298
[Type here]
دوباره صدای حاج آقا گوشم رو پر کرد
-خب دخترم حرفی ، نصیحتی چیزی نداری به من بگی؟!....
-نه! من خودم وهمه ی عزیزام روبه دست خداسپردم، از بنده هاش هیچ خواسته ای ندارم
سکوت سلول را پر کرده بود
خسته از انتظار گفتم:
-نمی ریم؟
بعد از تعجب دوباره شان به حرف آمدند
- بریم..
دستم میان دستبند بند شد وهمراه مامور به طرف وعده گاه کشیده شدم
یاد حضرت اسماعیل افتادم ، چرا ؟ نمیدانم!
شاید اینکه دست بسته به قربانگاه رفت..
پرسیدم
-حاج آقا یک سوال داشتم
حاج آقا ایستاد ، مامور هم ایستاد ، من هم ایستادم...
-بفرما دخترم....
-ببخشید وقتی حضرت ابراهیم ، حضرت اسماعیل رو به قربانی می برد، حضرت اسماعیل
نمی ترسید؟
توی صورتم دقیق شد وگفت:
-فکر نکنم دخترم ، ایشون اعتمادوتوکل فوق العاده ای به خدا داشتن ، حتی برای اینکه دل
پدرشون هم نلرزه گفتن من رو به صورت بخوابون تا مهر پدریت باعث نشه دلت بسوزه و
از امر خدا نافرمانی کنی....
خوش بحالش با این همه اعتمادش ، من داشتم میترسیدم ، هرقدم دلم را میلرزاند، دل
قرص و محکمم داشت از پایه ویران میشد
سوال بعدیم در مورد خودم بود
299
[Type here]
- من شنیدم کسی رو که اعدام کنن گناهش بخشیده می شه درسته؟!
چند دانه ی تسبیح رد کرد و پلک روی هم نهاد
-بله دخترم ، گناه قتلی که کرده بخشیده می شه...
سرم را پایین انداختم ، چرا حالم دگرگون شده بود
-حاج آقا دارم کم کم می ترسم ، ذکری هست بگید بخونم آروم بشم؟
حاج آقا نفس عمیقی کشید، انگار او قبل من درد میکشید
-بله دخترم "الا بذکرلله تطمئن القلوب"
بایاد خدا دلها آرام می گیرد
دستم را جلو بردم
-می شه تسبیحتون روبهم قرض بدین...
لحظهای مکث شد و بعد تسبیح یاقوتی کف دستم نشست ومن ختم آرامش گرفتم
الا بذکر لله تطمئن القلوب....
***
هوا گرگ ومیش بود ، گرگ ومیشی که به جان هم افتاده بودن ...
ترس و دلهره میان جان لرزانم رسوخ کرده و از درون تهیام میکرد.
اینکه با پای خودت به استقبال مرگ بروی فقط دلی به بزرگی دل حضرت اسماعیل
میخواست و بس
وارد محوطه ی بزرگی شدیم که از همه بیشتر طناب قهوه ای رنگ وچهار پایه ی زیرش
در آن خود نمایی می کرد
اعتراف می کنم با دیدنشان تمام قدرتم تحلیل رفت...
طنابی که رشته ی جدایی ام از دنیا و دلبستگی هایش بود..
آرزو کردم کاش بهتر زندگی کرده بودم
کاش انتخابهایم درستتر بود و با احساسهای پوچ تصمیم نمیگرفتم
ولی افسوس دیگر چه فایدهای داشت وقتی به انتهای خط رسیده بودم...
300
[Type here]
گوشه ی حیاط مادر وخواهر جمشید خوشحال وخندان ایستاده بودند ، یعنی گرفتن جان یک
انسان اینقدر لذت بخش بود؟
هرچه این دو ذوق داشتند برعکسش در خوابهای این چند وقتم جمشید گریان و ناراحت از
موقعیت من ظاهر می شد...
یعنی به خواب آنها نمیرفت؟
یا آنقدر لذت انتقام درون وجودشان ریشه کرده بود که اهمیتی به هشدارهای ریزو درشت
دوروبرشان نمیدادند؟
ولی هرچه بود شواهد اینطور نشان میداد که مادر وخواهرش از ناراضی بودن پسرشان
یا بی اطلاع هستند ویا کینه وبدذاتیاشان چشمهایشان را کور کرده ....
وگوشه.ی دیگر حیاط....
آه....
پدرومادرم که بر خلاف سنشان کمر خم کرده بودند ومو سفید، با چشمانی که دیگر اشکی
برای باریدن نداشت ولی سرخ و متورم بود، به دیوار تکیه داده بودند ،
دلم فشرده شد ...
نفسم غده شد و بین گلویم گیر کرد...
و نگاهم را به طرفی دیگر دادم ...
همانجا که مردی ایستاده بود که انگار از جنگ با لشگری برگشته ، شکست خورده
وشکسته....
با چشمانی به خون نشسته و نگاهی عمیق که تا مغز استخوانم را میسوزاند...
امیر....امیر...امیر....
با کشیده شدنم توسط مامور نگاهم را بریدم ، کاش یکبار دیگر اجازهداشتم در آغوشش حل
شوم !
برای آخرین بار...
تسبیح را به صاحبش برگرداندم والتماس دعایی گفتم
301
[Type here]
مامان به طرف مامان جمشید رفت و زیر پایش زانو زد
- خانم مرویان التماست میکنم ، جون منو به جای جون بچهام بگیر
مادر جمشید بدون نگاه به مامانراهش را کشید و در بین راه صدا بلند کرد
- التماس نکن خانم ! من برای این لحظه ثانیه شماری کردم ، محاله از اعدامش دست
بکشم که اون بره به عشق و صفاش برسه...
مامان ناامید سر به روی زمین گذاشت و زار زد
کاش اینکارها را نمیکردند ، مگر دل من چقدر طاقت داشت.
بابا و امیر زیر بغلش را گرفتند و سعی کردند از محوطه خارجش کنند ولی حریفش نشدند ،
دستش را از دستشان میکشید و ناله میکرد
- میخوام جای بچهام باشم ، میخوام اگه ترسید کنارش باشم
وای از دل مادرم
به فکر ترس من بود
اوضاع که کمی سکون گرفت کمی آن طرف تر مردی حکمم را با صدای بلند خواند
مامان ضجه ای زد ودیگر طاقت نیاورد واز حال رفت
بابا و یک مامور زن مامان را از محوطه بیرون بردند ولی قلب مامان ونگاه بابا پیشم
ماند....
قدم های من به سکوی پروازم نزدیکتر می شدولی نگاهم ازامیرعلی کنده نمیشد
انگار سیاه شبش رو به تیرگی بود
که گفته بالاتر از سیاهی رنگی نیست من به چشم خودمتیره شدن لحظه به لحظهی نگاه
عشقم را میدیدم...
بالاخره پاهایش از زمین کنده شد ولی چرا به طرف مادر جمشید قدم تند کرد
-خانم مرویان ، التماستون میکنم از قصاص بگذرید...خانم مرویان تاآخر عمر غلامی تون
رو می کنم...هرچی پول بخواین به پاتون می ریزم
فقط از نفس بگذرید
اصلا پول چیه تا آخر عمردرخدمتتونم
302
[Type here]
او هم التماس مادر جمشید را میکرد؟
نمیتوانستم تحمل کنم رفتاراین زن را با عزیزترینهایم را...
داد کشیدم
-نه ! امیر التماسشون نکن....
انگارصدایم را نمیشنید که دوباره التماس کرد
شاید هم زندگی من برایش آنقدر ارزش داشت که تن به این خفت میداد....
مادر جمشید با فخر برگشت وتوی صورت امیرم زل زد
-ببخشمش که بیاد ور دل تو ...
ببخشمش که دست تو دستتون کنم برید به امان خدا ....
نه پسر جان ! من قاتل پسرم رو ول نمیکنم که بره عشق وحال...
تو هم از این زنکه بگذر ، این هرروز دنبال یکیه !
امیر کمر راست کرد ، صدایش را بلند وفریاد زد
-ساکت خانم !
صدایش آرام تر شد
-نمی خوای ببخشی نبخش چرا تهمت میزنی؟!...
مادر جمشید دستی توی هوا تکان دادو گفت:
-برو بابا، خلایق هرچه لایق....
واز کنار امیر دور شد
مامور اشاره کرد وقت دارد می گذرد
وبه سمت طناب هدایتم کرد
چشمهای امیر طوفانی شد
پله ی اول ، مادر جمشید خندید
امیر به قامتم زل زد