رایگانملیحه بخشی

308

[Type here]

دیگر طاقت انتظار کشیدن برای دوباره دیدنت را ندارم

درد گلو که نه ، درد فراق تو خنجر به گلویم کشیده

چرا حالا که از سفر مرگ برگشته ام تو کنارم نیستی عزیز جانانم...

زودتر بیا که روحم بدون تو به بدنم برنمیگردد...

روح و جسمم!

دلتنگی قرارم را بی قرارکرده بود

نماز صبحم را خوابیده وبی آوا خوانده بودم وحالا چشمهایم را بسته و باخودم خلوت کرده

بودم

از کجا به کجا رسیده بودم ،

خدایا ممنونتم از زندگی دوباره که روزیم کردی ...

نازنین گفت از مرگ جستهام ، گفت ماجرا دارد و او اجازهی گفتنش را ندارد

گفت به زندگی برگشتهام و زندگیام در همین بیمارستان بستریست

خدایا تشکر بابت حمایتهای بی دریغت....

واز دادن حامی به اسم امیرعلی...

وای امیرعلی...

امیرم کجایی ، ....

بعد از آن تنش عظیم به تو و وجودپرآرامشت احتیاج دارم ...

حالاکه روزگار پایش را از بیخ گردنم برداشته به بودن بی استرس کنارت احتیاج دارم ....

بدون ترس از جدایی !

بدون ترس ازرفتن !

بدون ترس ازنداشتن تو! ...

می خواهم زندگی را از نو زندگی کنم...

بدون صدا اسمش را زمزمه کردم وقطره اشک گرمی از چشمهایم چکید وبه طرف موهایم

قدم زد

309

[Type here]

شوخی که نبود دلم تنگش بود

کاش فقط بیاید...

عطرتنش بریزد در شعرهایم...

کوه به کوه می رسد

و همه ی بیابان ها ،

دریا می شوند.

خدایا قلبی که از بلایا حفظش کردی از فراق او دارد میایستد

-نفسم

صدای خودش بود، دعاهایم مستجاب شد

با عجله چشم وا کردم ، قامتش را توی چشمایم قاب کردم ، اشکها سرعتشان زیاد شد

کاش صدا یاریم می کرد...

فقط لب زدم

-امیر علی...

دستهایش رد اشکهایم را پاک کرد ، خم شد و پیشانیم را بوسید، عمیق و طولانی...

عطرش تمام مشامم راپر کرد ، لعنتی عطرش به تنهایی وجود مردهام را زندهمیکرد

ودم گوشم مکث کرد وآروم نجوا کرد

-می دونی عاشقتم...

میدانستم و حاضر بودم برای همین یک جملهاش جان بدهم

هنوز سرش را بلند نکرده بود ، دستهایم را بالا بردم ودور گردنش زنجیر کردم ، داشت بلند

می شد کمی تعادلش را از دست و دوباره سایه اش وجودم را دربر گرفت

دستهاش را دوطرفم ستون کردواعتراض کرد

-نفسم ، قلبت !

310

[Type here]

ولی من دلتنگ تر از این بودم که ولش کنم ، دستم دور گردنش محکم تر شدو او را به

خودم نزدیکتر کردم ، حرف نمیتوانستم بزنم دستانم که عاجز نشده بود، این فراق داشت

مرا میکشت باید کاری میکردم

کاش روح بودم ودر وجودش رسوخ میکردم

نگاهش توی نگاهم قفل شد ، موج موج عشق سرازیر دریای نگاهم کرد

- قوربون دلتنگیهات...

وخندید

به دنیای سیاه وسفیدم رنگ پاشید

خندیدم

لبهایش روی گونه ام فرود آمد

گلها روی گونه ام شکوفه دادند...

جای جای صورتم را با داغی لبانش مهر گذاشت ، من بیمهر لبانش هم عبدش بودم احتیاج

به داغ گذاشتن نبود!

حرف دلم راخوند وجواب داد

-منم دلم برات خیلی تنگ شده....

صورتش از صورتم دورشد

- بیشتر از اونی که تصور بکنی!

دست پشت گردنش برد وقفل دستهایم را علیرغم نارضایتی من ، باز کرد و در مشت گرفت

راست ایستاد ، قامتش دل میبرد...

دستهایم را بوسید

-ولی میدونی که دکتر گفته دوهفته باید تحت نظر باشی!...

غرق تماشایش شدم ، انگار اولین دفعه است که می بینمش ...

شیطنت به صدایش ریخت

311

[Type here]

- بردار اون نگاه زل زدهات رو از روی من ....اگه زن دایی الان اینجا بود میگفت با

چشمات داری قورتش میدی!..

ودوباره خندید ، با صدا و دلبرانه...

خنده اش درد نداشت ، آه نداشت ،بغض نداشت...

خنده اش روان بود مثل رود ،

مثل نور ...

ومن فقط نگاهش می کردم

بعد از چند ماه که چند قرن گذشت بالاخره بدون حسرت نداشتنش ، داشتمش....

این نگاههای بیحسرت حقم بود

نبود؟

نگاهی به دوروبر کرد و بعدصندلی آهنی کنار اتاق را با احتیاط طوری که صدایی روی

سرامیک های کف اتاق ندهد ، کنار تختم گذاشت ورویش نشست

ثانیه ای چشمهایم رهاش نمی کردند

دستش روی جسم پلاستیکی مزاحم گردنم نشست ، دستش را نوازش وار روی آن کشید

کاش دست گرمش گلویم را لمس میکرد ، شاید این درد لجوج ازگلویم فراری می شد

آهی کشید

-نفس ! خیلی سخت گذشت ، جلوی چشمم داشتی از دستم می رفتی وهیچ کاری نمی تونستم

بکنم ، خیلی سخت بود نفس ، خیلی...

دوباره آه کشید

"آه" ها راه گلوش را بسته بودن و صدایش را خراش میدادند

-طناب رو که انداختن دور گردنت ،

به جای تو نفس من بند اومد ، زانوهام خم خورد ، دایی وزن دایی هم که نبودن ، حس

تنهایی داشت خفه ام میکرد ، تو دلم گفتم کاش بابام زنده بود

آه بعدی ....

312

[Type here]

سوهان می کشیدروحم را با هر آهش...

-یکدفعه صدای دادو بیداد اومد ، گوش تیز کردم ، می گفت مجرم بی گناهه ! قاتل اعتراف

کرده !...تو آخرین لحظه قاتل اعتراف کرده بود...بعد اینهمه مدت ، باورش تا ثانیههایی تو

ذهنم حک نمیشد ولی یکدفعه فهمیدم چی به چیه و با همه ی توانم داد زدم و به طرفت

دویدم ، پاهام خم میخورد ولی یک چیزی منو سرپا نگه میداشت تا نذارم از دستم بری ...

نفسش را با صدا بیرون داد ، دستش روی پوست صورتم را لمس کرد و چشمانش پر شد

- ولی اون بیرحم چهار پایه رو از زیر پات کشیده بود...

بغضش را بلعید

- نمی دونم چطوری و با چه نیرویی بهت رسیدم اولین کاری که کردم دستام رو دور پاهات

قلاب کردم وبا تمام زورم به طرف بالا نگهت داشتم ....

اشکش چکید

- امیدم وسط زمین و هوا معلق بود... خدا می دونه چند تا آیه الکرسی خوندم تا مامورا

اومدن وطناب رو از دور گردنت باز کردن و روی زمین خوابوندنت...

سر انگشتانش از جسم سفت دور گردنم به لمس قلبم رسید

- پایین که آوردنت، سرم رو روی قلبت گذاشتم .... قلبت از کار افتاده بود

سر تکان داد

- نفس منم داشت قطع می شد ولی تمام قوام رو به کار گرفتم وبا دوتا دست روی قفسه ی

سینه ات فشار آوردم...

انگشتانم را بین انگشتانش فرو بردم ، تا نگاهم کرد قطرهاشکی از چشمانش فرو ریخت با

دست آزادم اشکهایش را ماک کردم

- ضربان قلبت برگشت ، مثل روح من که به جونم برگشت....خیلی زود آمبولانس رسید

ودکترش بقیه کارها رو کرد احیا که شدی، گردنت رو که بستن و سریع به بیمارستان

رسوندنت....

از حرفهایی که شنیده بودم دهنم باز مانده بود، بازهم امیرم جانم را نجات داده بود ،

خدا این بشر را خلق کرده فقط جان مرا نجات بدهد. ..

به صورتم نگاه کرد ، نگاهی خسته ومهربان. ..