رایگانملیحه بخشی

313

[Type here]

-تا وقتی دکتر گفت خطر رفع شده ، صد بار مردم وزنده شدم

لبخند تلخی زد

-ولی همین که دکتر گفت خطری تهدیدت نمی کنه ، انگارتازه فهمیدم چقدر خستهام و تمام

خستگی های این چند وقت یک جا هوارشد رو شونه هام و نمیدونم چی شد وسط زمین و

هوا معلق شدم ، اگه دکتری که کنارم بود منو نگرفته بودم نقش زمین شده بودم...

چشمکی زدوگفت:

-گفتم تو چرا همش تو بیمارستان بخوابی من نخوابم...

خندیدیم

شمار خندههایمان زیاد شده بود

اما هنوز سوال داشتم ولی صدایی برای پرسیدن نداشتم

چه کسی جمشید را کشته بود که حالا خودش آمده بود و اعتراف کرده بود ، چرا اینقدر دیر

اعتراف کرده بود، یک سال ونیم از عمر ما حرام این نگفتن شده بود"

امیر علی اضطراب چشمهایم را که دید ، لب وا کرد

-نفسم یک چیزهای دیگه ای هم هست ولی دکتر بهم اجازه نداده بهت بگم ،

موهایم را نوازش دادوگفت:

-دکتر گفته تا جواب تست قلبت نیاد ، نباید هیجان زیاد به قلبت وارد بشه ، قلبت بحران

بزرگی رو پشت سر گذاشته ، یکم باید بهش استراحت بدی ،

صورتم را اسیر دوتا دست بزرگ و مردانهاش کردو توی مردمک چشمهایم خیره شد

-خودم درخدمتتم دربست ، همه چی رو بهت می گم ، باشه!...ولی کم کم ویواش

یواش....قبوله؟

لب پایینیم را از استرس درونیم به دندان گرفتم وبا باز وبسته کردن پلکهایم حرفش را

تایید کردم

دست جلو آورد ولبم را از بین دندانهایم بیرون کشید و اخم در هم تنید

-نکن اینجوری ، به اموال من خسارت بزنی ، دوباره می فرستمت زندان ها...

وخنده ای از ته دل کرد

314

[Type here]

منم خندیدم ، بعد این همه مدت خنده ی بی دغدغه نصیب ما هم شده بود

صندلیش رو تا حد ممکن جلو آورد

صندلیش رو تا حد ممکن جلو آورد وسرش را جایی نزدیک قلبم روی تخت گذاشت

-نفس خسته ام ، خیلی ...

می خوام با صدای قلبت بخوابم ، اجازه هست ؟

دستم را روی شانه اش گذاشتم ، اوهم با دستش که زیر سرش گذاشته بود سر انگشتانم را

گرفت و دست دیگر اش را روی شکمم گذاشت.

بودنش غنیمتی بود که شکرش از توانم خارج بود

نمیدانم او از صدای ضربان قلب من آرامش میگرفت و یا قلب من از نزدیکی سر او

آرامش گرفته بود و لالاییوار مینواخت....

چند دقیقه بیشتر نگذشت که صدای نفسهای آرام و منظمش آمد ...

صدای نفسهایش قشنگ ترین ملودی دنیا بود

بت هون هم نمیتوانست همچین آهنگ دل نوازی بسازد...

خستگیهایت به جانم ....

خوابش برده بود...

امیرم کنار من خوابش برده بود ...

برای من از این بهتر چیزی توی این دنیا نبود ، آرام جانم کنار من آرام گرفته بود...

نمیدانم دیگران معنی خوشبختی را چه میدانند ولی این برای من سرحد خوشبختی بود...

***

دو هفته انتظار هم تمام شد

دو هفتهی بیآوا...

دوهفتهی آغاز بهار زندگیم...

دوهفته عاشقتر شدنم...

315

[Type here]

وقت ملاقات بود...

همه توی اتاقم جمع شده بودند....

این دوهفته به خاطر قرص و داروهایی که مصرف میکردم اجازه نداشتم بهارم را شیر

بدهم وبجایش نازنین این مسئولیت را قبول کرده بود وهمراه بچهی خودش بچهی مرا هم

شیر میداد...

امیردر جعبهی شیرینی را باز کرده بود وبه همه تعارف میکردو قربان قد و بالایش میشدم

البته نگاهم را پنهان میکردم تا مامان دوباره با حرفهایش مفتخرم نکند...

دقیقههایی پیش دکتر آمده بودو بعد از بررسی عکسها و آزمایشهایم ، خبر سلامتیم را

داده بودومرخصم کرده بود...

مامان و عمه همهی وسایلم را با لبهای پرخنده جمع کرده بودند...

درموردحرف زدنم هم دکترگفته بود که با صدای آرام شروع به حرف زدن بکنم تا تارهای

صوتیام به مرور بهبود پیدا کنند...

مامان با ذوق لباسهایم را برتنم میپوشاند و رو کرد به بابا وامیر وگفت:

-چرا راحت نشستید ؟ بابا پاشین بریم دیگه ، انگار خوششون اومده از تو بیمارستان بودن

...

عمه اسما خندید و گفت:

-والله !...بیاین بریم دیگه ، خدا دیگه قسمت نکنه...

امیر جلو آمد ودستم را گرفت

-می تونی راه بیای ...

آهسته لب زدم

-آره ....ولی دستمو ول نکن!

خندید وگفت:

-چشم خانم خوشکله... و در گوشم زمزمه کرد

- به شرطی با چشمات قورتم ندی!

از پایین به صورتش نگاه کردم و لبهایم را جمع کردم تا لبخندم باز نشود

316

[Type here]

عمه ومامان همراه بابا وسائل را بردند ، نازی ومهران هم بچهها را نگه داشته بودند و

نیامده بودند ...

امیر بازویم را گرفت و پشت سر بقیه

تادر ماشین همراهیم کرد به ماشین که رسیدیم خاطراتم با امیر و ماشینش توی ذهنم رژه

رفت ، چقدر امیربا این ماشین جانم را نجات داده بود...

انگار او و مرکبش فرشتههای نجاتم بودند...

امیر که تعللم را دید سوالی سری تکان دادوپرسید

-چیه؟... خوبی؟

قربان دلواپسیهایت !

خوبم !

بهتراز هر زمان دیگر!

دستش رافشار دادم

-گفته بودم برام اومد داری؟!...

دستش را کنار گوشش بالا برد وگفت:

-اوه ، صد بار....

سرم رت به بازوش تکیه دادم وگفتم:

-ممنون که هستی...

در ماشین را برام باز کرد و طلبکارانه کلماتش را به زبان راند

-خیلی تشکر نکن چون می خوام دمار از روزگارت بکشم...

با تعجب نگاهش کردم

-اونوقت چرا؟!...

به صندلی اشاره کرد

-حالا بشین تا بهت بگم

وقتی نشستم ،در طرف من را که بست ، ماشین را دور زد وپشت رل نشست

317

[Type here]

تمام ماشین را عطر امیر پر کرده بود

به طرفش برگشتم ، آرام ، طبق سفارش دکتر لب زدم

-خب می فرمودید

سری تکان داد ، ماشین را روشن کردو دستش روی دنده لغزید

-آخ نفس ، آخ نفس....

خندیدم

-وای چه دل پر دردی هم داری...

ابرو گره دادو به چهرهام خیره شد

-پس چی؟ ...کم منو حرص دادی ؟...یکم به گذشته فکر کن ببین چه بلاهایی به سر من

مظلوم آوردی ، حالا موقعشه که جبران کنم!

لبهایم که میخندید را جمع کردم

-وای ترسیدم....امیر علی عصبانی میشود...

زیر چشمی نگاهم کرد وگفت:

-فکر کردی برای چی گرفتمت ، میخواستم عقده دلیهام رو سرت خالی کنم...

لحن جدیش کمی ترس به دلم ریخت وبا دلهره پرسیدم

-جدی؟!...

لحن ترسیدهام را که شنید ، شروع کرد به قهقه زدن وبا دست روی فرمان میزد

لب ولوچهام آویزون شد وزیر لب گفتم :

-لوس ! سر کار گذاشتی منو!

خنده اش به لبخند تبدیل شد، پشت چراغ قرمز ایستاده بود،بهطرفم برگشت چانهام را گرفت

و توی صورتم هرم نفسهایش را فرود آورد

-قوربونت برم که اینقدر زود باوری!..

نگاه از صورتش گرفتم وبه جلو خیره شدم

-اصلا هم زود باور نیستم