رایگانملیحه بخشی

44

[Type here]

توی چشمانم زل زد

- چیکار کردی با خودت دخترخوب ؟!

دچار حمله عصبی شدید شدی ده روزه بی هوش روی این تخت افتادی!

با حالتی متحیر به امیر علی نگاه کردم وسوالی پرسیدم

ـ آره؟

امیر هم با حالت سر حرف دکتر را تایید کرد

دکتر رو به امیر کرد

_نباید عصبی بشه باید مواظبش باشین از استرس و تشنج چند وقتی دورش کنید براش

آرام بخش هم نوشتم

و دوباره مخاطب صحبتش من شدم

_ولی آرام بخش دوای همیشگی دردت نیست باید خودت به خودت کمک کنی دخترم نباید

بذاری مشکلات از پا دردت بیاره تو جوونی وقوی خودت رو رها نکن مثل یه ورزشکارکه

عضله هاش رو قوی می کنه شما هم باید اعصابت رو قوی کنی از یاد خدا هم غافل نشو که

بهترین وقویترین امداده عزیزم !باشه !

با حرکت سر و باشهی آروم من لبخندش روی صورتش پررنگتر شد امیر هم از خانم

دکتر تشکر کرد و او از اتاق بیرون رفت .

رو کردم به امیر علی و پرسیدم

_حا بگو چی شده ؟

امیر صندلیای کنار دیوار را کنار تخت من کشید وعصبی دستی توی امواج موهای مشکی

حالت دارش کشید

_وقتی توی اون بارون از حال رفتی من خیلی ترسیدم هر چی تکونت دادم و تو صورتت

زدم به هوش نیومدی ...

دم عمیقی گرفت وادامه داد

ـ داشتم سکته میکردم ...با عجله بلندت کردم با ماشین به اولین بیمارستانی که رسیدم

آوردمت اونا هم هر کاری کردن به هوش نیومدی وبرات مراقبت ویژه تجویز کردن ،خیلی

حالم بد بود نفس خیلی ! ...از یک طرف این حال تو از طرفی هم زنگ هایی که مامان

45

[Type here]

ودایی وزن دایی می زدن و من همه رو رد تماس میدادم.... آخه چی میخواستم بهشون

بگم ؟...داشتم دیوونه می شدم !

اهی کشید وادامه داد

_وای نفس !چه روزی بود اونروز!

باصدایی آروم گفتم :

_منو ببخش بد جور گرفتارت کردم.....

نگاهش را از من گرفت وبه جایی توی آسمان پشت پنجره دادوبا یک لبخند تلخ گفت :

_اینا رو نگفتم که بگی منو ببخش ....

ـ امیر به بقیه گفتی چرا اینجوری شدم؟

یه لحظه دیدم حالت چشماش حسرت شد اشک روی صفحهی چشمانش را پوشوند ولی

خودش رو جمع وجور کرد

ـ چی باید می گفتم ...

آهی کشید و لبش را زیر ردیف دندانهایش کشید

ـ گفتم خبرمرگ یکی ازدوستات رو بهت دادن اینجوری شدی!

ـ چرا مامان وبابام بالاسرم نیستن ؟تو که می گی خبر دارن از حالم!

-نفس ده روزه اینجایی دایی وزن دایی هلاک شدن بالا سرت حتی مامان من هم یه شب

تاصبح بالاسرت بود امروز من همه رو فرستادم خونه یکم استراحت کنن گفتم تا شب پیشت

میمونم که الحمدلله مثل اینکه پام سبک بود و تو به هوش اومدی...

کمی سکوت بینمون حکمفرما شد وامیر این سکوت رو شکست

ـ نفس یک چیزی داره مثل خوره منومی خوره ، از تو داغونم کرده این ده روز روبرام ده

سال کرده ، ازت خواهش می کنم جواب سوالم رو بده وبعد دیگه هیچ وقت درباره اش ازت

نمی پرسم ، اصلا فراموش می کنم چی دیدم وچی شنیدم ، ....باشه جواب میدی!؟

قفسهی سینهام با ضرب بالا و پایین رفت ، ترس و خجالت توامان محاصرهام کرده

بود...میدانستم سوالاتش درمورد چگونگی ارتباط من و مهران است ...

46

[Type here]

دلم سیاه پوش عشق یک طرفه ام بودونمی خواستم درموردش حرفی بزنم مخصوصا که

حرفهای من با زندگی خواهرم بازی می کرد ولی امیر حق به گردنم داشت باید جواب

سوالاتش را می دادم

با لحنی که غم داشت وحسرت گفتم

ـ بپرس پسر عمه،بپرس!

پشت گردنش را ماساژی دادوبا تردید لب باز کرد

ـ برام خیلی سخته بپرسم ولی اگه نپرسم هیچ وقت حال خوبی ندارم.. .....

چشم بستم و آرام لب زدم

- بپرس...

کمی نفس گرفت

ـ نفس .. .مهران ...یعنی....تو ومهران... یعنی تو با مهران ....چطوری بگم ....اگه اذیتت

کرده بگو...

یکدفعه متوجه منظورش شدم ، او فکر میکرد من و مهران با هم دوست بودیم و مهران

قالم گذاشته

تند ومضطرب وسط حرفهای نصفه ونیمهاش پریدم

ـ نه نه! امیر من با مهران هیچ رابطه ای نداشتم ....مهران نمی دونست که من دوستش

دارم اون روحش هم از حال دل من خبر نداره...

لحظه ای از حرفی که زدم خجالت کشیدم و لب گزیدم ولی باید حرفم رو تمام میکردم

ـ امیر ! من باهیچ مردی رابطه یا دوستی نداشتم.... امیر تو من رو نمی شناسی؟....به

خدامن اهل هیچی نیستم

واشک هایم بی اختیار روی صورتم میریخت که امیر علی دستش را به علامت صبر کن

جلوی صورتم گرفت

ـ نفس دست نگه دار! آروم باش... به خدا منظورم این نبود ، من از چشمام بیشتر بهت

اعتماد دارم...می خواستم بگم اگه... اگه .. مهران قولی داده و زیرش زده...

حرف زدن از جنگیدن هم برایش سختتر شده بود مدام نفسش را فوت میکرد و عرق تمام

پیشانیاش را نمدار کرده بود ، کلافه بود و این از حرکات نامتوازنش مشهود بود

47

[Type here]

- یا اگه با دل....دلت....بازی کرده باشه حسابش رو به دستش بدم....

وسرش را پایین انداخت ، میفهمیدم گفتن این جملات با غیرتی که او داشت چه انرژی از

روح و جانش کسر کرده بود ، مات ومبهوت این مخلوق خدا شدم

خدایا این مرد چرا اینقدر مرد است....

امیر ! تنها کسی که با دل من بازی می کند خود تویی نه هیچ کس دیگه...

تو با این مرام و مردانگی که خرج من میکنی داری با دل سرکشم بازی بدی را شروع

میکنی !

خانواده ام با حال بدی به دیدنم آمدن

حس عذاب وجدان داشتم

من باعث شده بودم که شیرینی عقد نازنین به کامشان تلخ بشه..

مامان پیشانیم را بوسید

ـ چه کار شدی تو نفس مامان !

لبخند تلخی زدم

ـ مگه امیر بهتون نگفته مامان ، یکدفعه خبر مرگ یکی از دوستام رو بهم دادن

ـ الهی برای دل مادرش بمیرم ، تو چند روز رو تخت بیمارستان بودی ما همه روزمون شب

شد وای به حال اونا...

هنوز حرف مامان تو دهنش بود که در اتاقم باز شد

نازی و مهران دوشادوش هم وارد اتاق شدن

هوا برای نفس کشیدن کم آوردم

اتاق برام تنگ و تنگ تر شد

وای خدایا این چه جنگی بود که سرنوشت با من راه انداخته بود

یک طرف عشقم ، یک طرف خواهرم

خدایا من طاقت این جنگ نابرابر رو ندارم

نازنین جلو آمد و با اشک صورتم را بوسید