رایگانملیحه بخشی

351

[Type here]

هیچ وقت فکر نمی کردم گذرم هم به طرف هیچ زندانی بیفتد وحالا ، حالایی که هنوز آلام

روحم خوب نشده بود باید دوباره پا به این مکان منحوس میگذاشتم

در کوچک زندان که باز شد احساس کردم قلبم نمیزند و زیر پاهایم خالی شد

لحظه ای تعادلم را از دست دادم که امیر به دادم رسید

دست زیر بازوهام برد ومرا بالا کشید

صدای ترسیدهاش ، خش به قلبم انداخت

-نفسم ، چی شدی؟!...

با ترس صدایش به خودم آمدم ...

خیره به چهره ی مضطربش شدم ، این مرد به اندازه ی کافی از زهر دردهای من نوشیده

بود

دیگر برایش کافی بود

دیگر حالا که دستم باز بود برایش بس بود

توی دلم یاعلی گفتم واز صاحب اسمش قدرت طلب کردم

خودم را جمع وجور کردم و محکم ایستادم

نام آقایم علی شجاعت به خونم تزریق کرد

امیر علی همچنان توی صورتم تردید را جستجو می کرد

-می خوای نریم؟!

لبخند زدم

-نه !بریم

ودستش را محکم در دستم فشار دادم

دوباره نگاهم کرد

رفتارهای ضد ونقیضم سر در گمش کرده بود

صدای آقای شاهرخی باعث شد سرهایمانن به طرف صدایش برگردد...

-عجله کنید ، وقت می گذره ها....

352

[Type here]

هنوز امیر مردد ایستاده بود که من با قدم های محکم خودم را به آقای شاهرخی رساندم

وصدای کفش های امیر علی را هم شنیدم که پشت سرم با عجله به حرکت درآمد

وارد اتاق کوچکی ، که دیوارهایش یک دست سفید بود ، شدیم

پنجره ی بزرگی داشت وماموری پشت ان قدم رو می رفت

و وسط اتاق میز مستطیلی شکلی که چهار صندلی دورش ، دوبه دو چیده شده بود

یاد مرگ افتادم از این همه سادگی این اتاق ...

یاد مرگی که تا پوسته ی خارجیش رفته بودم وبرگشته بودم

یاد سفری که هیچ چیز یارای همراهیت را نداشت

با صدای آقای شاهرخی از یاد مرگ ومردن به محیط سفیدو ساکت اتاق برگشتم

-بفرمایید بشینید تا موکلم رو بیارن...

دست امیر پشتم را لمس کردوبه روبرو هدایتم کرد

با خنده نگاهی با عشق نثارش کردم...

او هم مثل آینه خنده ام را با خندهی آرامش بخشش انعکاس داد

امیر ، امیر ، امیر....

چقدر خوب که کنارم هستی ومی توانم به بودنت تکیه کنم

یک زن از تمام دنیای خدا ، فقط یک مرد حامی می خواهد که هر وقت نگاهش می کند

دلش قرص بودنش بشود...

امیرم ممنون که چتر حمایتت تمام زوایای زندگیم را سر پناه شده....

ممنون که هستی....

روی صندلی های چوبی روبروی میز نشستیم....

چشم به دراتاق منتظر ورود سعید شدیم....

در اتاق باز شد وسعید دستبند زده ، با ته ریش هایی که هیچ وقت نداشت والان با بی نظمی

روی صورتش روییده بود وارد اتاق شد، همراهش ماموری که از موهای تراشیده اش

معلوم بود ، سرباز وظیفه است هم وارد شد...

353

[Type here]

با دیدنش ضربان قلبم شدت گرفت ، خاطرات اون روز کذایی وفکر به اینکه این آدم مسبب

رنج تمام روزهای گذشته ی من بوده ، باعث شد ، قلبم مثل پرنده ای در قفس ،

خودبیچارهاش را به درودیوار بکوبد

سلانه سلانه به ما نزدیک شد ،

مامور دستبندش را باز کردوخودش گوشه ی اتاق ایستاد

آقای شاهرخی ایستاده بود ، دوقدم جلورفت وباسعید دست داد

امیر هم از روی صندلی بلند شد وسلام کرد

نگاهم همراه قامت امیر قیام کرد ولی خودم ودلم نای بلند شدن نداشتیم

باصدای سلام سعید، تیر تیز نگاهم به سیبل رنگ پریده ی چشمهای سعید نشست

آنقدر سوی چشمانش بی رمق وناامید بود که دلم برایش سوخت

من این روزها را تجربه کرده بودم ، حالش را درک میکردم...

سلام کردم وسر به زیر انداختم وموزاییک های نقطه دار کف اتاق را بی هدف شمردم

امیر علی نشست ، همراهش عطر وگرمای وجودش هم کنار دلم نشست

سایه ای که روی میز افتاد یعنی سعید ووکیلش هم نشستند

سعید لب باز کرد

-نفس خانم!

امیر بلافاصله تشر زد

- خانم جلالی!

نگاهم که رو به پایین بودبا شدت به طرف امیر تغییر زاویه داد

صاف نشسته بود ودستهایش را روی سینه اش گره داده بود وبا اخم به سعید زل زده بود

دوباره تکرارکرد

-لطفا بگید خانم جلالی!

سعید هم که متعجب به امیر نگاه میکرد، یکدفعه متوجه حرف امیر شد وگفت:

-معذرت می خوام ، خانم جلالی...

354

[Type here]

چشم از تصویر دلربای روبرویم کندم وبه دگمه های مشکی پیراهن زندان سعید دادم....

من توان نگاه کردن در چشمان این مرد را نداشتم

با صدایی دوده گرفته ، ادامه داد

-یک سری مطالب هست که باید شما بدونید ، نمی دونم از کجا شروع کنم....

نفس عمیقی کشید

-آقای صانعی خبر دارن ما توی دانشگاه چندین واحد درسی رو با هم گذروندیم ، منظورم

من و جمشید ومهران وآقای صانعیه...

نگاهم دوباره به طرف امیر که اخم در هم کرده بود برگشت ، یاد آنروزها افتادم ، سعید

تنها کسی بود که در خاطرات آنروزهایم نبود ، بقیهی مردهای دیالوگش را میشناختم....

سعید خطهای فرضی روی میز سفید براق زیر دستمون می کشید وادامه داد

-از همون روزا جمشید تو نخ شما بود ، چشمش شما رو گرفته بود

ازامیر خجالت کشیدم ، گونههایم از شرم سرخ شد و دوباره سر به زیر انداختم

کاش سعید مراعات دل مرد کنار دستیام را میکردو این حرفها را نمیزد....

دستش دیگر خطی نکشید

-خیلی زرنگ بود ، نگاههای شما رو خونده بود ، اون می گفت نگاه شما می گه که

شمامهران رو می خواین، تلاش می کرد مهران رو از چشم شما بندازه ولی شما اصلا

جمشید رو نمی دیدید چه برسه برا کارهاش تره خورد کنید

وای خدای من نبش قبر کارهای گند گذشتهام چه فایدهای داشت ؟

چرا این حرفها را می زد ،

من مهران وگذشته ام را به باد فراموشی داده بودم ،

چرا جلوی امیرم حرف از مهران وعشق لعنتی من می زد ...

از احساس خجالت توی خودم جمع شدم ومشتهایم را گره کردم

واو همانطور ادامه داد

355

[Type here]

-هرکار کرد عشق شما نسبت به مهران کم نشد، برای همین نقشه ای ریخت ومنو مامور

انجام اون کرد ، اون منو مامور کرد خواهر شما رو کم کم به مهران معرفی کنم تا اون با

خواهر شما ازدواج کنه وشما به بدترین نوع اونو فراموش کنید....

آب جوش روی سر خاطراتم خالی کردند ، تا عمق نازک احساساتم سوخت ، جمشید تا

کجای زندگی ام رسوخ کرده بود

امیر حالم را فهمید ، دستش را روی یکی از دستهای مشت شده ام که حالا روی ران پامهام

فشار می آورد ، گذاشت

دست امیرم از دستهای یخ کرده ی من یخ تر بود

نگاهم تا نگاهش سعود کرد

لبخند تلخ سنجاق شدهی گوشهی لبش یعنی باید صبور باشم حقایق تلخی را باید بشنوم و

این اولین جملاتش است...

واما سعید بی توجه به بار سنگین حرفهایش ادامه می داد

-وقتی به خواستگاری شما اومد وجواب رد شنید توی کارش مصمم تر شد وخودش هم به

کمک من اومد وتعریف وتمجید خواهر شما رو برای مهران کرد ، تا موفق شد که مهران

رو که مادرش عجله ی زیادی برای داماد کردنش داشت رو به خواستگاری خواهرتون

فرستاد

نقشه اش که گرفت وجواب خواهرتون هم که مثبت شد ، خیالش کمی راحت شد ،

نگاهی به امیر کرد وگفت:

-ولی رفتار حمایت کننده ی آقای صانعی دیوونه اش کرده بود...

کمی مکث کرد

-خودتونم که شاهد بعضی دعواهاشون بودید....

این رفتارای آقای صانعی باعث شد عجله کنه وزودتر به خواستگاریتون بیاد ، وچون حدس

می زد که شما قصد فرار از رویارویی با مهران رو دارید به مادرش گفته بود که حتما

رفتنشون به شمال رو به شما بگن....

اشکم بی اجازه می ریخت

جمشید چرا این همه نقشه برای زندگی من کشیدی ؟