360
[Type here]
_اون روز که صبح زود بهتون زنگ زدم هم ، می خواستیم شما رو قربانی نقشه مون
بکنیم ..همه چی طبق نقشه پیش می رفت جز حمله ی جمشید به شما و گلدونی که شما
توی سر جمشید زدید ، وقتی من جمشید رو تواون حال دیدم یک لحظه ماتم برد اما تا دیدم
شما وجمیله و مادرش از در اتاق بیرون رفتید دوباره کینه تو دلم شعله کشید وگلدونی که
شما یک بار ضربه به سرجمشید زده بودید روبرداشتم وچندین ضربه پیاپی به سر جمشید
زدم
احساس خفگی دست دور حنجرهام انداخته بود
دیگر نمی توانستم نفس بکشم ، از روی صندلی بلند شدم
نگاه همه به طرف من برگشت
بغض لعنتی ولم نمی کرد ، چشم به نگاه سرد سعید انداختم
باران اشکم بند نمیآمد ، نفسم را با زور بالا کشیدم
سرم را به چپ وراست تکان دادم و بریده بریده واز اعماق وجودم با هق هق گفتم:
_ولی حقش نبود ، ...حقش مردن نبود ، تو می دونی چقدر منتظر دیدن بچه اش بود ؟ تو
می دونی چقدر عروسک برای بچه اش خریده بود ، تو می دونی باعث مرگ بچه اش هم
شدی .....
دست امیر علی دور شانه ام نشست
_نفس ! آروم ...تو هنوز حالت خوب نشده....
به صورت درهمش نگاه کردم ، چشمهایش سرخ و طوفانی بود ولی با آرامش وجودش
حرف می زد تا من را آروم کند...
دست امیر را گرفتم با التماس زار زدم
_امیر علی از اینجا بریم ، منو از اینجا ببر، دیگه طاقت ندارم اینجا بمونم ، دارم خفه می
شم.... دارم دق می کنم...
رنگ نگاهش مشوش شد دوطرف شانه ام را گرفت و با هول گفت:
_باشه ، باشه ، می ریم فقط تو آروم باش ، می ریم عزیز دلم...
با ضجه ادامه دادم
_تو رو خدا بریم...من اینجا نمی تونم آروم باشم ، بریم امیرعلی...
361
[Type here]
امیر هم بی توجه به دو مرد روبرویش دست مرا گرفت وبه سمت در کشاند
تصمیمهایش با دل من رنگ عوص میکرد ، خوب معلوم بودتنها چیزی که طاقت نداشت
تحمل کند، زجر کشیدن من بود...
هنوز به در نرسیده بودیم که سعید صدا بلند کرد
_خانم جلالی دختر خاله ام حامله است
لحظه ای ایستادم...نفسم رفت ، یک بهار دیگر وسط ماجرا بود ؟
_من به بچه ی شما رحم کردم ، خواهش می کنم شما هم به بچه ی من رحم کنید
پاهایم روی زمین قفل شد ولی امیر دستم را کشید وباهم آن اتاق لعنتی را ترک کردیم....
بیرون زندان ، کنار ماشین هردونفرمان ساکت نشسته بودیم ، اشک هایم هنوز می ریخت و
من به نقطه ای روی در ماشین زل زده بودم....
امیر علی گوشیش را از جیبش در آورد وشماره ای گرفت
_سلام داداش...
_کار داری یا بیکاری....
_می خواستم با یه تاکسی بیای در زندان...
_نه ، خودت ماشین نیار ، حالم خوب نیست ....
نگاهم صورت امیر را نشانه گرفت
مرد مهربان من حالش خوب نبود
او هم نگاهم کرد وادامه داد
_نمی تونم رانندگی کنم ، تو بیا ماشینم رو ببر ما با تاکسی می ریم
_تشکر داداش...
_یاعلی ، خداحافظ
وتماس را قطع کرد
_چکاری امیر علی...
362
[Type here]
نفس عمیقی کشید ولبخندی زد
_وقتی تو رو اینقدر داغون می بینم ونمی تونم برات کاری کنم ، بهم میریزم....
دستهایم را روی ته ریش های صورتش گذاشتم
_امیرم وقتی تو پیشمی داغون نیستم ، حالم بد نیست ، بیچاره نیستم....وقتی تو هستی
بهترین حال دنیا رو دارم...
اشکهایم را پاک کرد وگفت:
_پس اینا چیه همش از چشمات میریزه ومنو آچمز می کنه....تو نمیدونی من طاقت دیدن
اشکات رو ندارم
توی چشمهای مشکیش زل زدم
_امیر علی ، اینا ته مونده ی زندگیه قبلیمه که به اسم اشک داره از من جدا می شه ، بزار
بباره ، بزار تموم شده ، می خوام خالص مال تو باشم ....
لبخندی زد
_پس لطفا زودتر تموم شه ، که دلم دیگه طاقت دیدنشون رو نداره...
من هم به تلخی خندیدم
_چشم ، قول می دم
دستهایم را از صورتش جدا کرد ، و بیتوجه به اینکه داخل خیابان هستیم بوسیدشان
وتوی دستهایش گرفت....
دیگر رمقی برایم نمانده بود
اگر مرد کنار دستم نبود حتما تا حالا از زندگی جا زده بودم
تکیه داده به امیر وبی حال منتظر نشسته بودم
تاکسی کنار ماشین امیر ترمز کرد ومهران از درونش بیرون امد
نگاهم بیهوا روی مهران ماند ، او که زمانی دلم برایش سریده بود ، او که شوهر خواهرم
شد و شروع بدبختیهایم از روز عقدش آغاز شد...
میتوانم اعتراف کنم در مقابل امیر علی هیچچیزی برای عرض اندام نداشت
عاشق چه چیزش شده بودم که امیرعلی را نمیدیدم ، وللهُ اعلم!
363
[Type here]
از روی جدول بلند شدیم و مهران ترسیده به طرفمان آمد ، قیافههایمان را با نگاهش اسکن
کرد و در حال دست دادن به امیر پرسید
- چی شده داداش ؟ خوبید؟
و لحظهای روی چهرهی من متوقف شد
امیرعلی سویچ ماشینش را بین هوا معلق نگه داشت و جواب داد
- رفته بودیم دیدن قاتل جمشید...
مکث کرد و ادامه داد
- روانمون به هم ریخت...لطفا تو ماشینم رو ببر ما هم یک جوری خودمون رو
میرسونیم... هیچ کدوممون نمیتونیم رانندگی کنیم
آه افسوسواری کشید ، همهی خانوادهام حتی مهران هم درگیر چالش زندگیام شده بودند ،
سویچ را گرفت و به چشمهای امیر علی زل زد
- خب من چکارهام داداش ...شما بشینید تو ماشین من انجام وظیفه میکنم...
امیرعلی با لبخندی دست روی شانهاش گذاشت
- آقایی داداش!... مسئلهی این حرفها نیست ، اصلا تحمل یک محیط بسته رو نداریم ...اگه
میشه تو زحمت بکش ماشین رو ببر ، ما قدم بزنیم و بیایم شاید یکم حال و هوامون عوض
بشه...
مهران دست روی چشمش گذاشت
- چشم داداش
و نگاهش بالاخره به طرف من کشیده شد
- امری باشه خواهرزن ؟
لبخندی زدم
بر خلاف آن روزهای مزخرف خواهرزن گفتن امروزش را دوست داشتم، امروز از اینکه
نسبت خواهر زنش را داشتم و نه هیچ نسبت دیگری ، خدا رو شکر کردم
آهسته کلمات را بر زبان اوردم
- ممنون....همینکه اومدید دنیا ارزش داره!
364
[Type here]
لبخند زد ، همان لبخندی که روزی برای دیدنش حاضر بودم به تمام دنیا باج بدهم ولی
امروز برایم فقط یک لبخند بود ، همین و بس!
- وظیفهاست خواهر زن....
و رو به هر دویمان خداحافظی کرد و رفت...
صدای زوزهی ماشین که بلند شد و تصویرش از جلوی رویمان محو شد ، نگاهمان در هم
تلاقی پیدا کرد ، نگاههایی که از پس روزهای سخت حالا کنار هم به آرامش رسیده بودند
- تو هم حال منو داشتی و توی یک فضای بسته نمیتونستی طاقت بیاری یا فقط حال من
این بود؟
انگشتانم را بین انگشتانش سُر دادم ، او هم قفل کرد دستم را میان دستش...
- منم حالم همین بود!
چشمهایم را کاوید و با حرکت سر پرسید
- بهتری ؟
بهتر بودم ، اصلا همینکه هوا فقط بوی امیرعلی را میداد بهترم میکرد ، به نشانهی خوبم
پلک روی هم گذاشتم و بعدش سوالی که ذهنم را مشغول کرده بود بازگو کردم
- چرا بهم نگفتی به خاطر من از جمشید کتک خوردی
رنگ نگاهش رقت انگیز شد
- کی میگفتم ؟...اون موقعها که با سر داشتی خودت رو تو چاه مینداختی ؟ یا وقتی تو
حبس بودی ؟ یا....
خجالت کشیدم و او باقی حرفش را خورد... با نگاهی به کفشهای مردانهاش لب زدم
-بمیرم برات که اینهمه واسهی من بدبختی کشیدی ولی امیرعلی ارزش داشت
فشار دستش روی انگشتانم وادارم کرد ، سر بلند کنم ، با اخم به چهرهام زل زده بود
- چی ارزش داشت
نفس عمیقی کشیدم
- بدبخت شدنم ، تجربههای تلخم ، تا دم مرگ رفتنم ، همهی زندگیم که با تصمیمای غلطم
کثافط شده بود....به اینکه حالا تو رو دارم ارزش داشت.... به اینکه حالا دیگه هیجکس جز