293
[Type here]
از روی تخت پایین آمد واز توی کشوی کنار تختم شانهی فیروزه ایم را برداشت ، کمی
جلوتر نشستم وامیر پشت سرم نشست...
شانه ودستش با هم بین موهایم حرکت می کرد
دستش نسیم سحر بود که از بین موهام عبور می کرد
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:
-خب گزینه های روی میزت چیه؟!
خندید
از همان خنده هایی که درخت ها را شکوفه باران می کرد
توی دلم قربان صدقه اش رفتم وآیه الکرسی برایش خواندم
-گوش کن ! یادگار ...مروارید ... بهار...
باتعجب به سمتش برگشتم
-این چه مدل اسمهاییه ، فکر نمی کردم این اسم ها سلیقه ات باشه!
مرا به حالت قبلم برگرداند وگفت:
-گوش بده ، اسمهایی که انتخاب کردم دلیل داره!
-خب دلایلت چیه آقا...
با صبر موهایم را روی پشتم صاف کرد
-یادگار یعنی یادگاری از تو ...مروارید یعنی تو صدفی واون مروارید وجودته وبهار....
صدایش لرزید ، دیگر نتوانست خودش و احساساتش را مدیریت کند، سرش را روی
موهایم که پشتم ریخته بود گذاشت ومردانه گریه کرد
دلم خون شد ، نفسم بند آمد ، وجودم آتش گرفت
ولی برنگشتم ،
هیچ نگفتم
سکوت کردم
ولی دردهای دنیا روی دلم سنگینی کرد
294
[Type here]
چند دقیقه بیوقفه بارید ، هق هق مردانهاش دل عاشقم را بیتاب کرد ، گریهاش که آرام شد
آرام با صدایی که قصد داشت خرابیهایش را پنهان کند، نجوا کردم
-امیر علی چرا اینطوری می کنی ؟...دلمو خون کردی عزیز دلم....
دوباره شانه را با حسهایش که به دانههای شانه ، منتقل میکرد؛ بین موهایم به حرکت در
آورد
-اگه زودتر رسیده بودم اون نانجیب نمیتونست باهات این کار روبکنه...
صدایم زبر شد ، گلوی خودم را هم خراش داد و آوا شد
-امیر واقع بین باش ! امروز نه دوهفته ی دیگه ، راه رفتنی رو باید رفت ....
صدای قورت دادن بغضش را شنیدم و ادامه دادم
- امیر خدا یک ماه با هم بودنمون رو نه ماه طول داد، این یعنی معجزه ، خدا برای دلای ما
معجزه فرستاد...
دستش بین موهایم میلرزید ، دلش میلرزید ، اشکهای جگرسوزش میلرزید
لعنت به من که باعث زلزلههای چند ریشتری وجود نازش بودم
اشکهایم مقلدش شدند ، بی صدا باریدند....
ادامه دادم
-امیرجانم ما با علم به اینکه من رفتنیم به هم دل بستیم ...
آه کشیدم
- اشتباه کردیم ....به یه تیکه یخ، توی گرما، امید یخ موندن داشتن اشتباهه، اشتباه....
دستش بین موهام گیر کرد، لحظه ای تعلل کردوگفت:
-نفس!...حرفهای مامان جمشید...
به افق زل زدم ، مهم نبود !
-مهم نیست...
موهایم را توی دستش دسته کرد
-با اون حرفها چی در موردم فکر میکنی...
295
[Type here]
برنگشتم تا نگاهش کنم
فقط دستم را روی گره دستان گرمش گره زدم
-من در مورد تو هیچ فکر بدی نمیکنم ...
تو برای من همیشه همون امیر علی دوست داشتنی ای....
لبهای داغش ، گره دستهایمان را مهر وموم کرد و من آتش گرفتم و از لبهایش تا قلبم
شعله کشید
-به جون خودم ،به جون خودت ، همش دروغه! تو برای من اولین وآخرین بودی ! اولین
وآخرین هم باقی می مونی!
دندان به جگر گرفتم، باید ازمن دل سرد می شد!
این عشق او را به تباهی میکشید، باید یک جایی قطع میشد ،
حرفهایی را زدم که قبل از اینکه طناب دار به گردنم بیفتد مرا میکشت
-بازم داری اشتباه می کنی ....زندگی برای تو بعد من بازم ادامه داره....منو باید فراموش
کنی...زندگی کن امیر، زندگی....
مرا بیطاقت توی آغوشش کشید ، چقدر خوب که وقت شناس بود ، اگر میان حجم آغوشش
غرقم نمیکرد ، حتما جان به جان تسلیم کرده بودم...
دم گوشم زمزمههای عاشقانه سر داد
-زندگی من تویی ! زندگی من همین نه ماه بودکه تو مال من بودی، همین نه ماه که به
آرزوم رسیدم...من تو رو فراموش نمی کنم ،هیچ وقت....
سرش روی سرم سکون پیدا کرد،گرمی نفس هایش سر سرمازده ام را گرما میبخشید ، من
لبهایم را جفت کرده بودم و بیصدا اشک میریختم ، خدا کند به صورتم نگاه نکند...
داشت روح از بدنم رخت بر میبست ولی باید قوی میبودم ، باید بحث را عوض می کردم ،
برای حالش دلواپس بودم، برای عاشقانههایش...
برای دل نازکش....
برای صدای ضربان قلبش که ناسور میزد
چشم بستم و قطرهی درشت دیگری روی صورتم لغزید
296
[Type here]
-اسمش رو بزار بهار...
حواسش را نمی دانم پرت شد یا نه؟!
ولی دنباله ی حرفم را با همان صدای زخم خوردهاش گرفت
-چرا بهار؟!..
چقدر بغض داشت گلویم ، سیر شدم از بس قورتشان دادم
-وسط پاییز عاشقانه وغمگینمون خدا بهار بهمون هدیه داد، باید از فکر پاییز بیای بیرون ،
حالا نوبت زندگی با بهاره...
پلکهایم را روی هم فشار دادم
کاش من هم کنار بهارشان بودم ، حسرتهایم را لابهلای کلمات محصور کردم
-امیر ؟ تو تا حالا دیده بودی پاییزی بهار بشه.؟
بغض با صدایش چکار کرده بود
-دوست دارم هیچ وقت پاییز تموم نشه....من عاشق این پاییزم ، اگرهم تموم بشه ....دیگه
هیچ پاییزی بهار نمی شه ،
نفس بعد پاییز بهار نمیشه .... فقط زمستون می شه ! زمستون!
پشت پیراهنم از اشکهایش مرطوب شده بود ، خدایا من که توان ندارم تو به دادش برس!
بهارم از خواب پرید وگریه می کرد
انگار او هم از رنگ بغض صدای پدرش برآشفته بود....
روزهایی که نباید میگذشت به شتاب برق و باد گذشت.
دنیا نه برای من و نه برای هیچ کس دیگری نمیایستد....
روزها سخت و سنگین شده بود و در عین حال با شتاب سپری میشد
جدا شدن از امیرعلی یک طرف و جدایی ازنوزاد شیرینم هم طرف دیگروجودم را
میسوزاند..
297
[Type here]
نزدیک طلوع آفتاب ، اجرای حکمم بود ، یک هفته بود انفرادی بودم ،نه بچه ام را دیده
بودم ونه امیر و نه هیچ کس دیگری را....
امیر پرونده ام را دوباره به اجرا گذاشته بودولی هنوز خبری از تحقیقات وحکم جدیدشان
نشده بود
مادر جمشید بی صبرانه ومشتاق به امروز رسیده بود
تمام دوروز پیش خواب به چشمم نیامده بود، حس می کردم توی خلا بی وزن در حال راه
رفتن هستم ، یعنی پایم روی زمین نبود ، نمی ترسیدم ولی توی دلم یک جایش خالی شده
بود
حسی که قابل ذکر نیست
دلم برای مامان وبابا تنگ می شد ، برای نازنین ، برای محسن که فقط یکدفعه دیده بودمش
، برای عمه اسما ،برای دختر یک ماهه ام وبرای امیر...
امیر ، امیر، امیر....
در سلول باصدای قیژی باز شد
روحانی نورانی ای که چند دفعه به دیدنم آمده بود با یک مامور وارد سلول شدند ،
همراهشان نور هم وارد اتاقک کوچک تنهاییم شد ، کمی چشمهایم را تنگ کردم تا به نور
عادت کنم
روحانی با صدای لرزانی گفت:
-خب دخترم آماده ای بریم...
محکم جواب دادم
-بله
هر دو متعجب به من زل زدن
این حجم از استحکام برای این لحظه را توقع نداشتند
من گریه هایم را کرده بودم ، جیغ وفریادهایم را زده بودم، آخر سر هم دلم را به یاد خدا گره
زده بودم
باید قوی می بودم تا عزیزام بیشتر از این زیر بار این غم خورد نمیشدند...