رایگانملیحه بخشی

374

[Type here]

لبخند تلخی زدم

-من داغون نیستم ، خوبم ، بخواب..

نفسش را فوت کرد

-ازت ناامید شدم نفس!

متعجب و با دلهره پرسیدم

-چرا؟!

دستش را زیر سرش ستون کرد وگفت:

-برای اینکه اینقدر باهات غریبه ام که بیست سال بهم نگفتی چه شبای سختی رو گذروندی

، بیست سال درد ورنجای درونت رو بهم نگفتی....بیست سال فکر میکردم من آرامشت رو

تکمیل کردم ولی حالا فهمیدم که از درون خراب بودی و ظاهرت رو حفظ میکردی!

دست درون موهایش بردم وموهایش را بهم ریختم وبا لبخندی که روی صورتش ریختم

گفتم:

-غریبه نبودی ! خیلی عزیز بودی ... اینقدر اذیتت کرده بودم که دلم نمیخواست توی درد

شبهام شریکت کنم ، تو از جونمم برام عزیزتری....همهی زندگیم..

نفس عمیقی کشید

-مشکل تو همیشه همین بود ، همهی کارهات رو تنهایی دوست داشتی به سرانجام

برسونی....

یک دستهاز موهایم را که توی صورتم ریخته بود را پشت گوشم فرستاد

- شاید با گفتنش آروم تر می شدی ، شاید دردت تقسیم می شد ، شاید ....

ادامه نداد ، به پشت دراز کشید وچشمهاش را بست

دلم براش ضعف رفت

لبهایم را روی پیشانیش گذاشتم ومحکم بوسیدمش ، چشمهایش را باز نکرد...ابرویش را

نوازش کردم و

با ناز گفتم:

-امیر علی ؟قهری باهام....

375

[Type here]

همانطوربا چشم بسته گفت:

-مگه بچه ام که قهر کنم....

-پس چرا نگام نمی کنی...

-چون ازت ناراحتم!

لحنم ملتمس شد

-چکار کنم دیگه ناراحت نباشی...

دستش را زیر سرش گذاشت وچشمهایش را باز کرد

-از این به بعد هر چی تو دلت آزارت داد رو بهم بگو...

دستم را به حالت نظامی کنار پیشانیم گذاشتم وگفتم:

-چشم قربان!

خنده کنار لبش قدم رو رفت و پرسید

-خب؟...

ابرو بالا انداختم وسر تکان دادم

-خب چی؟!

چشم ریزکرد

-درد امشبت چیه؟!

روی تخت کنارش چهار زانو نشستم ومتفکر به روبرو خیره شدم

سکوتم که طولانی شد به حرف امد

-بگو نفس ! حرف بزن ....اون چیزایی که تو دلت مخفی کردی رو بهم بگو...

عصبی دستی روی صورت وتوی موهایم کشیدم

-مامان جمشید فکرم رو مشغول کرده!

او هم از حالت درازکش برخاست و روبرویم نشست

-می خوای بری وحلالش کنی؟

376

[Type here]

متعجب به چشمهایش خیره شدم

همیشه فکرم را می خوند

-آره ، ولی....

-ولی چی خانمم....

هوفی کشیدم

-ولی فکر کارایایی که به سرم آورده از جلوی چشمم دور نمی شه...

دستهایم را بین دستهای گرمش گرفت

-نفس بهم نگاه کن!

به نگاه مقتدرش زل زدم

به جز دستهایش از چشمهایش هم گرما سرازیر می شد

-نفس این ماجرا رو تموم کن ، همین فردا می ریم وبهش می گی حلالش کردی ، نفس همه

چیشون رو از زندگیمون بیرون کن ، حتی کینه ، حتی فکر، حتی کابوس شبانه!

-یعنی می گی کابوسام هم ازم دور میشن؟!

سر به تایید تکان داد

-وقتی حلالش کنی از فکرت ،از دلت واز سکوت شبهات هم بیرونشون میکنی

-امیدوارم، دیگه خسته شدم...

امیرعلی دراز کشید، دستش را دراز کرد وگفت:

-حالا بیا بخواب تا فردا با هم این موضوع رو به آخرش برسونیم...

سرم را روی بازویش گذاشتم ودراز کشیدم

دست دیگرش که موهایم را نوازش کرد، فکر وخیال همه چی جز امیر از سرم پرید

وآرامش مهمان قلب طوفانزده ام شد

باورم نمی شد یکدفعهی دیگر روی فرش خانهی جمشید بنشینم

مادر جمشید گوشهای از خانهی گذشتهی من وجمشید ، روی رختخواب ، زرد وزار وسر به

زیر نشسته بود....

377

[Type here]

جمیله با روی باز در را به رویمان گشوده بود و و کلی از امیر علی و من تشکر کرده بود

و قربان صدقهمان رفته بود...

پنج دقیقه ای که نشسته بودیم دائم یا از ما پذیرایی می کرد یا تشکر...

حوصله ام سر رفت ، هم خاطرات خورهی روحم شده بود ، هم رفتار شرمندهی جمیله روی

احساسم خنچ میکشید...

اسمش را باسرزنش صدا کردم

-جمیله!...بسه دیگه ، بیا بشین ، نه پذیرایی کن ، نه تشکر! ...یادت رفته ما برای چی

اومدیم؟

سینی که دستش بود را روی زمین گذاشت و دمق کنار مادرش نشست

چند لحظه سکوت بدی فضای خفهی اتاق را گرفت

امیر با آرنج به پهلویم زد

به صورت و شب سیاه مصممش نگاه کردم

با چشمهایش اشاره کرد شروع کنم

آب دهنم را قورت دادم

-بیست وچند ساله درگیر شما شدم ..

نفس عمیقی کشیدم ، هوا از گره گلویم رد نمی شد

-سالهای خوبی نبود نه کنارتون بودن ، نه تو فکرتون بودن!...

چشم بستم و باز کردم ، خدایا کمکم کن

- ولی امروز اومدم این اشتراک بینمون تموم بشه ، دیگه از تلخی حضورتون تو واقعیت

ورویاهام خسته شدم

حتی اون دنیا هم نمی خوام برای حساب وکتاب باهم روبرو بشیم...

سرم را بلند کردم و بالاخره ناگزیر نگاهشان کردم

- جمیله ، خانم مرویان برای آزادی ازدنیاتون بخشیدمتون! حلالتون کردم !...شما گردن من

هیچ دینی ندارید، ما رو به خیر وشما رو هم به سلامت!

اشک پشت پلکهایم را همانجا محصور کردم

378

[Type here]

- امیدوارم دیگه تو رویاهام هم شما رو نبینم....فراتر از اون امیدوارم حتی آشناهامون هم

از کنار هم نگذرن....

ونیمخیز شدم که بلند شوم

صدای دورگه وگرفته ی مادر جمشید وادارم کرد دوباره بشینم

-هرچی که جمشید برات ارث گذاشته بود رو هم ببر ! ....

وسط حرفهایش نفسهای حجیمی میگرفت که معلوم میکرد حالش افتضاح است

- تو فقط کابوس نداری .... منم شب و روزم تو کابوس می گذره ، جمشید شبی نیست که تو

خوابم نیاد و عذاب نکشه ، جمشید شبی نیست که دست منم نکشه وبا خودش توی عذاباش

نبره !

صدایش پر بود از بغضهایی که کهنه شده بودند

- ارثی که برات گذاشته رو با خودت ببر....

لحظه ای حرف نزد

بعد گوشه ی روسریش را کنار زد وگلوی کبود ومتورمش را به نمایش گذاشت

-اگه تو پنج دقیقه طناب دور گردنت بود ....

صدایش خش بیشتری برداشت

-من ده ساله یک طناب نامریی افتاده دور گردنم ، یه موقع هایی اینقدر دور گردنم سفت می

شه که از بی هوایی پا به زمین می کوبم و سیاه وکبود میشم ، ویک موقع هایی هم کمی

راحتم می ذاره....دکترها هم نمیفهمن چه بلایی سرم اومده ....ولی خودم میفهمم وقتی به

یک نفر اینهمه ظلم کنی یک جایی جلوت رو میگیره....

عرق روی صورتش نشسته بود و جمیله با رقت و دلسوزی نگاهش میکرد و آهسته اشک

میریخت

- خوش بحالت که اگه درد کشیدی، حداقل ودنیا وآخرتت رو به باد فنا ندادی!

آهی کشید و به جمیله اشاره کرد

جمیله هم بلند شد و از توی کمدی پاکتی را برداشت وبه دستم داد

-سندای چیزایی که جمشید برات گذاشته...

379

[Type here]

نگاهش را به زمین دوخت

- نفس منم ببخش! منم تقاص پس دادم ، بعد از اینکه سعید رو بخشیدیم و آزاد شد.... ولم

کرد و رفت دنبال دخترخالهاش! تازه بعدش فهمیدم دوستش داشتم ، تازه بعد نبودنش جای

خالیش عذابم داد....سرت رو درد نیارم منم کم بهت بد نکردم منم ببخش !

چند دقیقه گذشت ، سکوت جمع که طولانی شد با اشارهی امیر بلند شدیم واز خانه بیرون

زدیم...

هنوز به سر کوچه نرسیدیم که صدای شیون وزاری جمیله باعث شد سرجایم میخکوب شوم

مادرش مرد !

وجمیله دیوانه وار جیغ می کشید

بی اختیار اشکم چکید

امیر نگاهم کرد ، او هم غمگین بود

-نفس!

پلکهایم را محکم روی هم فشار دادم وقطره های درشت اشک پشت سر هم از بین

مژههایم فرو ریختن

-کاش آدما اینقدر بد نمی شدن ، کاش اینقدر همه چی رو زیر پا نمی ذاشتن

لبم را با دندانهایم فشار دادم

-امیر دلم به حالش سوخت ...

سرم را به طرف آسمان بلند کردم ، با انگشت شصت واشاره اشکهایم را پاک کردم و رو به

خورشیدوسط آسمان لب زدم

-خدایا ! واقعا بخشیدمش ، اگه راه داره تو هم ببخشش....

همسایه هایشان به طرف خانهشان دویدن وما بر عکس جهت خانهی جمشید با غمی که

روی دوشمان سنگینی میکرد قدم برداشتیم.

روی تخت کنار امیرعلی که خوابیده بود، نشسته بودم و سورهی "الرحمن"برای جمشید

ومادرش میخواندم .

380

[Type here]

سوره که تمام شد ، قرآن را بستم و روی کمد گذاشتم ، جمشید تمام داراییاش را قبل

مرگش به نام من کرده بود ، جمشیدی که وقت عصبانیت از خودبیخود میشد و مرا اصلا

نمیدیددر خفا و تودرتوی ذهنش برایم از تمام سرمایهاش مایه گذاشته بود...

ارثیهای که جمشید برای من گذاشته بود را با مشورت امیر به بچه های یتیم دادم برای

ببخشش گناههای جمشید ومادرش....

او که لطف پنهانی به من روا داشته بود حالا محتاج کمک بود نباید از او دریغ میکردم.

بعد از اینکه بخشیده بودمشان وکینه را از دلم بیرون کرده بودم خیلی آرام شده بودم...

به آرامش طلوع سرخ دریاها...

نگاهم به منبع آرامشی که جانم به جانش بند بود کش آمد

کنارم آرام به خواب رفته بود ، پتویش را تا روی سینه اش بالا کشیدم و به موهایش که

جو گندمی شده بود و مردانگیاش را بیشتر به رخ میکشید روی پیشانیاش مهر محبت

گذاشتم ،

دستم را به طرف خودش کشید

-اگه کارت با مرده ها تموم شده یک سرم به زنده ها بزن!

خنده ام گرفت

!؟ینبود خواب مگه-

با چشمهای بسته ، ابرو بالا داد

-نوووچ....آخ حال داد بوس بیخبر!

گونهاش را محکم کشیدم و با غیظی از سر محبت لب زدم

-جون نووچ ، نفس نووچ....

خندید و آخ ، آخ کرد و من محو زیبایی روح بزرگش شدم.

خدایا ممنون برای هدیه ای به نام "آرامش" و یار همراهی به خوبی امیرعلی!

Commented [WU1]:

381

[Type here]

پایان "وقتی پاییزم بهار شد"