رایگانملیحه بخشی

333

[Type here]

دستش پشتم را نوازش کرد

- هیش...دختر خوب تو هنوز خوب نشدی ....تو همهی زندگیمی ، اگه راه رسیدن به تو از

اینم سختتر بود بازم کوتاه نمیاومدم....

هق زدم

- من لایق اینهمه عشق زلالت نیستم

- تو خودعشقی ، از وجود تو عشق توی قلب من جوونه زده ، اونوقت تو لایقش

نیستی...نزن این حرفات رو دختر!

- امیر خستهام

- مثل من....خسته و تشنهی آغوشت...بعد از سالها میخوام با آرامش بدون استرس

بخوابم ....نفس ؟

- جانم

- اینهمه وقت پناهت بودم امشب آغوشت پناه من میشه؟

سینهاش را بوسیدم

- پناه که سهله ....تمام وجودم بلاگردونت ....

از کنارم بلند شد و پیراهنش را درآورد،

من هم از روی تخت بلند شدم

- میرم یک سر به بهار بزنم

سر تکان داد و من هم خانهای را که ماوایم شده بود را رصد کردم و هم به اتاق بهار که

روی درش با حروف لاتین رنگی اسمش را نوشته بود ، وارد شدم.

نزدیک تخت سفیدش رفتم و دیدمش که با آرامش خوابیده بود ، محو تماشایش بودم

- شب تا صبح چند مرتبه شیر میخوره

سر برگرداندم تا ببینمش ، درست پشت سرم بود و از بالای سرم بهار را نگاه میگرد

نزدیکتر شد و دستانش را دور شکمم گره زد

- امشب تو عادت نداری بگیر بخواب من براش شیشه درست میکنم و بهش میدم

334

[Type here]

تیشرت آستین کوتاهی به تن کرده بود که سخاوتمندانه بازوانش را به نمایش گذاشته بود ،

دستم را روی پوست تیرهی دستش نوازشوار کشیدم

- نه بابا خودم بیدار میشم ، اصلا فکر نکنم امشب خوابم ببره!

بینیاش را توی گودی گردنم فرو برد

- اوه مای گاد...من چه کنم با اینهمه خوشبختی؟

با آرنج به شکمش زدم

- پسر بلا!

و صدای خندهی بم و خستهاش ریتم قلبم را به بازی گرفت....

خواب بیدارشدن بهار را دیدم و چشم باز کردم ، خوابم برده بود ، امنیت آغوش امیر علی

س حرم کرده بود و برخلاف اینکه میخواستم بیدار بمانم و فکر میکردم خوابم نمیبرد ،

بیهوش شده بودم ، قصد بلند شدن کردم که متوجه اسارتم شدم ، پاهایش را دور پاهایم قفل

کرده بود و بالاتنهام را بین بازوانش گرفته بود، انگار حصار بازوانش را سایز من ساخته

بودند ، مثل پیراهن که به اندامت بیاید به سایز تنم میآمد....

لبخندی زدم و سعی کردم قفل دستانش را باز کنم که منجر شد به محکمتر شدن گره

دستانش و دم گوشم غر زد

- تکون نخور....بگیر بخواب!

- امیرجان خوابم برده ، حتما بچهضعف کرده ...زود برمیگردم.

با حرص دستانش را باز کرد ، عطسهای کرد و با همان چشمان بستهاش گفت

-اَه ...همش یکی باید باشه به حال خوبم ضدحال بزنه ...

از کنارش بلند شدم و بوسهای روی صورتش کاشتم و عطر نم موهایش که با شامپو

مخلوط شده بود را بو کشیدم

- آدم به بهار زندگیش اینچیزا رو نمیگه...

چند عطسهی پشتسر هم زد و غرید

- برو دیگه... نطق نکن!

به بداخلاقیاش لبخندی زدم، موهایش را به هم ریختم و پتو را تا گردنش بالا کشیدم

335

[Type here]

- با موهای خیس که بخوابی نتیجهاش میشه این عطسهها!

و اتاق را ترک کردم

چشمهایش باز بود ولی گریه نمیکرد ، مظلومیتش به پدرش کشیده بود ، بغلش کردم و آرام

غر زد ، بوییدمش ، بوسیدمش ، به سینه فشردمش و از لذت بغل کردنش را به جان دل

کشیدم .

دستان تپلش را میان مشتم گرفتم و با لبانم نرمی پوستش را لمس کردم و او فقط نگاهم

میکرد.

مامان میگفت بچهها از بوی تن مادرشان ، آنها را میشناسند و انگار بهارم بوی تن مرا از

حفظ بود که درون آغوشم غریبی نمیکرد و از چلاندنهایم شاکی نمیشد

من برای چیزهایی که تازه به دست آورده بودم ندید بدید بودم ، آه ...آن فرزندم هم که تا

پای جانم برای حفظ جانش پیش رفتم که مرده به دنیا آمد و حالا بهارم را هم بعد چند ماه

بیدغدغه به آغوش گرفته بودم...

روحم آنقدر نسبت به داشتنشان عطش داشت که سیر نمیشدم دلم میخواست روح میشدم

و درون جسم بهار و امیرعلی میرفتم ، غیراین این دلتنگیام رفع نمیشد...

با لذت زیر گردنش را که بوی شیرمیداد را بوسیدم و قربان صدقهاش رفتم.

شیرش که دادم ، که رفته رفته، آرام به خواب رفت .

با یک دست در آغوش گرفتمش و با دست دیگر تشک و بالشتش را برداشتم و به اتاق

بردم و روی زمین کنار تختمان برایش جا پهن کردم و روی تشک گذاشتمش...

نزدیک صبح بود و دیگر خوابم نمیآمد ، بلند شدم تا خانهام را بگردم و سر از همهجایش

در بیاورم.

بعد ازتجسس زیبایی که داشتم و حسهای خوبی که از سلیقهی امیر علی به خونم تزریق

شد ، به آشپزخانه رفتم و چای و صبحانه را آماده کردم ، جلوی آینه ایستادم و رنگ ولعابی

به صورتم دادم و به اتاق برگشتم.

امیرعلی هنوز خواب بود ولی بهار بیدار شده بود ، شیرش دادم و آروغش را گرفتم و

پوشکش را تعویض کردم...

کودک شیرینم که حتی عطر بدنش عطر بدن پدرش بود را بغل کردم و به او که روی تخت

به پشت خوابیده بود نگاه کردم و بهار را مخاطب قرار دادم

336

[Type here]

- آمادهای بریم بابا خوشکلهات رو بیدار کنیم؟

و او به صورتم خندید و از روی زمین برخاستم و بهار را به شکم روی سینهی امیر علی

گذاشتم

چشمانش را آرام باز کرد و لبخند روی لبانش آمد و صدای خمار و خوابآلودش گوشم را

نوازش داد

- قوربون چشات تربچهی بابا !

و دستانش دور کمر بهار پیچید ، و تا لبش را به لپ بهار نچسباند دلش آرام نگرفت...

کنارشان نشستم و با لبخندی کنج لبم گفتم

- یکی نصف شبی به تربچهاش میگفت ضد حال!

از کنار صورت بهار نگاهم کرد و مظلومانه گفت

- بدجنس نشو نفس...بعد قرنی و اَندی به دستت آوردم...بعدا تازه طعم بغل اومده بود زیر

دندونم ...اونوقت خانم بلند شده میگه میخواد بره به یکی دیگه برسه ....وجدانا تو باشی

عکسالعملت چیه ؟

با عشق نگاهش کردم و خندیدم

- وجدانا عکسالعملم از تو شدیدتر میشد! تو خیلی صبوری!

- آ...قوربون درک و کمالاتتت!

بهار را از روی شکمش برداشتم و او هم روی تخت نشست ، کمی خودم را کج کردم و

سرشانهاش را بوسیدم

-صبح اولین روز باهم بودنمون بخیر عزیزم....پاشو بریم صبحونه آماده است

از پشت بغلم کرد و گونهام را بوسید

-جانم... بارکالله...فکر نمیکردم به این زودی خانم خونه بشی...بچه سیر و تر و تمیز ،

صبحونه آماده...خودت ترگل ، برگل ...منو اینهمه خوشبختی محاله

ابرویی بالا انداختم و پشت چشم نازک کردم

- الکی نبوده که اینجوری عاشقم شدی ، یک چیزی تو من دیدی دیگه!

-جان ؟