39
[Type here]
-بعدا توضیح می دم، مامان!... به من اعتماد نداری کار بیخود انجام نمیدم!
-نگران نشو دیگه من جای نفسم ...مواظبشم... باشه باشه خداحافظ .
و گوشیش را با حرص روی داشبرد پرت کرد ونگاهش را توی صورت من دوخت
با چشم هایی برافروخته وابروهای مشکی گره زده پرسید
_بهتری؟
واین کلمه اش کلید بغض ِ خاموش من بود،و در اندک زمانی اشکهای داغم بود که تمام
صورتم رو خیس می کرد
-چرا اینجوری می کنی نفس!؟
میتونی حرف بزنی؟...می خوای حرف بزنی؟ .... داره نفسم بند میاد !
د دختر یک کلمه حرف بزن ،جون به لب شدم......
ومن دستام رو حایل صورتم کردم وباصدای بلند اشک ریختم وهق زدم تا شاید تصویری که
دیده بودم با گریههام از پردهی مغزم شسته بشود وآرام بشوم ،ولی فقط فکرها بود که مثل
خوره به ذهن دردناکم حمله ورشدن و به جای آرامش فقط خرابتر از دقیقهای قبل شدم ......
چرا یهو سرنوشتم جهنم شد.....
چرا رفتم به اون روستا....
یعنی اگه بودم فرقی داشت تو نتیجهی ماجرا.....
یعنی می تونستم راز عاشقیم را فاش کنم....
لعنت به تو دیده که او را دیدی......
لعنت به تو دل که بی اجازه عاشق شدی........
مهران عزیزتر از جانم به زندگیم سنجاق شد.....
اما این سنجاق به قلبم فرو رفت.........
من این نزدیکی تلخ رو نمیخوام.......
خدایا،مهران رو به جلالیها دادی ولی اشتباهی پیش اومده ...کاش تجدید نظر میکردی !
بایدمهران را به نفس جلالی می دادی نه نازنین جلالی ......
40
[Type here]
خدایا من با این درد اسیدی که جگرم را می سوزاند چه کنم؟
دستهایم را از روی صورتم برداشتم و بی صدا اشک ریختم
چند دقیقه سکوت کرد وبانگاهی که به افق دوخته بود،مغموم گفت
_حدس زده بودم ولی اطمینان نداشتم...
ترس دلم را زیرو رو کرد
حدس چه را زده بود؟
از پشت پردهی نمناک چشمانم ترسان نگاهش کردم
ماشین را گوشهای نگه داشت دوتا دستش را روی فرمون محکم گرفت و به روبرو زل زد
ـ فقط یه عاشق نگاه یه عاشق دیگه رو می فهمه!
اشکهایم خشک شد... یعنی چی میدونست؟
و او ادامه داد
ـ نگاهات ، رفتارت... منو مشکوک کرد که ... م.. م.. مهر.. ران رو دوس....
بقیه اش رو سانسور کرد ، یا شاید نتوانست به زبان بیاورد و با صدایی پر زخم لب زد
ـ ولی باور نکردم
نفس!.....
دم عمیقی گرفت
_یعنی دلم نمیخواست باور کنم ....کاش ...
و سرش را ،روی فرمون گذاشت...
باران هم به کمک حس و حالم آمده بود و صدای شُر شرش قلبم را نیشتر میزو....
چرا آسمان هم غصه دار شده بود؟
سر از روی فرمون برداشت وفقط نامم را با لحنی پر از غم و سوال صدا زد
_نفس .........
وبعدش نگاه ونگاه ونگاه...
41
[Type here]
نگاهش تلخ وسوزاننده وداغدار بود ، آنقدر نگاهش درد داشت که من مجروح اختیار از
دستم در رفت وشروع کردم به داد زدن
_چیه ؟چرااینجوری نگام می کنی ؟
نمیبینی داغونم !
چی از جونم می خوای ؟...معنی این نگاهات چیه؟... امیر تو دیگه آتیشم نزن !می فهمی !؟
آتیشم نزن !
ولم کن لعنتی !
ولم کن !
چرا نمی فهمی داغونم....؟! چرا بازخواستم میکنی ...معنی این کاش کاش گفتنات چیه؟
دست از سرم بردار .......
جملهی آخرم آنقدر تیغ داشت و بلند گفتم که تمام گلویم را سوزاند
شروع به هق هق های بلند که کردم
امیراول توی صورتم زل زد وبعد با پشیمانی و مهربانی گفت
_هیس!... نفس جان ! هیس...آروم نفس جان! غلط کردم به خدا.......
گریه نکن !
ومن همینطور گریه می کردم
که صدای بیطاقتش داد شد و توی صورتم خورد
_د لعنتی بسه دیگه اینقدر با گریههات جگرم رو نسوزون... دیوونه ام کردی!
ومن که حرفهایش به جای اینکه آب روی آتش جگرم باشد، نمک بود روی زخم دلم ،
درماشین را باز کردم وزیر تازیانه وحشی باران به خیابون خیس زدم .
امیر توی ماشین ، به طرف در بازی که من از آن پیاده شده بودم ، خم شده بود و اسمم را
پشت سر هم با التماس صدا می زد
داد کشیدم
_ولم کن لعنتی ! میخوام تنها باشم ! داغونم بفهمم ولم کن !
42
[Type here]
تنهام بزار می فهمی تنهام بزار ت...ن....ها.....
وامیر که انگار متوجه وخامت حالم شد دستهاش رو کنار سرش بالا آورد
_باشه ! باشه! هر چی تو بگی فقط آروم باش !فدات بشم !
تنهات می زارم فقط آروم باش!
وقتی دیدم درک حال خرابم را کرد بی قید ، مثل آسمون طوفان زدهی بالای سرم، در حالی
که هق هقهای جگر سوز می زدم و رویاهام رو توی ذهنم می سوزوندم ، روی
سنگفرشهای نمزده و خیس پیادهرو قدم زدم......
خدایا چطور به خونهای برگردم که عشقم محرم خواهرم شده !
خدایا چطوری تحمل کنم محبت کردنش به خواهر عزیرتر از جانم را وقتی خودم را توی
رویا لایق محبتهاش می دیدم
بی اختیار فریاد زدم
_خدا... تو که رازم رو می دونستی! خدا ! من که از توکمک خواستم !
ناله زدم
-خداجون !چرا اینجوری شد؟.......چرا؟
خدایا،.....
وبلندتر فریاد زدم
ـ خدایا
وتمام وجودم یخ کرد یا شاید هم سوخت ، رمق از پاهام رفت و فقط توانستم جسم خیسم را
تکیه به تنه درختی بدهم تا پخش زمین نشوم... شاید هم پخش زمین شدم که صدای امیر
اونطور دلخراش یا حضرت ابوالفضل گفت و به سمتم خیز برداشت
اسمم را پشت سر هم فریاد میزد و من درخلسه چشمهایم را بستم .
نمیخواستم دیگر چشمایم را باز کنم .
گرمای حضور امیر را حس کردم واینکه کتش رو دورم پیچید ،
چه گرم بود حجم کت پسر عمهام.........
ومن !......
43
[Type here]
مسخ عطر وگرمای آغوش کتش ،چشم بستم ودیگر هیچی نفهمیدم.........
حالتی خاص داشتم که تا به حال تجربه نکرده بودم یک نوع خلاء وبی وزنی !
اما خسته،با چشمانی سنگین.......
باهر زور وزحمتی بود چشم باز کردم
خدایا اینجا کجاست؟
چرا هیچ چیز یادم نمیآید؟
باگرداندن چشمهایم هیچ چیز ندیدم جز این که در یک اتاق کوچک و سفیدم ، سرم را که
برگرداندم مردی را دیدم که رو به پنجره وپشت به من ایستاده بود ودستهاش رو پشت
گردنش به هم قلاب کرده بود، مردی که شانههایش تاب خستگی برداشته بود...
به یک آن خاطرهها مثل فیلمی جلوی چشمم رژه رفتن وناخوداگاه دهن باز کردم ونامش را
با همان صدای بیرمقم صدا کردم
_امیر علی...
باچنان سرعتی به طرف من برگشت که لحظه ای فکر کردم تعادلش را از دست میدهد و
الان هست که پخش زمین بشود ؛
باصدایی خسته ومخزونی گفت
_جان!... بیدارشدی ؟خوبی؟
لحظه ای چشم بستم تا نفسم بالا بیاید
_من کجام ؟.......چکار شدم ؟....مامان وبابام کجان؟
_یه دقیقه صبر کن ، صحبت نکن دختر تادکتر بیاد معاینه ات کنه بعدش همه چی رو برات
می گم
وبا سرعت از در اتاق بیرون رفت ودقیقه ای بعد با یک خانم دکتر تقریبا چهل ساله وارد
اتاق شد.
خانم دکتر با لبخند سلامی گفت وبعد گوشی اش رابه گوشش زد ومشغول معاینه کردن شد ،
نبضم را که گرفت گفت
_الهی شکر خطر رفع شده...