346
[Type here]
-نفس زودباش دیگه ،دیر شد ها...
کلاه بهار را روی سرش گذاشتم ، بغلش کردم وبه طرف در سالن که امیر علی ایستاده بود
، حرکت کردم
غر زد
-نفس خانم قبلنا زودتر حاضر میشدی!
صورتش یک اخم مصنوعی داشت
بهار را به بغلش دادم ودست به کمر زدم
-مثل اینکه قبلنا یک نفر بودم ، حالا هم بایدخودم حاضر بشم هم بهار رو شیر بدم ،
آروغش رو بگیرم ، پوشکش رو عوض کنم ، کیفش رو آماده کنم ، لباس برش کنم ...
وسط حرفم پرید
-اوه ، کوتاه بیا مشتری بشیم
برایش چشمی گرداندم وبه طرف اتاق بهار حرکت کردم وهمونطور گفتم:
-تازه ! شماهم قبلنا بیشتر کمک میکردید ، حالا دست به سیاه وسفید هم نمی زنید....
کیف بهار را از روی فرش گلبهی اتاقش برداشتم ودوباره راه رفته را برگشتم
امیر علی داشت برای بهار شکلک در میاورد
مرا که دید به طرف حیاط حرکت کرد ودرحال راه رفتن گفت:
-نفس خانم ازاین خیالات نکنی که من مهربونم میام ظرف میسابم ، لباس می شورم
وپوشک بچه عوض میکنم ، نخیر ، من از این کارا نمیکنم ها...
پاهایم را درون کفشهایم جا کردم
-خب دیگه چی؟! آقا امیر علی!
شانه بالا انداخت
-دیگه هیچی گفتم بدونی بعدا گله نکنی...
از حرفهایش خنده روی لبم آمد
من هم از آن مدل مردها خوشم نمیآمد...
347
[Type here]
درماشین را باز کرد ومن روی صندلی جلو نشستم وبهار را به بغلم داد
خودش که سر جاش نشست همراه اینکه سوییچ را می چرخوند گفت:
-چیه ، چرا می خندی؟!...
صورت بهار را که مهربان نگاهم میکرد را نوازشی دادم
-می دونستی منم بدم میاد از مردهایی که همش تو آشپزخونه وپیشبند به کمر بسته ان.....
ماشین که به حرکت افتاد به من نگاهی انداخت وگفت:
-راستش رو بگو واقعی بدت میاد یابرای اینکه من این حرفو زدم گفتی....
باعشق به قد و بالایش چشم دوختم
-واقعی بدم میاد ، من دوست دارم مرد پیش روم بزرگ وباجذبه باشه ، دلم نمی خواد
پیشبند زده و جلوی سینگ ظرفشویی ببینمش....
انگار راضی از این طرزفکرم بود لبخند گوشه ی لبهایش را تزیین کرد و حس غرور را
میشد توی گویهای شفافش دید...
پشت چراغ قرمز که ترمز زد ،چشم به نگاهم دوخت
-حالاکه فکرت سالمه ، منم هر وقت به کمکم احتیاج داشتی کمکت میکنم....
بهار خوابش برده بود، دستم را روی دستش که دنده را گرفته بود، گذاشتم
به چشمهای سیاهش زل زدم ومثل لوتی ها گفتم:
-خیلی مردی جوون....
اوهم نگاهش را ازمن واله نگرفت و با شیطنت گفت:
-ما بیشتر...
دستش را زیر دستم فشردم
-چه اعتماد به نفسی...
و هر دو زدیم زیر خنده...
348
[Type here]
بهار را که خانهی عمه اسما گذاشتیم ، استرس تمام وجودم را گرفت ، انگار به جای خون ،
استرس توی رگهایم به حرکت در آمده بود
زیر لب صلوات میفرستادم ، گویی سهمیه دلواپسی هایم را داده باشم ، دیگر جایی توی
قلبم برای دلواپسی نمانده بود
نمی دانم حالم ورنگ ورویم چطور بود که امیر علی ماشین را کنار خیابان نگه داشت
ومضطرب توی صورتم زل زد
چشمهای لرزانم را از نگاهش پنهان کردم وبه فرش ماشین خیره شدم
دست به چانه ام گرفت وسرم را بالا کشید، اما نگاه من بین خطوط فرش ماشین ماند
با دلواپسی صدایم کرد
-نفس!...
نگاهش نکردم
-بله....
صدایش با قدرت بیشتری فضای کابین ماشین را فرا گرفت
-به من نگاه کن ! بعد جواب بده
با احتیاط نگاهم را تا روی چانه ولبهایش بالا بردم
سرش را پایین تر آورد
-نفس ! توی چشمام نگاه کن ، یه سوال ازت دارم ...
درست توی آن تیلههای سیاه زل زدم
"چشمهای تو دریاست غرق می کند خیالم را در خود"
و حالا سوالش را پرسید
-می خوای نریم ....
آرام جواب دادم تا لرزش صدایم را نشنود
-نه !باید بریم !....
گوشه ی چادرم را روی سرم درست کرد
349
[Type here]
-پس این حالت چیه ؟ رنگت مثل گچ سفید شده ، صدات می لرزه وچشمات دو دو می زنه...
به پناهم نگاه دوختم
-می ترسم امیر علی...
با جذبه واخم نگاهم کرد
-از چی می ترسی دختر...تا وقتی من زنده ام از هیچی نترس ، من مثل کوه پشتتم...
توی دلم برای سلامتیش دعا کردم...
دستش را از چادرم برداشت ودستهای یخ زده ام را توی حجم دستهای گرمش مهمان کرد
برایش از دلنگرانی هایم گفتم:
-امیر علی ! از روبرو شدن با مردی که این همه بلاسرمون آورد وراحت نشست تماشا کرد
، از زندان ، از ملاقات ، از این پرونده ، از مادر جمشید ، از حقایقی که سعید میخواد بهم
بگه، من از اینا میترسم...
واشکهایم بی مهابا روی صورتم روان شدند....
محکم گفت تا ترس دلم زیر خط ترس برود...
- یک بار دیگه هم بهت گفتم دو راه داری ...اول ، می تونی هیچی نشنوی و برگردیم ولی
یک عمر تو ذهنت می مونه ، سعید چی میخواسته بهت بگه وپشت تمام ماجرا ها چی
بوده....
دوم می تونی سختی امروز رو تحمل کنی ولی یک عمر این فکر وخیال نخورنت ومعماهات
حل شده باشه وراحت زندگی کنی...حالا تصمیم با خودته ، تو هر تصمیمی بگیری من پایه
تم ، پشتتم ، همراهتم....
کمی مکث کرد
-ها ؟چکار کنم برم سمت زندان یا برگردیم خونه ی مامان اسما...
خودم را جمع و جور کردم ، انرژی دستهایش را توی وجودم ذخیره کردم
-باوجودت ترس هام فراموشم میشه ،
بریم زندان ! ، تو ، تا وقتی که هستی چیزی برای ترس وجود نداره ، بریم امیرم...بریم
زندگیم!
350
[Type here]
دستهایم را فشاری داد و رهایشان کرد
لبخندی هدیهی دیدهام کرد ودستش روی سوییچ ودنده مامن گرفت...
روبروی زندان از ماشین پیاده شدیم ، چادرم را روی سرم درست کردم وتا سر بلند کردم
مردی قد بلند وکت وشلواری را دیدم که با امیر علی دست می دادواحوال پرسی می کرد
امیر علی که خیلی رسمی حال واحوال کرده بود رو به من کرد گفت:
-نفس جان ! آقای شاهرخی وکیل سعید هستند....
کمی راست تر ایستادم وبه مرد روبرویم که نگاهش را به آسفالت خیابان دوخته بود سلام
کردم
واو هم متعاقبا جوابم را با حفظ همان استایلش داد
بعد نگاهی به امیر کرد وگفت:
-خیلی سخت این ملاقات رو جور کردم ، خدا کنه حرف به درد خوری بزنه وزحمتای من
وشما رو هدر نده ...
امیر دلواپسیهایش شد نیم نگاهی که به طرف من کرد وگفت:
-منم امیدوارم....
آقای شاهرخی دستش را به علامت رفتن تکان دادو زمزمه کرد
-بفرماییدبریم دیر می شه ...
وخودش جلوتر راه افتاد
امیر تیلههای مشکیاش که به نگرانی تیرهتر شده بود را روی صورتم چرخاند
-نفس خوبی؟! ....بریم؟!
آب دهانم را قورت دادم و با حرکت سر رضایتم را اعلام کردم وقدمهای سنگینم را از زمین
کندم وبه طرف قطب دافعه روبرویم یعنی زندان به سختی حرکت کردم و به حتم میگویم اگر
فشار دستهای حامیام توی گودی کمرم نبود شاید تلاشم برای رفتن بیثمر میماند...
درست است زندان زنان ومردان باهم فرق داشت ولی حس زندان بودن با آن نوشتهی
بزرگ سر در زندان نفسم را بند آورده بود