لوله شده با انبوهی از صندلی و میزهای تاشو.

پشت سرم همهمه بود و داشتم با چشم گرداندن دنبال کسی می‌گشتم که مادرش با چشم‌های خیس مسیر را نشانم می‌داد.

از گفته‌های زن، سمت حیاط پشتی‌شان پا تند کردم. می‌دویدم تا زودتر برسم. خیلی کوتاه توضیح داد پسر و شوهرش را اسب با لگد پرت کرده روی زمین.

اشک‌هایش با شرح دادن آنچه اتفاق افتاده، همراه بود که سمت حیاط پشتی خانه‌ کشیده شدم. بقیه‌ی مسیر را بلد بودم‌. مقصدم اصطبل اسب‌ها بود. روبه‌روی طویله‌ی چند هزار‌متری شان.

بدون اینکه اهمیتی به ناراضی بودن اهالی این خانه‌ی بزرگ و پرجمعیت بدهم، با دیدن پسر بچه‌ی آشنا، پا تند کردم.

وسط راهروی نیمه روشن روی کاه‌ها افتاده بود. به پشت بود و رنگ به رو نداشت. ناله می کرد‌. کنار پدرش جوانش افتاده بود. برادر بزرگ جلیل بود. جوادشان. ورژن جوان چراغعلی عبوس‌ و به نظر می‌رسید او هم پخش زمین شده باشد.

کنار پسر بچه نشستم و دستم را که پیش آوردم، پدرش مانعم شد. او هم رنگ و رویش پریده بود و به زبان محلی و به تندی مخالفتش را اعلام کرد.

دستم مشت شد و پسر بچه با دیدن مادرش ناله‌اش را از سر گرفت.

با ممانعت جواد، همهمه‌ی پشت سرم یک لحظه در سکوت فرو رفت. دستم روی لباسم مشت شد و بدون اینکه نگاه به صورت مرد بیندازم، لب زدم:

_کاری به تو ندارم. بچه‌ت داره درد می‌کشه.

مادر بچه خودش را انداخت وسط. ملتمسانه پرسید:

_می‌تونی؟

سرم را با اطمینان تکان دادم.

زن دست شوهرش را پس زد و بدون توجه به عواقب مخالفت با مردِ عبوسش، رضایت داد شرح حال بگیرم.

اینبار صدای چراغعلی بود که از پشت سرم نظر می‌داد صبر کنند.

خبر داد جلیل رفته ماشین بیاره. و من صبر نکردم و از پسر بچه خواستم نفس بکشد. با درد گریه کرد و مادرش نشانم داد اسب کجایش را لگد زده است.

#سکوت_نفس‌های_تو ‌

#پارت۴

نزدیک‌تر شدم و به آرامی پرسیدم:

_حالت خوبه آریا؟ نفس میکشی؟ باید ببینم.

آریا که ترسیده بود با التماسِ مادرش نفس کوتاهی کشید و گوش دادم.

پدرش هوف کشید و نگذاشت دقیق باشم. با هیس و ساکت گفتن، دوباره از آریا خواستم نفس بکشد. باید بررسی می‌کردم تنفسش تا چه اندازه آسیب دیده است؟ به‌نظر طبیعی بود. اما باز باید دقت می‌کردم تا متوجه بشوم آسیب تا چه حد جدی بود.

لبم را تر کردم و با آرنج گوشه‌ی شالم را کنار زدم‌. همزمان که دست روی شانه‌ی آریا می‌گذاشتم با لحنی نرم و کوتاه خواستم به هیچ چیزی جز من فکر نکند. سعی داشتم تا ضربان قلبش آرام شود. به شدت شوکه بود و ترسیده.

پدرش دوباره که دهان باز کرد حرف بزند، مجالش ندادم:

_بگو جواد حرف نزنه. نذار خودشم تکون بخوره.

زن غرزنان حرفم را تکرار کرد و جواد که داشت تکان می‌خورد، ناله کنان به کجا ماندن ماشین پیله کرد. مشخص بود اسیب جواد بیشتر از پسرش هست.

از زن خواستم بازوی پسرش را بالا نگه دارد. به سرعت گوش داد.

_یه روسری بدین.

مادر آریا خودش را نگاه کرد. بعد من را. دستش بند بود و بقیه را نمی‌دیدم. بی‌معطلی و سریع شال خودم از سرم باز کردم.

باید دور بازویش می‌بستم تا بازو نزدیک بدنش باشد. کمک می‌کرد آسیبش کمتر باشد.

داشتم به زن تاکید می‌کردم آرنج را خم نگه دارد که صدای نفس زدن‌های جلیل، حریف سکوت بقیه شد.

متوجه من شده بود که پا تند کرد سمت‌‌مان. توجهم به آریا بود که باز بررسی کنم اگر نفس‌هایش غیر طبیعی باشد، مرحله‌ی بعدی را انجام بدهم.

_دو سه تا بالشتک یا لباس میخوام. زودتر فقط. کیف. اونم بیارین.

باید بین قفسه و بازوی پدر و پسر می‌گذاشتم. جلیل که معلوم بود دست و پایش را گم کرده است، به سرعت کتش را گلوله کرد و سمتم گرفت.

لب زدم نگه دارد.

شروع مطالعه رمان