رایگانملیحه بخشی

محسن کیف و هندرفری به دست وارد شد وسایل ها را توی دستش بالا گرفت وگفت:

-بیا خاله اینم وسایل بچه هات ولی بهشون آموزش بده خسیس بودن خیلی کار بدیه....

نیم ساعت بعد همه توی ماشین پارک شده توی حیاط نشسته بودند ،

370

[Type here]

من آخرین نفر بودم که همهچی را سامان داده بودم و حالا پشت در ایستاده بودم .

در سالن را بستم وبه طرف در حیاط حرکت کردم تا در را برای خروج ماشین باز کنم

محسن از داخل ماشین صدا بلند کرد

- خاله جونم بیا بشین من برم در رو باز کنم ، اینجا کسی هوای تو رو نداره!

چشم غرهای به صورتش انداختم و به طرف در رفتم ، احساس کردم صدای در زدن آرامی

را شنیدم ولی گفتم شاید اشتباه کردم ، سر صبح که با ما کار داشت؟

یک لنگه ی در حیاط را که باز کردم ، مثل مجسمه خشکم زد

-نفس خودتی ! فدات بشم می دونی چقدر دنبالت گشتم تا پیدات کردم....

نفسم بند امد ، قلبم یکی در میان ولی محکم زد

باورم نمیآمد گذشته دوباره به سراغم بیاد

من دیدن دوبارهی این ادم را نمیخواستم

یک لحظه در را بستم وبه در تکیه دادم

همه از توی ماشین متعجب نگاهم کردند

امیرعلی و محسن حالم را فهمیدند و از ماشین بیرون پریدند

امیرعلی سریع خودش را به من رساند

-نفسم ؟ چی شد عزیزم....کی پشت در بود ، یه هو چت شد؟

اشکم ریخت

محسن آشفته نگاهم میکرد

فقط تو چشمای امیر زل زدم

در کوبیده شد و من نفسم رفت

-از پشت در بیا اینطرف ببینم کی پشت دره...

صدایش از پشت در امد

- نفس خانم ؟ نفس جان !...جان عزیزت درو باز کن ، کارت دارم ، میدونم بد کردیم ، درو

باز کن کار واجبی باهات دارم...

371

[Type here]

یک آن تمام وجودم رو نفرت گرفت

این زن چطور به خودش اجازه می داد دوباره به سراغ من بیاد

بی توجه به امیر به طرف در برگشتم ، در را با ضرب باز کردم

وتوی صورت زن روبرویم هوار کشیدم

-دیگه چی می خواین از جونم ؟چرا ولم نمی کنید ؟

چشمهایش رنگ ندامت داشت

-ماکه بیست ساله سراغتم نگرفتیم ...

از حال من چه خبر داشت ، از کابوسهایم هنگام افتادن طناب دار دور گردنم ، از جان دادن

جمشید و بچهای که ندیدمش ، از کتکهایی که بیگناه این زن و مادرش نصیبم کردند وبدتر

از اینها پنهان کردن حالم از امیرعلی بعد از بیدار شدن از وحشت آن خوابها !

کسی حال مرا درک نمیکرد جز آنکه به حالم نشسته باشد

-سراغمو نگرفتین ولی کابوستون همراهمه ، شبی نیست خواب اون روز لعنتی وزندان

وطناب دار رو نبینم ، شبی نیست داداشت دست دور گردنم نندازه وخفه ام نکنه. ..شبی

نیست بچه ی مرده ام تو خوابم نیاد وازم کمک نخواد که نزارم بمیره...

از صدای دادم گلویم خش برداشته بود

-جمیله ، اینجا چی می خوای ؟! برو بذار به درد خودم بمیرم...

امیر دست دور شانه ام انداخت و میان حصار بازوانش محصورم کرد

-نفس آروم .....

درمان دردم را میدانست ،

شنیدن دو، سهآهنگ ضربان قلبش مثل قرص زیر زبانی به زندگی بر میگرداندم

بچه هایم هم کنار محسن صف کشیده بودند و محسن هم با ابروان گره خورده، حمایتگرانه

دست دور شانههایشان انداخته بود .

پسر نازی و مهران بود اما تحت سرپرستی امیر علی تربیت شده بود ، کمتر از این هم از

او انتظار نمیرفت به نگاه ترسیده ، مات ومبهوت بچههایم زل زدم ، هیچوقت من و امیر

نگذاشته بودیم تنش وارد زندگیمان شود

372

[Type here]

صدای هق هق جمیله نگاهم را به سمتش تاب داد ، مثل ابر بهار از کنار چشمهایش اشک

می ریخت.

سرم گز گز میکرد و درد تا چشمانم را احاطه کرده بود

از آغوش امیرعلی جدا و روی پلهی کنار در نشستم ودست به پیشانی دردناکم گرفتم

-جمیله من که شوهرت رو بخشیدم ، مادرت رو بخشیدم ، هر چی جمشید برام ارث گذاشته

بود رو به خودتون دادم ...دیگه چی از جونم می خواین ، اینجا چکار می کنی....

جمیله جلویم زانو زد و با التماس زار م زد

-نفس ....مامانم حالش بده ، داره میمیره ، همش گریه می کنه وضجه می زنه ، نه خواب

داره نه بیداری ! سرطان تمام بدنش رو گرفته ، ثانیه ای نیست که درد نکشه ....

سرش تا آخرین حد روی گردنش خم میشود

-تقاص پس دادیم نفس ... تقاص دادیم...

هق میزند و نفسش به شماره میافتد

-مامانم می خواد ببینتت ، می خواد حلالش کنی....

تا مغز استخوانم آتش گرفت ، ظلمهایشان را کرده بودند و حالا حلالیت میخواستند ، من به

درک جواب بچهای که چیزی نمانده بود تا چشم به این دنیا باز کند را چه میخواستند

بدهند؟

با شتاب از جایم برخاستم

-جمیله برو .... از اینجا برو ....کار شما قابل ببخش نیست !

داد زدم

-برو جمیله.....نمیخوام حرفهات رو بشنوم

محسن ماشین را روشن کرده بود و از دری که من نفهمیدم کی بازش کرده بود، بیرون زد

جلوی در ماشین را نگه داشت ، با گره ابرو ، عصبانی گفت:

-آقا امیر علی خاله رو بیارید تو ماشین حالشون خوب نیست!

جمیله ملتمس به امیر علی زل زد

-آقای صانعی خواهش می کنم نرید!

373

[Type here]

چطور رویش میشد از امیرعلی خواستهای داشته باشد ، یادش رفته بود التماسهای

امیرعلی را چگونه بیجواب میگذاشتند یا به تمسخر و کنایه پاسخش میدادند...

مرد حامیام زیر بازویم را گرفت و به طرف ماشین کشاندم و رو به جمیله گفت:

-الان وقتش نیست خانم مرویان ! لطفا از اینجا برید می بینید که حالش خوب نیست ...

وبعد از چند دقیقه همهمان طوفانزده توی ماشین نشسته بودیم

محسن با صورتی گرفته ، مهر به لبهایش زده بود و خیره به روبرو رانندگی میکرد

من و امیرعلی عقب کز کرده بودیم ...

بهار دمق از صندلی جلو به طرفم برگشته بود و به اشکهایم زل زده بود و بنیامین سرش

را روی پاهایم گذاشته بود و ترسیده نفس میکشید و کلا سکوت حاکم بر جمعمون شده

بود....

روز اول مهر ، نه بچهها پی درس و مشقشان رفتند نه من و امیرعلی سرکار!

غم به زندگیمان شبیخون زده بود..

روی تخت دراز کشیده بودم

خواب از چشمهایم فراری شده بود

به طرف امیر برگشتم دست روی چشمهایش گذاشته بود

نمی دیدم خواب است یا بیدار....

خیلی آرام صدایش کردم

-امیر علی؟

همانطور که دستش روی چشمهایش بود با صدای بمی جواب داد

-جانم....

کامل به پهلو به طرفش چرخیدم

-بیداری؟

دستش را از روی صورتش برداشت وچشم به نگاهم دوخت

-مگه می شه تو داغون باشی ومن خوابم ببره....