رایگانملیحه بخشی

24

[Type here]

-دختر دایی جان! افتخار نمیدی!؟ نمیخوای بشینی دیر می شه ها!

درون تمام کلماتش عشق استتار شده بود....

وای خدای من چطوری عشق وغم صدایش را تحمل کنم وقتی هیچ درمان و نقطه امیدی

برای درد دلش در دل من نیست !

آهی کشیدم وعقب ماشین نشستم

آهسته لب زدم

ـ بریم...

سرش را از روی شانه به طرف من برگرداند

ـ همونجا راحتی ؟نمیای جلو بشینی؟...

نگاهم رو به کف ماشین دوختم

ـ می شه همین جا بشینم...

امیر نفسش را آه مانند بیرون داد وسری تکون داد

ـ هرجور راحتی....

و گاز ماشین را پر کرد و راه افتاد

برای اینکه جو عوض بشه گفتم:

ـ ممنون که زحمت بردنم رو کشیدید ، لازم نبود شما همراهم بیاین خودم با اتوبوس می

رفتم شما خودتون رو از کار نمینداختید

واز توی آینه نگاهی به صورت غرق فکرش انداختم واون بدون نگاه به آینه با صدای

آرومی که به سختی شنیده میشد گفت

ـ تو همه کار منی ! کار از تو مهم تر ندارم...

نفسم بند آمد ....آخ که امروز باید از عذاب وجدان جان سالم به در نبرم...

سر به زیر انداختم نه از خجالت بلکه از غم اینکه چطور توی اون چشمهای ستاره بارونش

بگم که به جای اون یکی دیگه رو دوست دارم .......

نیم ساعتی نه من حرفی می زدم نه او..

25

[Type here]

تا اینکه امیر گلویی تازه کرد وسوالی پرسید

ـ دختر عمه می خوای بریم ته دره؟

با چشمهای متعجب نگاهش کردم ،

ـ خوب یه حرفی بزن! داره حین رانندگی خوابم میبره ها !نگی نگفتم....

از حرفش خنده ام گرفت

ـ خب چی بگم؟

-تو معدن کلمات وحروفی بعدا میگی چی بگم ؟

سوالی گفتم:

ـ من ؟کی گفته من پر حرفم ؟

-کسی لازم نیست بگه وقتی تو فامیل با دخترا جمع میشین صدای تو وخنده هات همه جا

رو پر میکنه !

کمی ناراحت به منظرهی کوههای اطرافم چشم دوختم

ـ صدای من !....اصلا هم...

-آره... صدات همه جا رو پر می کنه مثل عطر گل یاسمون تو روزای نمناک بهار......

ودوباره بالطافت حرفش نیشتر به دلم زد

آخ امیر امیر امیر تو من را از عذاب وجدان می کشی

وبر عکس درون متلاطمم با ظاهری بی تفاوت گفتم:

ـ شاعر شدین امیرآقا ...

امیر زیر لب نجواکرد

ـ توفقط قافیه عاشقی ام باش ....

ردیفش با من

و آهی ختم کلامش کشید، چشمهایم را بستم ونفسی گرفتم .......

وای این پسر می خواست امروزمن را بکشد........

26

[Type here]

برای عوض شدن جو فکری به ذهنم حرفی رسید

_امیر آقا.....

وسط حرفم پرید، دستانش را دور فرمان فشرد وبا عصبانیت گفت

_تا چند وقت پیش امیر بودم، تازگی ها این آقای اضافش رو از کجا آوردی .....؟!

خندهی کمرنگی به لبم اومد

_باشه بابا ! چرا داغ می کنی ....

نفسی کشیدم

_بگم امیر علی ،خوبه ؟!

اونم آروم شد ، این را از حالت مشتش که آرامتر فرمان را گرفته بود فهمیدم

_بله خوبه ،بفرما! چی می خوای بگی؟

_می شه یه لحظه ماشین رو نگه داری؟

از تو آینه نگاهم کرد و سوالی نگاهم کرد

_چرا ؟

گفتم :

_آخه می دونی مامان یه عالمه خرت وپرت برای تو راهم بسته ،برم از عقب ماشین بیارم

بدم بخوری خواب از سرت بپره! ما هنوز جوونیم کلی آرزو داریم! جوان ناکاممون نکنی؟

امیرسوتی کشید ولبخند زنان گفت :

_قوربون زن دایی فهمیده ام بشم که فکر همه جا رو می کنه.......

مگه زن دایی به فکر باشه وگرنه تو که آدمو هلاک می کنی!

خنده رو صورتم کش اومد

_حرف راست جواب نداره......

وامیر چند دقیقه بعد ماشین را نگه داشت ...می خواستم در ماشین را باز کنم وبرای آوردن

ساک بروم که امیر نگذاشت

27

[Type here]

_نفس تو بشین من خودم میارم ودر کسری از ثانیه رفت واز صندوق عقب ساک معروف

مامان را آورد وکنار من عقب ماشین گذاشت.

تشکری کردم زیپ در ساک را باز کردم وامیر هم یکم این پا واون پا کرد شاید من بفرمایی

بزنم که بیاد و عقب کنار دست من بشیند ولی وقتی دید از طرف من بخاری بلند نمیشود

نفسش را پوف کرد وآخرسر در را بست، پشت رول نشست وماشین را به حرکت در آورد،

ومن دربازدید از ساک داشتم شاخ در میاوردم ، مامان برایمان فلاسک چای گذاشته بود در

حالی که میدانست من توی راه مسافرت هرگز چایی نمی خورم

امیر که از تو آینه قیافه متحیر من را رصد می کرد ، پرسید

_چیه نفس ؟چرا داری شاخ در میاری؟

فکرهایی که میان ذهنم آمد را حلاجی کردم

_مامان می دونست تو می خوای من رو ببری ؟

امیر سری سوالی تکون داد

_چطور؟

_آخه میدونی که من تو سفر چای نمیخورم، ولی مامان فلاسک چای گذاشته!

خندهی بلندی کرد

_تو که بهتر میدونی دایی کاری رو بدون خبر از زن دایی انجام نمی ده خب وقتی دایی به

من ماموریت داده مواظب سوگلیش باشم ،زن دایی هم حتماخبر داشته !

سری به نشانه تاسف تکان دادم ودر حالی که چای توی استکان میریختم لب زدم

_فقط من غریبه بودم ،آره !

امیر با یک حالت خاصی نگاهم کرد و شانه بالا داد

-چی بگم والله.....

چای داشت از سراستکان لبپر میزد

_امیرعلی یه گوشه نگه دار! اینجوری نمیشه چای خوردهمش داره رو لباسای من

میریزه!

در اولین جای ممکن ماشین را نگه داشت و با شیطنت گفت

28

[Type here]

_بفرما سوگلی دایی!

چایی را که به دستش دادم ممنونی گفت واستکان را روی داشبرد گذاشت وبه افق خیره

شد.......

منم سکوت کردم تا تیرباران احساس یک طرفه اش نشوم...

بعداز دقایقی استکان را برداشت وبه بینی اش نزدیک کرد ، در حالی که به طرف من برمی

گشت گفت

_چایی های زن دایی همیشه خوش عطره ،نه؟

سری به علامت تایید تکان دادم

_مخصوص شما درست کرده ،حتما با عطر گل محمدی!....

کمی از چایی اش رو خوردوگفت

_اوهوم، مثل همیشه !.... تو نمیخوری....؟عادت قدیمی رو ترک نکردی...؟

_نه !ترک عادت موجب مرضه

خنده تلخی کرد

_نفس !می دونی برای نازنین داره خواستگار میاد......

سردر گم از طرح این سوالش پرسیدم

_تو هم خبر داری؟

-ای بابا نفس خانم ما رودست کم گرفتی ،خبرهایی که داری اول از زیر دست من رد میشه

، دایی ازمن خواست در مورد آقا داماد تحقیق کنم ،تو داماد رو می شناسی نفس؟

_نه والله.. پسر عمه !ولی مامان ونازی ازش خیلی تعریف می کردن !

حالا آقای همه فن حریف ! ....داماد مرد خوبیه ؟

امیرابرویی بالا انداخت وگفت:

_اوف تا دلت بخواد، تو خوبی تکه!

بی منظور گفتم

_از توهم بهتره؟