بعد از گذشت از دری که صدای قیژش را فقط شنیدم ،فهمیدم وارد جایی شدیم که به نظر
سالن خانه می رسید...
ومن چشم بسته حرفهاو تهدیدهای پشت سر هم امیر را گوش می کردم
-نفس اگه چشماتو وا کنی من می دونم وتو ها...
-نفس اگه چشماتو وا کنی من می دونم وتو ها...
دستم را رها کرد و من دست به دیوار کنارم گرفتم وباچشمهای بسته خودم را به دیوار تکیه
دادم
-چشم آقا چشمام رو باز نمی کنم.. .
هر وقت چشم می بستم این شعر شهریار توی ذهنم میامد
"چشم خود بستم
328
[Type here]
که دیگر چشم مستش ننگرم
ناگهان دل داد زد
دیوانه ! من می بینمَش..."
چند دقیقه بعد دستهای گرمش دستهایم را دوباره لمس کرد
-حالا همراهم بیا...
راه که افتادم یک دستش را پشت کمرم گذاشت وبه جایی که می خواست هدایتم کرد
چند متری که به جلو هدایتم کردبعد گفت:
-حالا چشماتو باز کن...
چشمهایم را که باز کردم درست روبروم ایستاده بود وهیچ چیز دیگری جزخودش و قد
وقامت رشیدش نمی دیدم ، بهتر بگم اشتیاقی به دیدن چیزی غیر از امیر نداشتم
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من ، دل من داند و من دانم و داند دل من....
درون چشمهایم زل زد
-خب نظرت؟
منم از خدا خواسته با دلم جوابش را دادم
-ازمیان تمام چیزهایی که دیده ام
تنها توُ یی که میخواهم به دیدن اش ادامه دهم ...
خندید
-ها یعنی من جلوت واستادم ،چیزی دیگه ای نمی بینی...
چشم ریز کرد
-عشقجان ! از کی شاعر شدی؟!
من هم با لبخند جواب لبخندش را دادم
-شعـر فـقط بـهانه است...!
دارم...
329
[Type here]
بُلــند بُلــند به تو فکر می کنم!
ابرو بالا داد
-اوخ اوخ فکر کنم غم دوری من شاعرت کرده ها....
با نگاهم درون شب چشمهای مهربانش رژه رفتم
- شاعری چیز قشنگی است خصوصا وقتی غزل از گوشه ی چشمان ِ "تو"الهام شود...!
و با ابرو به چشمانش اشاره زدم
بی هوا مرا درون آغوشش حل کرد و
و دم گوشم با صدای خمارش زمزمه کرد
-مجازات شاعری خیلی سنگینه ، میتونی تحمل کنی؟...
بیهوا از سینهاش جدایم کرد و به دیوار پشت سرم چسباندم
نفسم به شماره افتاد و ضربان قلبم بالا رفت ، او توی صورتم زل زده بود و من نگاه
دزدیدم
-نمی خوای بدونی مجازاتت چیه؟
گونه هام سرخ شد
-تو چشمام نگاه کن تا بهت بگم
با تردید درون چشمهایش که
رنگ شیطنت داشت نگاه کردم
چشم ریز کرد
-حالا شد ! ....مجازاتت.... اینه که امشب باید به جای شام اعیونی نون وپنیر بخوری....
وپقی زد زیر خنده
با مشت به بازوش زدم
-کوفت ، الان گفتم چی می خواد بگه، کلی سرخ وسفید شدم...
همانطور که می خندید گفت:
330
[Type here]
-خیلی منحرفی ، نوچ نوچ خیلی بده دختر اینقدر منحرف باشه....
اخم تصنعی کردم
-پسرم خیلی بده اینقدر نمک بریزه...در ضمن فراموش کردی شام خوردیم ! آقای خوش
خنده !
خنده اش رنگ عوض کرد وجدی شد
-نفس این خنده ها برای بودن خودته ،واقعیتش من چند ساله یادم رفته بود بخندم....
یک لحظه جو سنگین شد، دلم از خودم گرفت ، از نفسی که اینهمه مرد روبرویش را آزرده
! از نفس جلالی که فقط حرف خودش را زد....
برای اینکه جو را عوض کنم قد بلندی کردم و دست بین موهایش بردم وبهم ریختمشان
-خب آقای خوشمزه چی میخواستی نشونم بدی؟!
سری تکان داد تا افکار آزاردهنده از سرش بپرند و گفت:
-حواس که برای آدم نمی ذاری...
کمی از جلوی رویم کنار کشید ، روبه اتاق با دست اشاره کرد وگفت:
-اینم اتاق ما دونفر ، وبه همه ی خونه اشاره کرد وگفت:
-وخونه ی ما سه نفر..
وبه من نگاه کرد تا عکس العملم را ببیند....
اولین چیزی که توجهم را جلب کرد عکس بزرگی از من وامیر علی بود که میخندیدیم
وروی شاسی درست مقابلمان روی دیوار وصل شده بود...
شادی وتعجب وحیرت چند حس متفاوت بود که احساساتم را درگیر کرده بودند
امیر خیره به من بود ومن نگاهم بین عکس وامیر در رفت وآمد...
دستش را به علامت سوال در هوا تکان داد
-چیه؟ چرا اینقدرتعجب کردی؟!...
توی چشمهایش زل زدم ، دنبال جواب سوالاتم میگشتم
-امیر کی خونه گرفتی ؟ کی وسایل چیدی ؟ کی با من عکس مشترک گرفتی ؟
331
[Type here]
جدی به چهرهاش نگاه کردم
-امیر ! من وتو که جز اون عکسهای شب عقدمون باهم عکس مشترک نداشتیم این عکس
رو از کجا آوردی؟!...اصلا چهرهمون خیلی شاداب و جوونه ! انگار مال قبل تمام
ماجراهاییه که برامون افتاده....ما اونموقعها عکس مشترک نداشتیم...
-داشتیم خانم ، شما خبر نداشتی....
سر توی اتاق چرخاندم ، یک تخت دونفره با روتختی که رویش باگلهای رز سرخ برجسته
تزیین شده بود، چشمم را گرفت
دست امیر علی رابه طرف تخت کشیدم وگفتم:
-بیا بشین اینجا برام تعریف کن این عکس از کجا...
کنارم نشست وگره روسریم رو بازکرد
-یادته چند سال پیش رفتیم باغ آقا رضا دوست دایی...
سر تکان دادم
-آره ، خب اونجا خیلی میرفتیم ، منظورت چیه؟!
کش سرم را بازکردوموهای بافته شدهی بلوطی رنگ شده ام را باز و روی شانه ام رها
کرد
-خب اونجا با نازی ومامان اسما یه نقشه کشیدیم تا بالاخره یک عکس دونفری ازت داشته
باشم
چشم ریز کردم وبه اجزای چهرهاش خیره شدم
-چه نقشه ای؟
-قرار شد نازی تو رو زیر درختای پرشکوفه ببره ، منم مثلا همونجا بیهدف ایستاده بودم
بعد مامان هم میگه می خوام ازتون عکس بگیرم ، هم می خواسته عکس بگیره به نازی
علامت میده ونازی هم از جلوی لنز دوربین کنار می کشه و مامان هم عکس تاریخی
ومحبوب منو می گیره ، آی نفس خبر نداری چقدر من بااین عکس گریه کردم ، چقدر این
عکس دردلای منو شنیده ، ...آه.....خبر نداری دیگه....
اخم در هم کشیدم و باشیطنت گفتم:
332
[Type here]
-پسر بلا ! اونقدرها هم که نشون میدادی بچه مثبت نبودی ها !...ببین منو چطور شکار
لحظه هاشون می کردن...
دگمه های مانتویم را یکی یکی باز کرد
-خیلی هم بچه مثبت بودم ، خانم! فقط یه مشکل داشتم
مانتویم که دگمه هایش باز شده بود را ازتنم بیرون کشید و عمیق بو کشید
- خونهم بوی عطر تن تو رو گرفت
لبخند زدم و سر تکان دادم
-چه مشکلی داشتی ؟!
در عمق چشمهایم با محبت خیره شد
-تو منو نمیدیدی ولی من فقط....زیادی عاشقت بودم!
یک لحظه خشکم زد
قلبم به ناگاه پایین ریخت
توی شب آرام وپر ستاره ی چشمهایش مات شدم
"چشماتو از من بر ندار
من مات تصویر توام..."
خدایا ! من چرا چشمهایم کور بودو عشق امیر علی را نمی دیدم؟! ....
خدایا ! عذابی که کشیدم جزای نخواندن نگاه امیرعلی نبود؟!...
بغضم ترکید
- معذرت میخوام امیرعلی! غلط کردم که نفهمیدم عاشقمی...
چشم بست و محکم بین بازوانش به اسارت کشیدم
- نگفتم بهت خوشم نمیاد عذرخواهیت رو ببینم
سرم را روی ضربان پرتپش قلبش فشار دادم واشکهایم پیراهنش را تر کرد
- لعنت به من که زندگیت رو سیاه کردم