رایگانملیحه بخشی

365

[Type here]

تو رو نمیبینم و نمیخوام ارزش داشت .... به اینکه تو مال منی....فقط مال منی! ارزش

داشت

وسط حرفم آمد ، یک دستش پشتم نشست و به راهی که در پیش داشتیم هدایتم کرد

- خانم ارزش !...پدر امیرعلی رو درآوردی تا به این ارزش رسیدی

سرم را روی شانهاش گذاشتم

- به جاش الان خالص و بیغش مال توام...به جاش الان قَدرت رو میدونم و هیچ لحظهای

آرزوی کسی غیراز تو رو نمیکنم

بین فاصلهی انگشتان تا سینهاش ، میان حدفاصل قد دستش جایم داد

- میدونم ای کاش دیگه فایده نداره ولی ای کاش روزهای زجر کشیدنت رو نمی.دیدم

امیرعلی بود دیگر! وسط تمام لحظهها باز هم فقط ناراحتیهای مرا میدید نه خودش را....

از تو ممنونم بخاطر حس خوب دستهایت وقتی می توانست بگریزد از این شانه های افتاده

و اشک های مانده در دیدگانم...

از تو ممنونم بخاطر اثبات بودنت در این سرای آهنین آدم ها که هر ثانیهاش ترس است و

آواز تنهایی...

زمان به افکارم آموخته بعضی آدم ها سایه ی وجودشان غبار از دل تنگت برمی دارد چه

برسد به حضور همیشگی شان!

تو یک نگاهت می ارزد به تمام آنانی که باید می بودند اما نمانده اند...

بیست سال بعد.....

-نفس این دخترت همش سر به سرم می زاره

لبم را به دندان گرفتم وگفتم:

-هیس محسن جان ، می دونی امیرعلی بدش میاد به من می گی نفس ، باز هی می

گی؟...یک خاله ای وجونی وخانمی تنگش بزن دیگه ، خاله!...

شانهای با بیخیالی بالا انداخت و گفت:

366

[Type here]

-اگه بدش میاد چرا خودش بهت میگه نفس!...

نفسم را از بینی بیرون دادم وبا حرص گفتم :

-مثل اینکه شوهرمه ها....

دستش را دور شانهام حلقه کرد وقد بلندش را به رخم کشید

-خاله حیف تو نبود زن این امیر علی خان شدی ؟

وسری با تاسف تکان داد

با آرنج توی پهلویش زدم

-هی باز لنگای درازتو از گلیمت دراز تر کردی....

خنده ای کرد و گونهام را بوسید

-قوربون خالهی خودم بشم که نقطه ضعفش آقا امیر علیشه...

خودم را از حلقه ی دستش بیرون کشیدم

-کوفت ، فقط یاد داره همه رو حرص بده...دراز ییلاق!

صدای امیر علی از توی حال آمد

-محسن ، باز تو جورابای منو پوشیدی؟....

از گوشه ی چشم نگاهی شاکی به چهرهی شیرینش انداختم

شانه ای بالا انداخت وطلبکارانه گفت:

-خب من اول بیدار شدم ، حق انتخاب با من بود..

سری به طرفین تکان دادم و زیر لب غریدم

- از دست تو محسن

و صدا بلند کردم

-امیر علی جان ، الان جوراب نو بهت می دم

تا سر توی کمد کردم ، خودش را به هال رسانده بود و صدایش را از فاصلهی دورتری

شنیدم

367

[Type here]

-امیر علی جان ، این قد این نفس رو اذیت نکن

ادای مرا در میآورر ،از طرز حرف زدنش خنده ام گرفت ، این بشر درست بشو نبود

خودم را توی هال رساندم

امیر علی ابرو در هم گره داده بود و غرید

-باز گفت نفس !

ویشگونی از پهلوی محسن گرفتم وپشت سرش گفتم

-محسن ، برو چاییتو بخور یخ کرد

صدایش هوا رفت ، بیآبرو رسوایم کرد

-آخ ، آخ ، خاله پهلوم سوراخ شد...

تو این خونه امنیت جانی ندارم ، محبتشون هم با ضرب وشتمه....

خداااااا

وبه طرف آشپزخانه حرکت کرد ، از دید که خارج شد امیر علی هم ریز خندید

سری تکان داد وگفت:

-فقط قد گنده کرده ، ها....

واو هم به طرف آشپزخانه رفت

همین موقع بنیامین در اتاقش را باز کرد وبا چشمای پف کرده وموهای بهم ریخته بیرون

آمد

خواب آلود لب زد

-سلام مامان ...

دست درون موهایش کشیدم

-علیک سلام گل پسرم ، زودباش پسر مادر ، روز اول مدرسه ها دیر می رسی مدرسه!

ودراتاق بهار را هم زدم

-بهارم ، پاشو مامان دیرت شد...

368

[Type here]

صدایش از پشت در امد

-من بیدارم مامان... الان میام

بنیامین رفت سرویس بهداشتی و من هم به آشپزخانه رفتم

امیر ومحسن پشت میز نشسته بودند وصبحانه می خوردند

چای برای خودم وبچه ها ریختم وپشت میز نشستم

بهار آماده شده توی دربند در ایستاد

روبه محسن شاکی گفت:

-داداش محسن باز کیف منو تو برداشتی؟

محسن با نگاهی مظلوم ، مثل گربهی شرک ، به من خیره شد

باسر کج نگاهش کردم

-باز صبح شد ، شاکی هات یکی یکی اومدن ...

اخم هایش را مصنوعی درهم کرد وبه بهار چشم دوخت

-اول اون شراره های آتیش رو که از کنار مقنعه ات اومده بیرون بکن تو بعد گله وگله

گذاریت رو شروع کن...

بهار ملتمس نگاهش کرد

-محسن اذیت نکن ، کیفم رو بده ، دیرم میشه...

محسن به امیر علی که دست به سینه تماشایش می کرد نگاهی کرد وگفت:

-امیر علی جون ببین پا رو غیرت ما میذاره هی موهاش تو صورتش تاب میخوره....

اخم امیرعلی که بیشتر شد ، لبی کج کرد

- خب کیفش پسرونه است ، زشته یک دختر کیف پسرونه استفاده کنه...

پا در میانی کردم

-پاشو خاله ، دیرش میشه برو کیفش رو بهش بده

تازه از جایش بلند شده بود که بنیامین هم با صورت خیس از کنار بهار گذشت و پشت میز

نشست

369

[Type here]

-تازه مامان ، هندزفری منم برداشته...

دست و سرش را به آسمان بلند کرد و حالت گریه به خودش گرفت

-خدایا ، کمکم کن ، آخه چند نفر به یک نفر ...

ولبخند را مهمان لبهای همه مان کرد.

از کنار بهارم که رد شد تنه ای به جسم ظریفش زد

بهار معترض صدا بلند کرد

-هی گنده بک ، آروم نرم شدم...

محسن دستی روی سینه اش گذاشت وخم شد

-فدای خواهر گلم ، سربازتم...

از در که خارج شد امیر علی کنار گوشم زمزمه کرد

-نفس هیچ وقت فکر نمی کردم چند روز آوردن محسن خونمون باعث بشه یه عضو ثابت

خونمون بشه....

به لبخندش لبخند زدم

-منم

خاطرات مثل فیلم برام نمایش داده شد

بعد از آزادیم از زندان ، نازی باردار شده بود وخیلی هم حالش بد بود ، من وامیر تصمیم

گرفتیم ، چند وقتی محسن را پیش خودمان نگه داریم تا نازنین حالش خوب شود

هم از محسن مواظبت می کردم هم همراه بهار شیرش می دادم ، اما وقتی بچه ی نازنین

دوقلو شد عملا محسن دیگر بچه ی ما بود تا نازی و مهران ! توی هفته اگه یک روز پیش

اونها میرفت ،بقیه هفته توی خانه ی ما بود واین باعث شد که هم چون دیگر محرم بهار

بود وهم بچه ی خوبی بود از پیش ما نرود...