رایگانملیحه بخشی

356

[Type here]

من به تو چه بدی کرده بودم که مرا غرق دریای نقشه هایت کردی ....

ان روزنههای دلم که برای جمشید میسوخت کور شد....

تمام احساسم به جمشید بیحس شد....

-وقتی از مهران شنید که آقای صانعی به خواستگاری شما اومده مثل گرگ زخم خورده

شده بود ، به زمین وزمان بدوبیراه می گفت ، ولی هیچی آرومش نمی کرد...

دوباره روی میز خط فرضی کشید

-ولی وقتی بالاخره به خواستگاریش جواب مثبت دادین ، دیگه روی زمین بند نبود کلی

سور دادوخیلی ها رو تو شادیش شریک کرد....

آقای صانعی بعداز جواب مثبتی که شما به جمشیددادید ، به دیدن جمشید رفته بود که اونم

بدون اینکه حرفهای ایشون رو بشنوه با یکی از دوستاش کتک مفصلی به آقای صانعی زده

بود

سعید سکوت کرد

قلبم تیر کشید به امیرعلی خیره شدم چقدر ظاهر زندگیم پشت پرده داشت ، امیر از کجا توی

فرش بختم بافته شده بود....

چرا من هیچ وقت ازاین ماجرا با خبر نشده بودم...

امیرعلیم به خاطر من کتک خورده بود

لعنت به تصمیمهای احمقانهی من!

امیر علی اخمش پررنگ تر شد و غرید

-چرا اینا رو می گی؟! اینا چه ربطی به قتل جمشید داره.... چه فایده ای برای خانم جلالی

داره؟!...

وسط حرفش پریدم

- تو هیچوقت به من نگفتی...

دستم را فشرد و با نگاهش فهماند سکوت کنم

نگاه سعید به طرف امیر تاب برمیدارد

_فایده داره ، صانعی جان ، فایده داره....

357

[Type here]

انگشت اشاره اش باز شد وادامه داد

_اول ، خانم جلالی تو و جمشید روبهتر می شناسن ....

انگشت وسطیش هم باز شد

_دوم ، حال منو وانگیزه ی منم بیشتر درک می کنن....

حالم خراب بود ، قبل از اینکه امیر علی کلامی بگوید من استهزایش کردم

_چرا من باید شما رو درک کنم؟

سرش به طرف من چرخید

_ماجرا داره خانم جلالی ، باید تا ته حرفهام رو گوش کنید...

جدی گفتم:

_پس به جای زیر رو کردن گند خاطرات لطفا بفرمایید ماجراتون رو زودتر بگید...

دستهایش کلافه بین موهایش رفت

_من ودخترخاله ام باهم نامزد بودیم ، چند سال می شد ، خیلی هم خاطر همو می خواستیم

،

نفس عمیقی کشید

_اما...

کمی مکث کرد

_اما اون کاری که جمشید با شما ومهران کرد بامن ودختر خاله ام هم کرد ، اینقدر منو به

خونشون دعوت کرد وخواهرش هم برام رنگ وبارنگ پوشید واطوار اومد وناز ریخت که

دخترخالم جلوم کمرنگ شد وهرچی می دیدم فقط جمیله بود...

چند وقت تو خونمون دعوا بود تا بالاخره مادرم پا روی دلش گذاشت و راضی شد به

خواستگاری جمیله بیاد...

وقتی نامزدیم رو بادختر خالم بهم زدم وبا جمیله عقد کردم ، دختر خاله ام چند وقت گوشه

ی بیمارستان افتاد ولی همین که حالش خوب شد ، بلافاصله خاله م عروسش کرد

دوران عقدمون به خوبی وخوشی گذشت ولی از روزی که رفتیم سر خونه وزندگیمون ،

ورق به کل برگشت

358

[Type here]

جمیله اصلا توی خونه نمی نشست وهمش با مادرش به تفریح وگردش و ورزش های

مختلف می رفت

غذای گرمی توی خونه ام پیدا نمیشد ، همه جای خونه غرق خاک بود و محیط خونه یخ

کرده....

سری تکان داد

-یک شب که از توی یک پاساژ رد میشدم جمیله ومادرش رو با آرایش غلیظ دیدم که با

فروشنده که مردجوونی بود حرف می زدن وقهقه می زدن وجمیله آنچنان عشوه هایی

میامدکه یاد نمی دادم یکی از ان عشوه ها رو برای من شوهرش بیاد...

رنگش به سرخی کشیده بود ، از بازگوکردن خاطراتش زجر می کشید

برای ادامه حرفش مرتب نفس میکشید و قفسهی سینهاش به سختی حرکت میکرد

_به طرفش حمله کردم ویکی دوتا سیلی ومشت نثارش کردم ولی با دخالت مردم توی

جمعیت فرار کردن ، بلافاصله خودم رو به جمشید رسوندم گفتم اونم مرده ، مثل من غیرت

داره ، این ماجرا رو براش تعریف کنم شاید اون بتونه جلوی خواهرش رو بگیره...

اما تاموضوع رو باهاش درمیون گذاشتم چنان به طرفم حمله کرد و بیخ گلوم رو گرفت که

چیزی نمونده بود نفسم بند بیاد ، دست وپا می زدم که یکدفعه گلوم رو ول کرد....

سعید از خشونت جمشید میگفت و من یادم میآمد عادت جمشید وقت عصبانیت گرفتن دور

گردن بود ، من هم تجربه ی این رفتار جمشید را داشتم ، ناهوا دستم از زیر روسری گردنم

را لمس کرد

همان جای فشار دستهای جمشید و فشار طناب دار...

صدای پر خشم سعید حواسم را به خودش جلب کرد

- نفسم که جا اومدهرچی فحش وناسزا بلد بودم نثارش کردم وتهدیدش کردم خواهرش رو

با بیآبرویی طلاق می دم

اونم باقلدری تمام یقه ام رو توی دستش گرفت وگفت اگه خواهرش رو اذیت کنم ، بدبختم

می کنه ،چه برسه به اینکه خواهرش روطلاق بدم ، میگفت مهریه جمیله که هزارتاسکه

بود رو به اجرا می زاره وروونه ی زندانم می کنه وهزارتا کار دیگه که بلد بود ومنم می

دونستم انجام می ده...

359

[Type here]

خلاصه من احمقم ازش ترسیدم و از ترسم صدام درنیومد در عوض دیگه کاری به جمیله

نداشتم ، من از همچین زنی متنفر شده بودم

جمیله کار خودش رومی کردومنم کارخودم، و اون آخر کار حتی بعضی شبها خونه هم نمی

اومد

از کار روزگار دختر خاله ام هم از شوهرش طلاق گرفت وبه مرور زمان و مخفیانه دوباره

رابطه ام با دختر خالهام خوب شد ویواشکی با هم عقد کردیم و خونه ای جدا گرفتم وبیشتر

زمانم رو پیش دختر خاله ام میگذروندم ، روزگارم خوش شده بود...کارهای جمیله و

گندهایی که میزد دیگه اصلا برام مهم نبود ، دیگه اصلا نمیدیدمش...

اما یک روز مادر جمشید ازم خواست که توی نقشه ای که برای تو کشیده بود کمکش کنم

یک روز خواست به جمشید بگم که شما رو توی ساحل با یک مرد دیدم وبعدخودش به

جمشید گفته بود تو راه آزمایشگاه شما رو با یک مرد دیده وعکس هم ازتون داره وازمنم

خواست که عکس هایی که از شما بهم داده بود رو با عکس مردی مونتاژ کنم....

لعنتی ...لعنتی...لعنتی...

لعنت به ذات خراب همهتان...

دیوار خاطرات داشتند مرا بین خودشان له میکردند و او سرش به آخرین حد خودش به

پایین افتاد

خجالت و تاسفش جه به درد من میخورد

_متاسفم خانم جلالی ولی نفرتی که از جمشید تو دلم خونه کرده بود باعث شد هر کار بهم

می گفتن انجام بدم تا زندگیش خراب بشه ویکم دلم خنک بشه ،اون موقع ها اصلا به شما

وبی گناهیتون فکر نمی کردم

اشک پهنای صورتم را پوشانده بود حرفهای سعید راه گلویم را میسوزاند ، من بی گناه

ترین آدم ان زندگی به جای تقصیر همه مجازات می شدم

بلافاصله سرم را پایین انداختم تا گریهی بی صدایم را امیر علی نفهمد...

کینه نداشتم ولی بغض ها یکی یکی توی گره گلویم می شکستند....

به گناهی مجازات می شدم که کسان دیگری انجام داده بودند....

و سعید بی خبر از حجم بغض من ادامه می داد