رایگانملیحه بخشی

341

[Type here]

آنقدر بین بازوانم فشارم داد که استخوانهایم به صدا در آمد

- بیوجدان !چطوری به عشقم شک میکنی؟...دیوونه ! توقع هر حرفی رو ازت داشت جز

حرف خیانت....

از آغوشش بیرون آمدم

- پس اون تلفنا ...این خونه نیومدنات...

تلخ خندی زد و اشکهایم را پاک کرد

- اتفاقهای خوبی نیست ....میخواستم یکم بگذره تا حال و هوات کاملا عوض شده باشه ،

بعدا بهت بگم ....

تارهای مویم را که به صورتم آمده بود را با سرانگشتانش پشت گوشم داد

- ولی انگار بدترش کردم و حساس و ناراحتت کردم...

میخ نگاهش را درون صفحهی چشمانم کوبید

- برو اون چایی که گفتی رو بریز تا مفصل با هم صحبت کنیم...

و آرام آرام دستم را رها کردتا بروم....

دستش را دور بدنهی گرم فنجان گرفته بود و به بخارش زل زده بود ، مثل مامان داخل

چایش برگ گل محمدی میریختم و او با لذت چایش را مینوشید ولی امروز ذهنش بد

درگیر چیزهایی بود که من از آنها بیخبر بودم و باعث بدبینیام شده بود...

- بخور...سرد شد!

بیحواس سر بلند کرد و گفت

- ها ؟ چیگفتی..

به چایش اشاره کردم

- میگم بخور سرد میشه دیگه دوست نداری !

اوهومی میگوید و فنجان را تا لبهایش بالا میآورد ، جرعهای مینوشد و آرام میگوید

- چند روزه وکیل سعید داره دائم باهام تماس میگیره!

تمام توان بدنم افت میکند ، نام هرکس که به آن خانواده وصل است مرا میکشد

342

[Type here]

نگاهش تا چشمهای پر از غمم بالا میآید

- سعید میخواد تو رو ببینه...

مات نگاهش میکنم و او خودش ادامه میدهد

- گفته یک حقایقی هست که تو ازش بیخبری و اون فقط مستقیم به خودت میگه

به سختی زبانم را تکان میدهم

- الان نمیتونم ببینمش

دستش را روی دست یخکردهام میگذارد

- پنهونکاریهای منم واسه همین بود ، میدونستم از شنیدن اسمشون هم بهم میریزی ،

نمیخواستم اینطوری آشفته ببینمت...

بقیهی چایش را هم سرکشید و فنجانش را داخل سینی گذاشت

- نفس؟

از فنجانش چشم گرفتم

- جانم...

- اگه اصلا نمیخوای ببینیش ، اگه نمیخوای از پشتپردههایی که سعید خبر داره و تو

بیخبری ؛ مطلع بشی .... همین الان زنگ میزنم وکیلش و میگم دیگه مزاحم

نشه....هرچند که خیلی اصرار کرده راضیت کنم به حرفهای موکلش گوش بدی...

فکرم درگیر شده بود ، چه بود که سعید اینهمه اصرار داشت که مرا از آنها آگاه کند

- من میگم تو بدتر از اینها رو پشتسر گذاشتی برو و ببین چی میخواد بهت بگه....

دستانم زیر دستانش فشرده شد

- بازم تصمیم با خودتت ...من همهجوره پشتت هستم ، هرچی تصمیمت باشه منم کنارتم...

لبخند کوتاهی زدم و ذهنم در هم پیچید

دیدنش سخت بود ولی ندیدنش و ندانستن دلالیش سختتر....

باید آنچه از من پنهان مانده بود را میفهمیدم و ذهنم را از وجود تک تکشان خالی

میکردم...

343

[Type here]

اگر جا خالی میکردم تا ابد در این ندانستن دست و پا میزد و وقت وبیوقت فکرم به آنها

نقب میزد...

هنوز قدرتی برایم مانده تا با آخرین وصلهی ناجور زندگیام ملاقات کنم

من نفس جلالی هستم

تا پای دار رفته و برگشتهام،سعید که عددی نیست

یکدفعه لب باز کردم

- امیرجان !بهش بگو میرم دیدنش!

پلک روی هم گذاشت

- میدونستم کم نمیاری

همانطور که به پشت دراز کشیده بود ، بهار را روی دو دستش بالا گرفته بود که بهار

رویش بالا آوردو یکباره امیر علی از جایش بلند شد و با غیظ مرا مخاطب قرار داد

- نفس! بیا ببین بچهات گند زد به لباسام!

خندهام را قورت دادم و به چهرهی درهمش نگاه کردم

- حالا شد بچهی من؟

بهار را از دستانش گرفتم و بوسیدمش

- خیلی زشته این کارا رو از خودت در میاری آقای پدر....بالا آورده نم نزده که!

اخم و لبخندش درهم شد

- خب حالا نمیخواد به هم نون قرض بدین...من میرم دوش بگیرم برام لباس بزار

دستم را کنار گوشم گذاشتم و لب زدم

- چشم سرورم

راه رفته را برگشت و بوسهای روی پیشانیام کاشت و رفت

خدارو شکر که بود

بهار را که شیر دادم کنارش دراز کشیدم و کم کم چشمهایم گرم شد و خوابم برد

344

[Type here]

با گرم شدن پشتم و دستی که مرا به خودش میفشرد چشم باز کردم ، فهمید که بیدار شدم

دم گوشم زمزمه کرد

-خانم خوشکله! میگیری میخوابی دست شوهرت رو تو حنا میذاری نمیگی بره جای اون

زن دیگهاش....

به طرفش برگشتم و شاکی اسمش را صدا کردم

- امیرعلی!

موهایم را به هم ریخت

- آخه دیوونه چطوری به مغزت رسید یکی دیگه دارم

سرم را به سینهاش فشردم

- شیطون فکرم رو گرفته بود دست خودش....

بلند شد و مرا هم روی دستهایش بلند کرد، سفت به گردنش چسبیدم . مرا به اتاق و تخت

خودمان برد ، هنوز تنش نم داشت ، روی تخت که گذاشتم دقیق نگاهم کرد

- میدونم چی فکرت رو به هم ریخت ....حرفهای مادر جمشید تو بیمارستان هنوز

فراموشت نشده!

لب گزیدم

کنارم روی تخت دراز کشید و دستش را ستون سرش کرد و درون چشمانم زل زد

- باخودت فکر نکردی اگه یکی دیگه داشتم چرا اینهمه خودم رو به خاطر تو به آب و آتیش

زدم ؟

خجالت زده نگاه دزدیم

- شرمندهتم امیرعلی

من را توی آغوشش کشید و دستش توی گودی کمرم نشست

- دشمنت شرمنده... سعی کن به جای اینکه تنهایی فکر کنی ، باهام حرف بزنی ...قول

میدم چیزی رو ازت پنهون نکنم...

لحنش پر از شیطنت شد و ادامه داد

345

[Type here]

- ولی خدایی آدم دوتا زن داشته باشه حال میده ها ....از هر طرف غلت بزنی تو بغل یکی

بیفتی....

و سعی بر جمع کردن لبهایش که داشت به خنده باز میداشت ؛ را کرد

مشتی توی شکمش زدم و با حرص گفتم

- جرات داری یکی دیگه بگیر ، خودم با همین دستام میکشمت

از خنده ریسه رفت و صدای خندهی مردانهاش بلند شد

- بابا شوخی کردم کوتاه بیا تازه از پای دار آوردیمت پایین! یک زن دیگه ارزش نداره به

خاطرش قاتل بشی!

اخم در هم کشیدم

- کوفت ! پررو خجالت هم نمیکشه میخواد دوتا زن رو هم بیاره رو یک تخت....

دوباره خندید آنچنان که سرش به عقب خم شد ، دلم برایش ضعف رفت

- خب من اوج کیفش رو گفتم ! شما به دل نگیر نمیارمش تو تخت تو!

و چشمکی به قیافهی پر حرص من زد ، به طرفش خیز برداشتم که وسط هوا و زمین

دودستم را گرفت و روی تخت خواباندم و روی جسمم خیمه زد و با عشق درون صورتم

کلماتش را هدیه داد

- خودت یکی برای همهی زندگیم کافیای ....

دستانم را بالای سرم برد و صورتم را غرق بوسه کرد

- بیزارم از اینکه حتی فکر کنم یکی دیگه رو میتونم ببوسم

قلبم را به تپش انداخته بود با معجزهی کلماتش

دستانم را با اصرار از دستش بیرون کشیدم و دور گردنش حلقه کردم و سفت و محکم

سرش را به قفسهی سینهام چسباندم

بودنش کنارم شکر داشت ، نداشت؟

از اعماق وجودم لب زدم

- خدا رو شکر که تو رو دارم ....خدا رو شکر که تو عاشقمی پسر عمه ....خدا رو به خاطر

بودنت شکر امیرعلی صانعی !