رایگانملیحه بخشی

318

[Type here]

فشار دستش را بیشتر کرد تا نگاهش کنم

-پس چی؟! چرا حرفم رو باور کردی؟!...

به شب صورتش خیره شدم

-چون به حرفات اعتماد دارم!

ابرو بالا انداخت

- اوهوم....چه عالی...

وچراغ سبز شد و ماشین را به حرکت درآورد

هر دو دیگر ساکت بودیم تا در خانه رسیدیم ، شاید او هم مثل من بر آنچه بر سرگذشتمان

گذشته بود فکر میکرد....

در خانه را که دیدم ، اشتیاق دیدن دخترم قلبم را به تلاطم انداخته بود

بابا و بقیه رسیده بودند

در که زدیم ، بلافاصله در باز شد و نازنین با ظرف سپنج در دستش در را باز کرد وصلوات

گویان مرا غرق بوسه و دود غلیظ سپنج کرد

امیر با شوخی گفت:

-ولش کن نازی ، هم همه ی دودا رو کردی تو دهنش هم همه ی ویروسات رو دادی به

نفس...

هر سه نفرمان خندیدیم...

الهی شکر که خنده نصیب خانوادهی ما هم شد

نازی قیافه گرفت و رو برگرداند

-خیلی هم دلتون بخواد همچین سپنج پر دودی برای خانمتون دود کردم !

وبا حالت قهر به طرف آشپزخانه رفت

مامان وعمه هر کدام یک بچه بغلشان بود

بچه ی نازی بزرگ شده بود و تقریبا یک ساله بود و بلا خودش را داشت از بغل مامان

میانداخت بس که شیطونی میکرد و مامان با زور توی بغل ، نگهش داشته بود

319

[Type here]

بهار من هم بغل عمه اسما آرام گرفته بود ...

به همه سلام کردیم وبا محبت وچشمهای پر اشک جواب گرفتیم

عمه نزدیکم آمد

امیرسرش را نزدیک صورت بهار کردو همانطور که در آغوش عمه بود، بوسیدش و

دخترمان هم لبخند شیرینی زد و با دستهایش صورت امیر را لمس کرد ، وروجک قانون

دلبری را از همین الان از بر بود...و پدرش به من اشاره کرد

-بیا نفس خانم ، اینم دخترمون که پاییزمون رو بهار کرد

شباهتش به امیر غیر قابل انکار بود، همان شب زیبای نگاه ، همان ابروهای کمانی ، همان

لبخند جذاب....

دلم می خواست بغلش کنم ، ببوسمش وبو بکشمش و میان آغوشم بچلانمش ولی از

بیمارستان امده بودم و ترجیح دادم فراغ را تا بعداز یک دوش به تعویق بیندازم....

سرم را نزدیکش بردم و چشمانم پر اشک شد

-مامان فدات شه ! من برم حموم تمیز بشم بعدا بیام بخورمت...

او خندید و من اشک ریختم

امیر با آرنجش آهسته به پهلویم زد

- لطفا هندیش نکن بانو! الان اشکت واسه چیه ؟

باانگشتانم نم زیر چشمم را گرفتم

عمه با دلجویی نگاهم کرد

- نفسم برو عزیزم ...برو

در حمام را که باز کردم و یک پایم را داخلش گذاشتم ، نازنین صدایم کردبه طرفش برگشتم

دیدم با یک کیف دنبالم میآید

مرا هل داد داخل حمام وخودش هم پشت سرم آمد

-هی کجا خانم؟!

کیفش را روی سکوی کوتاه حمام گذاشت

-هیس ، هیچی نگو می خوام خوشکلت کنم....

320

[Type here]

به شانهاش زدم

-مگه زشتم...

-هیچی نگو تا کارم رو بکنم چرا اینقدر حرف می زنی...اَه ...حواسم پرت میشه

ریز خندیدم

-بی ادب! درست صحبت کن من خواهر بزرگتم...

او هم خندید

-منظورت دی اکسید کربنه!

خاطره های قدیم توی سرم فیلم شدند واز جلوی چشمم رد شدند

آدمیزاد چه سر سختی دارد ، اینهمه مشکل را پشت سر میگذارد و باز هم زندهاست و میل

به زندگی دارد...

توی آینه نگاه کردم انگار یک نفس جدید شده بودم ،موهای رنگ شده وصورت اصلاح

شده ام باعث شده بود گرد غم از صورتم پاک بشود ، دست خواهرم درد نکند ، موهای

خیسم راتوی حوله پیچیدم و از حمام بیرون آمدم

جلوی آینه اتاقم ایستادم و مداد مشکی توی چشمهایم کشیدم تا رنگ ولعابم را کامل کند ،که

مامان از آشپزخانه صدایم زد

-نفس مادر اومدی ؟چای برات بریزم؟

صدای امیر هم از توی آشپزخانه آمد

-زن دایی بدین من براش ببرم

به خاطر حال گلویم نمیتوانستم صدا بلند کنم

نگاهی توی آینه کردم و قصد کردم از اتاق خارج شوم، در اتاق را که باز کردم ، چشم در

چشم با امیر علی سینی به دست شدم

از تعجب چشمهایش گشاد شدو با تعجب و لبهای خندان گفت:

-یا خدا!!...

خندیدم

-چیه چرا اینقدر تعجب کردی؟

321

[Type here]

دستش را روی صورتم گذاشت

-ببینم واقعیه ؟ خودتی ؟....خدا یا نفسم برگشته!

خجالت کشیدم وسرم را پایین انداختم

-بیا بریم جای بهار...

سینی به یک دستش ، داخل اتاق شد و مرا هم به عقب هل داد و در را پشت سرش بست

-کجابریم بیا کارت دارم...

- امیرعلی.... دلم برای بهار یکذره شده!

در اتاق را بست وتوی صورتم زل زد

-خب منم دلم برای تو یکذره شده ، پس من چی؟ مخصوصا حالا که شدی نفس گذشته!

دست سر شانهام گذاشت

-دختر دل وایمونم رو باهم به فنا میبری...

هم خجالت کشیدم وهم قند دردلم آب کردند

سینی را کنار پایش روی زمین گذاشت ، حوله ی دور موهام را باز کرد

-وای رنگ موها رو ! سشوارت رو بده تا خودم موهات رو خشک کنم

-زشته امیر ! بیا الان بریم بیرون ...

نمایشی اخم کرد

-بهت میگم سشوارت رو بده ، حرف دیگه هم نباشه....از همین الان بگم رو حرف منم

حرف نمی زنی! ها!

برای پیدا کردن سشوار رو برگرداندم

-اوه اوه دیکتاتور هم که تشریف دا....

هنوز حرفم تمام نشده بود که .....

برای پیدا کردن سشوار رو برگرداندم

-اوه اوه دیکتاتور هم که تشریف دا....

322

[Type here]

هنوز حرفم تمام نشده بود که از پشت توی آغوشش کشیده شدم

یک آن نفسم بند آمد وترسیده هینی کشیدم

توی گوشم زمزمه کرد

-از من میترسی نفسم ، از من که داغونم از دوریت ...

آرام گرفتم و عاشقونه قلبم تپید

-من ؟ از تو ؟... نمی ترسم ،هیچ وقت ازت نترسیدم ! تو وقتی محرمم نبودی ازت نترسیدم

، حالا که پناهمی چرا باید ازت بترسم ، من کنار تو از هیچ ترسی ، نمی ترسم...

دم گوشم پچ زد

-پس چرا هول کردی ؟!

سرم را از پشت به سینه اش چسباندم

-غیر منتظره بود ، قلبم داشت از کار میافتاد

دستهایش را دور کمرم محکم تر کرد

-مردم از دوریت ....

عطرش را نفس کشیدم

-منم...

او هم موهایم را بو کشید وبوسه باران کرد

-انگار قرنها کوه کندم تا بهت رسیدم ، خیلی خسته ام نفس ، خیلی....

دستهای مردونه اش را از دور کمرم باز کردم و سرانگشتانش را میان دست گرفتم و چند

بار بوسیدمشان

-امیر علی منو ببخش ، منو ببخش!... خیلی اذیتت کردم

دستهایش را از داخل دستم بیرون کشید ، مرا به طرف خودش بر گرداند

رد اشکهایم را پاک کرد وصورتم رابه اسارت دستهاش در آورد

-به یه شرط می بخشمت...

نگاهم توی شب پرستارهی چشمهایش گم شد