رایگانملیحه بخشی

29

[Type here]

امیر شوک زده برگشت ومشکی چشمهاش روتوی چشمهای من ریخت

_مگه از نظر تو من خوبم ؟!

از این که حرف بی سیاستی زدم ودل آشوبش روآشوبی تر کردم به خودم لعنت فرستادم آخه

چی بگم که به من امیدوار نشه ..

سر به زیر انداختم

_امیر علی راستش تو لنگه نداری، ولی هرکی یه گزینه هایی توذهنش خوبه !

کامل به طرفم برگشت و انگار بهترین موقعیت برای حرف زدن با من را پیدا کرده باشد ،

گفت

-من اون رفتاری که تودوست داری رو ندارم؟

خدایا چه جواب مرد آرام و متین روبرویم را بدهم ،چطور دل شیشهایش را بشکنم.......

_می شه جواب سوالت رو ندم؟

استکان خالی رابه دستم داد وسر به زیر انداخت، لب گزید و نجوا گونه جواب داد

_آره ...می شه ....

وبعد از سکوتی زمزمهوار گفت

_بابت چایی ممنون.....

ومدتی سرش را به پشتی صندلی تکیه دادو هیچ نگفت.....

سکوت تلخی فضای ماشین را پرکرده بود تلخ تر از هر قهوه ای که تا به حال خورده بودم

چند دقیقهی طعمدار شده به تلخی قهوه ،با باز کردن چشمهایش به اتمام رسید دستی توی

موهای مواجش کشید وپرسید:

_بریم نفس؟... به شب می خوریم!

منم بله آرامی گفتم و بلافاصله ماشین به پرواز در آمد

تا روستا حرفی بینمون ردوبدل نشد توی روستا خانهی نقلی وقشنگی را برام کرایه کرده

بودبا لوازم مورد نیاز.......

چمدان و ساکم را توی خانه گذاشت

30

[Type here]

_نمی ترسی دختردایی! من برم ؟

سر به نفی تکان دادم

_نه نمی ترسم !

-از خانم معلم روستا ،خواهش کردم شبا بیاد پیشت ،تنها نباشی ....

وسط حرفش آمدم

- واقعا به خانم معلم گفتی ؟

- چطور؟

- آخه آشنای یکی از دوستامه ، دوستم هم سپرده هوای منو داشته باشه

- ا ! الهی شکر... می خوای تا اومدن خانم معلم نرم!؟

_نه پسر عمه! برو... خیلی بهت زحمت دادم کارای خودت همه موند ،

-فدای سرت! ....پس یعنی من برم ؟

ودوباره من لب گزیدم وپلک روی هم نهادم

_بله

و تشکر وخداحافظی کردم

اون هم با تردید به طرف ماشینش و بعد خانه عزم سفر کرد.....

شب خواستگاری نازنین که رسید ، همانطور که انتظارش میرفت من توی جمعشون نبودم

اما تمام فکر ذکرم جای خواهرم واتفاق مهم زندگیش بود.

دلشورهی عجیبی توی دلم بالا و پایین میشد و به سختی زمان گذشت تا پیام مامان آمد که

خواستگارها رفتند و من با خونه تماس گرفتم.

مامان قبل از پرسیدن حال من شروع کرد از خوبی و وجنات آقا داماد گفت وگفت و گفت.

بالاخره مامان مجال به حرف زدن من هم داد......

_آخی مامان حسودیم شد چقدر از آقا داماد تعریف کردی!

صربتی گفت

-فردا باید برگردی!

31

[Type here]

با تعجب ابرو بالا انداختم

-چی میگین مادر من! من تازه رسیدم هنوز وسایلم رو جابه جا نکردم ...کجا برگردم؟

صدای آمیخته با شادی مامان توی گوشی پر شد

-آخه برای فردا قرارآزمایش خون وعقد گذاشتن !تو نیای قرار رو به هم می زنم... مگه

چند تا بچه دارم....

تعجب کرده پرسیدم

_چرا اینقدر عجله؟چه خبره؟ امشب اومدن خواستگاری فردا عقد؟

مامان برایم توضیح داد

-آخه پدربزرگ آقا داماد ناخوش احواله گفته می خواد قبل مرگش عروس نوه اش روببینه

،بابات هم به واسطهی امیرعلی خانواده اش رو خوب خوب می شناسه ولی هرچی اصراربه

تاخیر عقد کردیم قبول نکردن مثل اینکه حال بابا بزرگه خیلی بده!...نفس ،امیر علی رو می

فرستم دنبالت تا فردا اینجا باشین؛

دستپاچه گفتم:

_مامان چکار امیر دارین مگه راننده شخصی منه گناه داره، بعدشم من پروژهام روتازه

دست گرفتم کجا ببام من دو هفته بیشتر از دانشگاه مرخصی نگرفتم؛

صدای گریه مامان دلم را ناآروم کرد

-مگه من چند تابچه دارم که یکی شون نباشه......اصلا میگم دختر بهشون نمیدیم ...

چرا همیشه برای راضی کردن من از سلاح اشک استفاده میکرد ؟

طاقت اشکش رو نداشتم،

_باشه مامان فردا بلیط می گیرم میام ولی جون نفس به امیر علی نگید وگرنه لج می کنم

ونمیام ها!

"واقعامامان ها، فرشته ان ،درکمتر از آنی گریه مامان به خنده تبدیل شد"

-قوربونت برم باشه به امیر نمی گم خودت بیا، فقط خیلی مواظب خودت باش عزیزدلم!

پلک روی هم نهادم

_چشم مامان خوچگلم ،کاری ندارید،فردا اونجام ان شالله......

32

[Type here]

-نه برو مادر مواظب خودت باش!

_چشم ،حتما ،فردا می بینمتون؛

-ان شالله ، خداحافظ....

جواب خداحافظی مامان را که دادم تازه یادم آمد این همه از اخلاق این شاهزاده شنیدم ولی

اسمش را نپرسیدم...

توی دلم هم خندهام گرفته بود وهم حس فضولی درگیرم کرده بود تا بالاخره به خودم

قبولوندم که بابافردا اسمش را می فهمم دیگر!

کتری تو سرخودش میکوباند و دادو فریادش تا اتاق میآمد وفضای آشپزخونه را مه آلود

کرده بود با عجله به کمکش رفتم وچایی خوش رنگی دم کردم

خانم معلم روستا امشب را هم جای من می خواست صبح کند ......

خانم مهربان وخوش اخلاقی بود فقط یکم لهجه ترکی داشت ومن بعضی حرفهایش را

متوجه نمی شدم ...

صبح با صدای ظریف ولهجه قشنگ آیناز (خانم معلم روستا)چشمایم را باز کردم

سر که گرداندم دیدم سفره را پهن ودوتاچای خوش رنگ سر سفره گذاشته است

با لحن خوابآلود گفتم

- به به بوی نیمرو با روغن محلی هم دل آدم رو زیر ورو می کنه؛

-پاشوگول قیز،مگه نمی خوای بری عقد کنون باجیت پاشو دیرت میشه ها....

دستام رو بالای سرم بردم وکش وقوسی به خودم دادم

_چه طوری از این هتلی که برام ساختی دل بکنم.......

ماهی تابه به دست خنده ریزی کرد

_قابل شما رو نداره پاشو دختر مامانت منتظر تا برسی شهر دیر می شه!

توی یک حرکت قید بیحالی را زدم و از جام بلند شدم

_چشم قربان

وراهی سرویس بهداشتی شدم

33

[Type here]

بعد صبحانه آیناز گفت :

_نفس آقا خلیل....

شوهرش را میگفت

- دم در منتظرته که به ترمینال برسونتت بیا اینم بلیط اتوبوس آقا خلیل صبح زود رفت

وبرات گرفت..

شوکه شده به آیناز نگاه می کردم که کفت

_بلیط رو بگیر دیگه !برو زود حاضر شو زیر پای شوهرم علف سبز شد

فقط تنهاکاری که تونستم از خوشحالی انجام بدم این بود که توی آغوشم کشیدم وبوسهای

روی گونهاش کاشتم

_ان شالله دامادی پسرت جبران کنم؛

دوباره خنده ریزی کرد

_حا کو پسرم که تو دامادیش جبران کنی!

همانطور که به طرف لباسهایم می رفتم جوابش رادادم

_منم برا همین گفتم دامادی پسرت...

وباهم خندیدیم

ازوسایلم فقط یه کیف دستی برداشتم وبقیه را داخل همان خانهای که اسکان داشتم ، گذاشتم

.

به مامان زنگ زدم که دارم حرکت میکنم وبعد آیناز وآقا خلیل تا ترمینال همراهیم کردن ؛

سه چهار ساعتی طول کشید تا اون اتوبوس غرغرو من وبقیه مسافرها روبه مقصد رسوند

؛

از ترمینال که بیرون اومدم قصد گرفتن تاکسی کردم که صدای بوق ماشینی من را متوجه

ماشین امیر علی کرد راهم را به طرف ماشینش کج کردم که در ماشین را باز کرد

پیاده شد وسلام کرد

هنور جواب سلامش را نداده بودم که متوجه کت وشلوار مشکی شیک تنش ولبخند کمرنگ

لبش شدم