303
[Type here]
پله ی آخر،مادرجمشید هم نزدیک شد
امیرم نفس نمی کشید
مامور دستهایم را ازپشت بست وپاهایم را هم بند زد
طناب را دور گردنم انداختند
مادرجمشیددست به چهار پایهی زیر پایم گرفت
امیرم فرو ریخت ، روی زانو نشست
حجم نفس هایش که در سینه اش جمع شده بودسینه اش را با ضرب بالا وپایین می کرد،
دستایش بین موهایش فرو رفت
حاج آقاگفت:
-دخترم نترس ...اشهدت رو بگو!
چه در چهرهام میدید که از ترس حرف میزد؟
زیرلب به وحدانیت خدا شهادت دادم
به رسالت رسولش وبه ولایت مولایم علی...و نفس عمیقی کشیدم شاید آخرین نفس عمیقم
در این دنیا و دوباره چشمانم قفل مردمکی شد که روح و جانم برایش میرفت....
مامور قوه قضاییه به مادر جمشید اجازه داد
صدای صحبتهایی با صدای بلند از بیرون محوطه می آمد ، ولی من از حرفهایشان چیزی
نمیفهمیدم ، نمیدانم شاید استرس و دلهره حسهایم را احاطه کرده و از کار انداخته بود...
همه سر به طرف صدا بر گردانده بودند
امیر ناگاه انگار روح تازه به بدنش تزریق کردند از جا با شتاب و هول برخاست ، به طرفم
خیز برداشت و دوید و با صدایی ماورای حنجرهاش دادکشید
-نه!
برای گلویش دلواپس شدم
مادر جمشید دست و پایش را گم کرد ، چشمانش دو دو زد و با عجله ، قبل از اینکه امیر
علی به من برسد پایه را از زیر پایم کشید....
نفس بودم ونفس کشیدن حرامم شد..
304
[Type here]
دردگلویم را فشارداد...
خرخرگلویم را شنیدم...
با دست و پای بسته ، دست و پا زدم و ترس تا حلقومم پیشروی کرد...
خدایی را که از رگ گردن به من نزدیکتر بود را حس کردم که مرا در آغوش کشید
و در آخرین لحظههای حیاتم عطر بینظیر تن امیر علی که در روح و جانم پیچید...
به جای تاریکی همه جا روشن شد..
بهشت وجهنم چه شکلی است،چه رنگی، آب و هوایش چطور است؟!...
چه کسی رفته وآمده و باز گو کرده ...
هیچ کس عینی ندیده ،شاید همه وصفش را شنیده اند...
جایی در خلا شناور بودم...
جمشید خندان ایستاده بود، خوشحال بود؟
بالاخره در رویاهایم خندان دیدمش.... ازمن عذر خواهی کرد وحلالیت خواست و من فقط
مات نگاهش کردم!
چه باعث شادیاش شده بود؟
چشم بستم و واکردم ، دیگر نبود
سقف سفید بالای سرم ، تار بود
پلک زدم
نفسم به سختی از میان گلوی دردناکم میآمد و انگار وزنهای روی سینهام گذاشته بودند...
مگر بعد از مرگ هم دردی وجود دارد؟
بوی زمین میآمد، ولی آنچه در ذهنم رقم میخورد، بیشک اینجا باید یا بهشت و جهنم و یا
برزخ میبود...
305
[Type here]
ولی نبود!
این جا کجا بود؟
اشعهی ضعیف نور خورشید...
بوی موادضد عفونیکننده....
صدای همهمه که در شنواییام میپیچید و صدای پیچ کردن دکترها...
بازهم بیمارستان؟!
باز هم سرنوشتم با بیمارستان تلاقی پیدا کرده بود؟
دستم را مشت کردم پارچهای توی دستم آمد ، نه اینجا همان دنیایی است که میشناختم ، پر
از اجسام که میشد لمسشان کرد...
خواستم تکانی بخورم ، گردنم تیر کشید، دست بردم تا گردنم را لمس کنم ، جسم سفتی دور
گردنم را گرفته بود...
وصدایی ...
-گردنت ضربه ی بدی دیده، دکترا گفتن از هر صد نفر دونفر از این وضع نجات پیدا می
کنن، که تو هم الحمدلله یکی ازاین دونفر بودی...
صدای نازنین بود که توضیح می داد ...
اگر در زمین هستم پس امیرعلیم کجاست؟
آمدم حرفی بزنم اما تمام گردنم از داخل وبیرون سوخت و درد گرفت ، قدرت تکلمم را از
دست داده بودم....
نازنین به طرفم دوید و هشدارگونه صدایم زد
-وای نفس خانم! آروم! گفتم نجات پیدا کردی ، نگفتم که الان می تونی هر کاری بکنی،
گردنت آسیب دیده ، قلبت آسیب دیده ، مجرای تنفسیت آسیب دیده، تازه از همه مهم تر
آبشش هات هم آسیب دیده...
ولبخند زد ،توی امور جدی هم شوخی می کرد
سوالی نگاهش کردم
حالا باید چکار کنم؟
306
[Type here]
حرف نگاهم را خواند
-دکتر گفته تا دوهفته نباید حرف بزنی ، باید تحت کنترل هم باشی برای قلب و سیستمهای
بدنت که آسیب دیده ....
نزدیکم شد ، اشکش که با لبخندش آمیخته بود به چشمم آمد ، بوسه ای روی گونه ام زد
-قوربونت برم ، خدا دوباره تو رو به ما داد، عزیزم تولدت مبارک....
مو به تنم سیخ شد ، چه میگفت خواهر عزیزتر از جانم ؟
دلم خواست منم ببوسمش ولی صورتش از لبهایم دور بود
چه حال سختی بود ناتوانی در اجرای خواستههایت ...
هزارتا سوال توی سرم جولان می داد
چطور من اینجا بودم؟
مگر مرا دار نزدند!....
چرا زنده ام؟
یعنی چه می خواهد به سرم بیاید.؟...
مامان وبابا کجا هستند ؟
بهارم کجاست؟
وامیرم ، او کجاست وچرا پیشم نیست
او که در تمام لحظات سخت کنارم بوده الان کجاست؟
یک لحظه آخرین خاطراتم توی سرم به نمایش آمد
امیر دادکشید وبه طرفم دوید ، مادر جمشید چهار پایه را از زیر پایم کشید، هنوز قلب و
گلویم از تکرار خاطراتم میسوخت ، انگار دوباره طناب دور گردنم فشار میآورد....
خدایا این دیگر چه بازی بود ؟
بیشک الان باید مراسم ختمم را برگزار میکردند ، پس من توی بیمارستان چه میکردم؟
یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟
نکند قرار است دوباره تمام اتفاقات تکرار شود، نه خدایا دیگر طاقت و کشش ندارم....
307
[Type here]
با من این معامله را نکن
مگر چقدر خطا کردم که اینهمه باید عذاب بکشم ؟
نازنین نگاهی به ساعتش انداخت و انگار حجم سوالهایم را از چشمانم خواند ، گفت:
-بچه ها پیش مهرانن ...
بچه ها !
بهار و محسن را میگفت !
- یکی باید نگهشون میداشت ، من که جای شما هام ...
ماها ؟
مگر جز من دیگر چه کسی گرفتار این بیمارستان شده ؟
- اگه از مامان وبابا وعمه وامیرعلی هم سوال میکنی که کجا هستن ....خیلی دور نیستن ،
همین بیمارستان رو کمپلت اجاره کردیم همهتون رو بستری کردیم ، مامان فشار عصبی ،
بابا فشار عصبی، عمه از بس جوش همه رو زده بود جون تو بدنش نمونده بود وامیر علی
طفلک هم که دیگه همه بارها و مسئولیتها رو دوشش بوده ، تورو که سالم دید از خستگی
واسترسی که این چند وقت بهش وارد شده بود ، افت فشار پیدا کرد ، طفلی از پا دراومد ،
وسط بیمارستان بیهوش شد ، الان حالش بهتره ، ضعیف شده بود ، زیر سرم رفته ،
خلاصه رفته تنظیمات کارخانه....
دلم برای خانواده ام سوخت چه دوران بدی را پشت سر گذاشته بودند
و امیر علیم چقدر به او مدیون بودم!
ولی هنوز نمی دانستم چه قرار است سرم بیاد ...
نازنین ملحفه ی روی من را درست کرد
-از گفتن بقیه ی مطالب هم معذورم، آقا امیر علی دستور فرمودن که هیچی نگم تا خودشون
همه ی ماجرا رو برات بگن....
از تکرار اسم امیر علی دلم برایش ضعف می رفت ، حتما خبرها خوش است که خودش می
خواهد برایم تعریف کند....
امیر علی اینقدر دلتنگتم که انگار ازفاصلهای طولانی و از دنیای دیگری برای دیدنت کوچ
کرده ام