رایگانملیحه بخشی

34

[Type here]

بچه ام برای خودش شاخ شمشادی شده بود...

هنوز تو کف قد وبالاش حیرون بودم که با شیطنت نگاهم کرد

ـ سلام عرض کردم بانو!

زود خودم راا جم وجور کردم وخجالت زده لب گزیدم

_علیک سلام

خنده اش بیشتر رنگ شیطنت پیدا کرد

_پسندیدی؟

ای خدا چرا پشت سر هم خرابکاری میکنم ، جوابش تلخ بود

_یکی دیگه باید بپسنده!

خنده روی لبهایش ماسید وشب چشمانش بی ستاره شد و با لحن خشداری گفت

_سوار شو دختر دایی همه منتظرتن؛

ازاینکه باید همش به این مرد آروم ضد حال بزنم توی دلم خودم را لعنت کردم .

لعنت به دلم

لعنت به زبانم

امیر علی حقش این نیشها نبود...

همهی راه به سکوت گذشت

برای تعویض لباس به خونه رفتم و امیر تا آمدنم پشت در متتظر ماند تا بعدش باز هم تا

محضر عقد نازنین همراهیم کنه....

ترمز دستی را کشید وگوشیش را به دستش گرفت و روی شماره ای زد وتماس را برقرار

کرد

-سلام مامان ، ما اومدیم، سر کوچهایم، بیاین دختر داداشتون رو تحویل بگیرین، ...

ولبخند کجی زد که دندونای قشنگش پیدا شد ونیم نگاهی که حواله من کرد.....

-تو تله نمیفته،چموشه !

وصدای خنده اش بلند شد!

35

[Type here]

ازفکر این که در مورد من صحبت میکنن لب گزیدم وسرم را پایین انداختم که صدای

خداحافظی کردن امیر اومد،گوشیش را با سختی توی جیب شلوارش فرو برد

-الان مامان میاددنبالت مثلاینکهمحضرشون تو کوچهاست

خودم رو جمع وجورکردم

-پیاده شم؟

نگاهی خاص خرج صورتم کرد و با دست اشاره زد

_بفرما دختر دایی !

ممنونی زیر لب گفتم واز ماشین پیاده شدم که صدای سلام عمه اسما را از پشت سر شنیدم

ورو برگرداندم وچهره خواستنی وخندان عمه، لب من را هم به خنده وا کرد

_علیک سلام عمهی گلم...

ودرآغوشش فشرده شدم

-پدر سوخته کجایی ؟دلم برات یه ذره شده

ومن را از خودش دور کرد یک نگاه خریدانه ای به سرتاپایم کرد

_لا حول ولا...چه قدر خوشکل شدی! نفس عمه...

خنده ام را جمع کردم

_من خوشکلم یا شما ،هر روز بهتر از دیروز...

عمه دوباره درون بغلش فشردم

_کمتر زبون بریز فرشته عمه!

هنوز توی بغل عمه بودم که امیر گفت

_بابا منم هستم مامان خانم اون وسطا یه سلام سوخته وجزقالهای هم برای ما بفرست

از توبغل عمه بیرون آمدم وعمه لبخندی به من زد و رو به امیر کرد

_سلام پسر گلم !شاه داماد آینده.... ان شالله دفعه بعد برای شما بیایم اینجا

امیر سرش راپایین انداخت و با تخسی که مثلا حیا هم داشت گفت:

_ان شالله ........

36

[Type here]

وخنده سر خوش عمه به آسمان رفت ودرحالی که به امیر نگاه می کرد دست من را کشید

_زود باشین بچه ها نازنین منتظر شماست گفته تا نفس نیاد بله نمیده...

ومن را پشت سر خودش کشاند ، امیر علی هم پشت سر من میآمد...

محضر پر از آینه کاری و آویزهای گل بود ، ظاهرا اقوام داماد خیلی بودند چون محضر

فوقالعاده شلوغ بود به طوری که من نازنین را به سختی از بین جمعیت دیدم ....

دفعه چهارم بود که عاقد از خواهرم درخواست رضایت عقد می خواست نازنین با چشمای

نگران توی جمعیت دنبال من می گشت ، عمه که خودش را با سرعت زیاد به کنار نازی

رسانده بود با اشاره انگشت من را نشان نازی داد ومن با خوشحالی برایش دست تکان

دادم وبوس فرستادم

نازنین هم به ثانیه نکشیده طرح شادی توی صورتش نقش بست وبا صدایی پر از حجم

عشق وخوشبختی به سوال عاقد جواب بله داد ومحضر به صدای دست وصلوات آغشته شد

و من نیز نفس راحتی کشیدم .

ولی با صدای بله آشنای داماد تلاش کردم این داماد خوشبخت را ببینم "خدایا من این صدا

رو کجا شنیدم"

در یک لحظه چشمم به داماد افتاد"

اون لبخند ! اون نگاه ! ....اون چال گونه!....

اینها خصوصیات مرد رویاهای من بود...

نه!

این امکان نداشت !

حتما خواب میدیدم !

اون هم از نوع یه کابوس وحشتناک...

چشمهایم را بادست فشردم وباز وبسته کردم ،

تصویرجلوی چشمانم مات م شد و آشکار ولی محو نشد...

معنی خلا چیست؟

جزبخت سیاه من......؟

37

[Type here]

کسی که توی جایگاه شوهر خواهرم نشسته ، خود " مهران"

مرد رویاهای من !

عشق قدیمی من!

کنار خواهرم نشسته !

شوهر خواهرم شده !

محرم خواهرم.....

زیر پام خالی شد زانوهام سست شد و خون به مغزم پمپاژ نشد، چشمهایم سیاهی رفت ،

دنیایم در کمترین زمان ممکن جهنم شد و در لحظه ای که چیزی نمانده بود نقش زمین

بشوم دست های مردانه ای از افتادن نجاتم داد و دلواپس زمزمه کرد

ـ نفس!

می خواستم از این محضر که روح من را قبض کرده بود فرار کنم ولی پاهایم با من سر

ناسازگاری گذاشته بودن واین امیر بود که ناجی تن بی روح من شد و جور پاهای بیجانم

را کشید و جان خستهام را به آخر سالن دور از چشم همه روی مبل های دوست نداشتنی

گذاشت ودیگر چشمهای تارم هیچ ندید، اصلا دوست نداشتم دیگر چیزی ببینم....

دنیایم به انتها نزدیک شده بود ، چند دقیقهی پیش با پای خودم به آخر دنیا رسیدم .

با صدای آشفته امیر و ضربات دستش که صورتم را به سوزش میانداخت کمی چشمانم را

باز کردم

صدای غم دار امیر قلبم را خش می انداخت

-نفس.... دختر دایی !....جان امیرعلی چشمات رو وا کن !

کمی بیشتر چشمانم را باز کردم وبا زحمت زیادگفتم

_خوبم ؛

کمی بیشتر چشمانم رو باز کردم وبا زحمت زیادگفتم

_خوبم ؛

امیر که انگار دم وبازدمی برایش نمانده بود با شنیدن صدایم دم عمیقی از هواگرفت تا به

زندگی برگردد

38

[Type here]

-یهو چی کار شدی دختر؟...قبض روح کردی منوکه!

خدایا چرا این مرد مهربان به زندگی من گره خورده خدایا چه دارم که به او بگویم از درد

دلم

با صدای تحلیل رفتهام صدایش کردم

_امیر....

-جان دلم!

آتشم نزن پسر ! من به ثانیه ای جهنم شدهام دیگر طاقت شعله های عشق تو را ندارم...

نالیدم

_نمی تونم نفس بکشم من رو از اینجا ببر بیرون!

با نگاهی که احوالاتم را زیر رو میکرد ، پرسید

-میتونی راه بری؟

من از سختی نفس کشیدن می گویم و تو میگویی می توانم راه بروم؟؟!

جوابم به این غریق نجات حالم فقط نگاهی غرق شده بود.....

دست زیر بازوهام انداخت

_تکیه ات رو به من بده می برمت بیرون؛

در میان همهمه وشادی جمع، من شکسته ،دستم پیچکی شد دور تنه محکم امیر و به

بیرون از محضر کشیده شدم؛

من را که روی صندلی ماشین با احتیاط نشاند ،باپشت دست عرقهایی که مانند شبنم روی

صورت گر گرفتهاش نشسته بود را پاک کرد وماشین را دور زد وسوار شد وبه چشم بر هم

زدنی دنده را جا زد و گاز ماشین را پر کرد ....

بعد از لحظاتی که از محضر دور شدیم ، گوشی به دست شد و شماره کسی را گرفت و

شروع به صحبت کرد

-سلام مامان ، من ونفس با همیم

-آره پیش منه

-نگران براچی؟...به دایی وزن دایی هم بگین...گفتم که پیش منه!