337
[Type here]
گفت و خندید ، با صدا و از ته دل ،
ومن محو تماشایش شدم ، الهی شکر که خندیدن بیغصهاش را می.دیدم...
من دارم عاشقش میشوم ، هر روز بیشتر ، هر ساعت با شدتتر و هر ثانیه عمیقتر....
من پایم را از گلیم عاشق شدنش فراتر گذاشتهام
من دارم درون عشقش حل میشوم...
همهچی زندگی همانطور بیدغدغه و آرام و عاشقانه نمیماند ، هرچند ما زلزلههای زیادی
را پشت سر گذاشته بودیم ولی رسم زندگی اینست که یک جا راکد نمانی تا به لجن نرسی!
زندگی ما هم مستثنی نبود....
چند روزی میشد که امیرعلی تلفنهای مشکوک داشت و گاهی بیحوصله میشد ، بیوقت
از خونه بیرون میزد و وقتی هم میپرسیدم کجا بودی جواب درست و حسابی نمیداد...
اونروز دلم گرفته بود ، بهار رو خوابونده بودم و پشت پنجرهی اتاقش به نیلوفرهای حیاط
و جای خالی ماشین امیرعلی زل زده بودم ، زنگ زده بود و گفته بود نهار خونه نمیاد...
بغض یقهی احساسم را سفت چسبیده بود و درحال خفه کردنم بود...
خاطرات و اتفاقات گذشته را توی ذهنم شخم میزدم که ناجوانمردانه حرفهای مادر جمشید
رسیدم
فکر می کنی اون پسر عمه ات که براش یقه پاره می کنی پای تو واستاده؟
هه،نخیر خانم ! تو که این تویی از بیرون خبر نداری ،یکی هم بیرون از اینجا داره....
هی بچه ! پسر عمه ات به اصرار خانوادهات اومده تو رو گرفته که یک چند روزی خوش
باشی ، وگرنه بیرون از اینجا یک زن خوشکل تر وسالم تر وبدون سابقه ی قتل داره...
دوباره حرفهایش شده بود تیتر خبرهای قلبم و تا بن جگرم را میسوزاند
لعنت به تو زن که هنوز راحتم نگذاشتهای!
اگر واقعا امیر زن دارد من چه خاکی بر سرم بریزم...
یعنی آن عشق افسانهایش دروغی بیش نبود
لااله الاالله....خدایا کمکم کن چرا همه چیز جفت و جور شده که به امیرم تهمت بزنم
338
[Type here]
از یک طرف باورم نمیشود امیرعلی خائن باشد و از طرف دیگرعوض شدن رفتارش و
حرفهای آن زن نحص روانم را داغان کرده بود...
ماشینش که توی حیاط پارک شد ، تازه به خودم آمدم ، چشم ریز کرده بود و از داخل
ماشین به منی که پشت شیشه درخودم جمع شده بودم و اشک صورتم را خیس کرده بود؛
زل زده بود.
پرده را سرجایش رها کردم و از پشت پنجره بلند شدم
دلم برایش لک زده بود ولی یک چیزی به چشمانم اجازه نمیداد یک دل سیر نگاهش کنم و
راحت در آغوشش آرامش بگیرم ، فکرهایی که از ذهنم میگذشت آرامم نمیگذاشت ،
نکند یک نفر دیگر هم از آغوشش لذت برده !
نکند لبهایش پوست لطیف زن دیگری را هم بوسیده!
نکند او بیشتر از من به امیرم بگوید که دوستش دارد...
اگر امیر دم گوشش زمزمه کند که دوستش دارد چه کنم....
این افکار داشت جان مرا میگرفت ، هردو کم حرف شده بودیم.
از در اتاق بهار بیرون زدم که نزدیک بود به سینهی ستبرش برخورد کنم ، بوی عطرش
قبل خودش به سراغم آمده بود
آرام و با صدای گرفته سلام کردم ، جوابم را نداد و همانطور به چهرهام زل زده بود
دقایقی که گذشت و فقط نگاهم کرد سعی کردم از کنارش بگذرم که دستم را گرفت
با اخم به صورت جدیاش نگاه کردم ، که بالاخره به حرف آمد
- میشه بگی چند روزه ، چته؟
- اگه به رفتار خودت نگاه کنی میفهمی !
و خواستم دستم را از دستش بیرون بکشم که نگذاشت و بیشتر به سمت خودش کشیدم ،
بوی تنش داشت افسار احساسم را از کفم بیرون میکشید ، لامروت مگر نمیدانست من
درنزدیکیاش که هستم ، طاقت دور بودن را ندارم.
- من نمیفهمم چی توی رفتارم تو رو اینجوری از من فراری کرده ، میشه برام توضیح
بدید؟
339
[Type here]
به صورت خسته و پرجدبهاش نگاه کردم ، خستگی چشمانش دلم را سوزاند
- بزار برم برات یک چایی بریزم
شانههایم را با خشونت گرفت و تمام وجودم را مقابل خودش کشید و با صدایی نسبتا بلند
غرید
- چای نمیخوام ...فقط میخوام بفهمم چرا برای من قیافه میگیری ؟ چرا ازم دوری میکنی
و دم به دقیقه یکجا نشستی و یواشکی گریه میکنی...
با کف دستانم به سینهاش زدم
- ولم کن امیرعلی ، چیزی رو که خودت میدونی من چیشو برات شرح بدم؟
در عین ناباوریام ولم کرد، از روبرویم کنار رفت و دور تا دور اتاق را عصبی قدم زد و
سینه به سینهام ایستاد
- فکر کن نمیدونم !...فکر کن نمیفهمم کرایه که برای حرف زدنت نمیخوای ؟ همونا رو
بهم بگو منم روشن بشم چکار کردم که لایق بیمحلیهای خانم شدم!
چکار کردم که مثل این زنهایی که موردظلم قرار گرفتن ، همش یک کنجی برای گریه کردن
پیدا میکنی ؟
دلم درد گرفت امیر علی هیچوقت با من اینطوری حرف نزده بود ، لبهایم را که میلرزید را
با سختی مهار کردم و عاقبت دلنگرانیهایم را به زبان آوردم
- باشه قبول تو اصلا متوجه نشدی با من چکار کردی ، اصلا تلفنهای مشکوک هم که
نداری....وقتی هم که گوشیت زنگ میخوره بلند نمیشی بری جایی که من نباشم حرف
بزنی! ...
بغض تا پشت لبهایم کشیده شده بود
- نهارت رو هم که پیش یکی دیگه نمیخوری....رفتارت هم عوض نشده ! اصلا به من
بیمحلی هم که نمیکنی !...
حالم خراب بود ، نفسی گرفتم تا نفسم بند نیاید
- امیر علی حال من به درک ! بهت حق میدم منو نخوای ....بهت حق میدم که یکی رو
بخوای که گذشتهای مثل من نداشته باشه.....یکی که دست اول باشه...یکی که...
اشکم بیدریغ میریخت و او با ابروان گره خورده نگاهم میکرد
340
[Type here]
- ولی جون عمه اسما ، جون بهار ، رودر رو بهم بگو و برو ...من میفهمم حقت من نیستم
، میفهمم تو از سرم زیادیای ...میفهمم خیلی بهترها از من بهت میدن....ولی خواهش
میکنم فقط قبلش بهم بگو... خودم میرم ...ولی اینجوری باهام بازی نکن ...من طاقت
نمیارم...
هنوز چشمهای قشنگش زوم رفتار من بود و دیگر آن جدیت میان چشمهایش موج
نمیزد...دیگر عصبانی نبود ، نگاه خیسم را به گلهای فرش دوختم ...
لحنش هم لطیفتر شده بود
- ببین منو !
نمیخواستم یگر نگاهش کنم ، اگر اعتراف میکرد ، همینجا دق میکردم
- نفس؟
جان نفس ، عمر نفس ، حاضرم بمیرم ولی تا آخر عمرم این نفسگفتنهایت مال من باشد
صورتم را با دستانش قاب گرفت و به باران نگاهم زل زد ، نگاهم که میکرد قطرات اشکم
با سرعتتر فرو میریختند.
یکدفعه صورتم را رها کرد و مرا میان بازوانش گرفت ، دیگر جای اشک ریختن نبود هق
هق میزدم.
سرش را دم گوشم آورد و پچ زد
- دیوونه ! دیوونه !
محکمتر به سینهاش فشردم
- فکر کردی یک زن دیگه گرفتم؟
موهایم را بوسید
- چرا فکر میکنی گذشتهات برام مهمه؟ چرا فکر میکنی من به این چیزهای احمقانهای که
تو فکر میکنی ، فکر میکنم ؟ چرا فکر میکنی تو برام کمی و به خاطرش بهت خیانت
میکنم...
بینیاش را بین موهایم فرو کردو بو کشید
- آخ نفس ...آخ نفس... آخه من چطوری بدون تو که نفسمی میتونم زندگی کنم؟...چطوری
بدون بو کشیدن عطر تنت زنده بمونم ؟....