
سکوت نفس های تو
گاهی سکوت، بلندتر از هر فریادی حرف میزنه. آذر، دختر قصهی ما خیلی دلش میخواد بدونه چرا ننهخاتون سالها پیش دست بچههاشو گرفت و آوردشون به این روستا؟! جاییکه آذر اونو همیشه از قاب دوربین گوشی معرفی میکنه. اون هم با صدای نی که از نفسهای گرم یکی از اهالی همونجا بلند میشه. در این بین هاله، دخترخاله و تنها رفیق آذر، رازی داره که هیچوقت لب به گفتنش باز نکرده. تا اینکه… یه غریبهی آشنا از راه میرسه و سکوت، نفس میکشه تا قصهی ما آغاز بشه.
