323
[Type here]
-چه شرطی؟!
خنده ، روی لبانش گل نشاند
-به شرطی که هیچ وقت دیگه تنهام نذاری...
شرطهایش هم دلبرانه بود
-قول می دم تا وقتی زنده باشم ، تنهات نذارم
دستم را گرفت وروی صندلی رو بروی دلاور نشاندم
-بیا موهات رو خشک کنم الان سرما میخوری...
سشوار که روشن شدسوالها و فکرهای کهنه همراه صدای سشوار توی سرم صدا کردند...
دست امیر که بین موهایم به حرکت آمد اولین سوالم را پرسیدم
-امیر کی جمشید رو کشته؟
یک لحظه سشوار ودستش دوتایی از حرکت ایستاد
به تصویر چشمهایم توی آینه خیره شد
بعد چند ثانیه سکوتش شکست
-واقعا می خوای بدونی؟
بدون تردید گفتم:
-آره، می خوام بدونم کی این کار رو کرد وبعدش هم نشست وبدبختی ما رو نگاه کرد
لبش را به دندان گرفت و بعد بدون مقدمه چینی گفت:
-سعید!
ابروهایم از تعجب به پیشانیم چسبید
با حیرت گفتم :
-سعید؟!...
دوباره کارش را ادامه داد
-بله سعید ، شوهر جمیله خواهر جمشید...
324
[Type here]
یک لحظه قفل کردم
چند ثانیه حیرت حقم بود
دوباره لب وا کردم
-چی شد اعتراف کرد؟
سشوار را روی میز گذاشت
صدایش خش داشت
-دلش به حال بهار سوخته ورفته خودش رو معرفی کرده...
سر برگرداندم وبه صورت گرفته ی امیرم خیره شدم
-یعنی اگه بهار نبود ، اعتراف نمی کرد؟
به معنی تایید حرفم چشمهایش را بست وآه عمیقی کشید
غمدار گفتم:
-یعنی اگه بهار نبود من الان نبودم؟
سرش را به سمت آسمان بلند کرد و چیزی نگفت ، شاید خواست اشکش نریزد
-امیر؟... سعیدچرا جمشید رو کشته؟!...
سرم را برگردوند وموهایم را تو دستش با مهارت دسته کرد
-می خوای موهات رو ببافم ؟
کلافه گفتم:
-امیر حرف رو عوض نکن !چرا جمشید رو کشته؟
بدون تایید گرفتن برای بافتن موهایم ، شروع به بافتن کرد
-نمی دونم ، گفته خیلی چیزا هست که می خواد تو رو ببینه وفقط به خودت بگه....
صدای عمه اسما باعث شد از بحث خارج بشویم
-نفس ، امیر ، بیاین دیگه بهار گریه میکنه ، نازنین هم رفته خونشون! ....نیست!... نفس
بیا بچه ام رو شیر بده...
325
[Type here]
امیر زود با کشی که از روی میز برداشت موهایم را بست و باعجله گفت
-پاشو خانم خوشکله ، بهار هم دلش برات یکذره شده انگار داره بهونهات رو میگیره...
دوتایی دوشادوش هم به طرف اتاق راه افتادیم....
صدای گریهاش میآمد ، همانکه پاییزمان را بهار کرده بود ، همانکه دلیل زندهبودنم شده
بود، همان که مرا برای قلب پدرش زنده نگه داشته بود...
صدایش صدای ضربان زندگیمان بود...
اینبار در آغوش مامان بود و سعی داشت با شیشهی شیر آرامش کند
- وقتی نازنین نبود شیشه میگرفت ولی نمیدونم چرا الان بیتابی میکنه و شیشه نمیگیره؟
امیرعلی قبل من بهار را از آغوش مامان جدا کرد
- ورپریده فهمیده مامانش اومده به کپی رضایت نمیده
توی آغوش امیر آرام گرفت ، او هم از عطر اغواگر امیرعلی آرامش میگرفت...
روی دودستش با عشق نگهش داشت و به طرفم گرفتش
- بیا نفس جان ....با خیال راحت مادری کن...
بغضم را قورت دادم و بهارم را در بین فاصلهی امن بازوانم جای دادم، آرام بود، محبت از
چشمانش تراوش میشد ، بوییدمش ، به سینه چسباندمش ، در هوایش نفس کشیدم ، طعم
معجزهی خدا میداد....
لبهایم روی گونهی نرمش فرود آمدو او لبخند زد
- فدات بشم ....اومدم یک دل سیر دورت بگردم...
- بشین نفس!
نگاهم به صاحب صدا بند شد ، شیشهی چشمانش نم برداشته بود ، کمی آنطرفتر ، بقیه هم
آرام و شاکر میگریستند ، جهنمی را پشتسر گذاشته بودیم تا به این بهشت کوچک رسیده
بودیم.
نمیدانم چرا عجیب شده بودم ، همه چیز برایم تازه و پربغض بود ،
چای مامان که هنوز به خاطر حضور امیرعلی عطر گل محمدی میداد....
نگاههای بابا که با رنگ سفید موهای کنار شقیقهاش به رنگ عشق میزد...
326
[Type here]
حرفهای عمهاسما که از قبل با محبتتر شده بود و مزهی نان دو آتشه داشت...
شام که خوردیم ، هرچه مامان اصرار کرد که شب همانجا بمانیم امیرعلی قبول نکرد و
بهانه آورد که میخواهد خانهی مشترکمان را نشان من دهد ، بابا هم برای مامان
چشموابرو آمد که راحت بگذاردمان و بالاخره مامان کوتاه آمد...
با عمه اسما سوار ماشین شدیم و هردو صندلی عقب و پشتسر امیرعلی نشستیم ، تا
امیرعلی سرجایش نشست با تعجب به عقب برگشت
- ا ؟ چرا شما جماعت نسوان عقب نشستید ؟
منظورش به بهارم هم بود که در آغوشم به خواب رفته بود
عمه گفت
- میخوای بهار رو بدم بغل دست راننده بشینه ؟
امیر دست دراز کرد وبا پشت دست گونهاش را نوازش داد
- اینطور که معلومه سه به یک شما برندهاید...
- دونفرو نصفی
و با هم به نصفی که من گفتم خندیدیم.
عمه جلوی درخانهشان پیاده شدو تا داخل خانه شد ، امیر به طرفم برگشت
- جلدی بیا جلو که رانندگی بدون اینکه تو کنارم باشی صفا نداره!
همینکه ماشین را توی حیاط خانهی مشترکمان که من تا به حال ندیدهبودمش ، پارک کرد ،
از ماشین پایین آمدو بهار غرق خواب را از آغوشم گرفت
- چشمات رو ببند
- چی؟
- نفس چی چی نکن جون امیرعلی! چشمات رو ببند و تا من نگفتم وا نکن...
با عشق نگاهش کردم
- از الان تا آخر دنیا ....چشم !
همانطور که بچهبغلش بود خم شد و چشمهایم را بوسید
327
[Type here]
- آ قوربون چشمات...یکدقیقه صبر کنی بهار رو گذاشتم سرجاش و اومدم....
و با احتیاط به طرف در تمام شیشهی خانهمان رفت و من به رفتنش قبلاز اینکه پشت
پردهی حریر و پرچین چشم دوختم
تا آمدنش از ماشین پیاده شدم ، زیرپایم موزاییکهای تمیز و خوشرنگی بود ومن با فراق
بال اطرافم را دید زدم ، پنجرهها و در تمام شیشهی خانه با پردههای حریر پوشیده شده بود
و آنقدر پر چین بود که درون اتاقها دیده نمیشد و حیاطی که بزرگ نبود و فقط وسعتش به
اندازهای بود که یک ماشین درونش جا میشد و یکی دو متری از طرفین اضافه میآمد ولی
گل نیلوفری که به دورتادور دیوارهایش پیچک شده بود و تا پشتبام رفته بود طراوت
خاصی به آن داده بود، نیلوفری پر از گلهای ابی و بنفش که به خاطر شب به خواب رفته و
غنچه شده بودند....
دستم را گرفته بود و آرام به جلو هدایتم میکرد
-چشمات رو وا نکنی نفس ...ها ! همینطور چشم بسته بیا...مدیونمی اگه چشمات رو وا
کنی...
وخنده ای کرد
-باشه بابا ، صدبار گفتی چشمام رو باز نکنم منم گفتم چشم!