287
[Type here]
خانم سالاری مستاصل داد کشید
-ستوان زینلی ، کدوم گوری ای ،بیا داخل این خانم رو از اینجا ببر ...
ستوان زینلی که همیشه پشت در بود با هراس وارد اتاق شد ، سر اسلحه اش را بالا گرفت
و غرید
-خانم شما کی اومدید داخل اتاق ؟!مگه نگفتم این خانم ممنوع الملاقاتن!
ومامان جمشید" برو بابایی" حواله اش کرد وبازور خانم سالاری وستوان زینلی از اتاق
خارج شد
واما من ماندم وکلماتی سنگین تر از پتک که بر فرق سرم فرود می آمد
امیر من یکی دیگر هم دارد...
امیر من یکی بجز من را هم دوست دارد...
یکی هم بغیر من امیرم را دوست دارد.. .
یکی خوشکل تر از من...
سالم تراز من...
وبدون سابقه ی قتل...
از یک طرف می گفتم امیر من همچین کاری با احساس من نمی کند واز طرفی هم می گفتم
امیرم حق دارد ، او لایق خیلی بهترها از من است....
دنیا چرخ وفلکی شد و به دور سرم چرخید
آرزو کردم کاش نه ماه پیش اعدام شده بودم
اشکم بیدریغ میریخت و زیر دلم تیر میکشید
صدای خانم سالاری توی گوشم پیچید
-یا حضرت ابوالفضل
خانم دکتر!...
-خانم پرستار!...
درد روح وجسمم را با هم فرا گرفت ودیگر هیچ نفهمیدم....
288
[Type here]
دستم نمناک بود و انگار جایی اسیر شده بود
آرام چشم باز کردم
امیر علی دستم صورتش را روی پشت دستم چسبانده بود ورویش با مظلومیت به خواب
رفته و قطرههای اشکش دستم را بارانزده کرده بود...
تکانی نخوردم تا مبادا بیدار بشود....
چرا گریه کرده بود؟
دردی زیر دلم مثل درد تیغ جراحی تیر میکشید ،
این درد از کجا بود؟
انقدر ذهنم مشوش بود که همهچی فقط به صورت سوال توی سرم تیتر میشد تا اینکه
یکدفعه حرفهای مادر جمشید توی سرم جولان داد
امیرم مال من تنها نبود
این مرد که الان کنار تخت من قنبرک زده بود کسی بهتر از من داشت
بغض را که همچون خارچند سره توی گلویم سد شده بود را با زور قورت دادم ...
احساس کردم قلبم با چاقویی کُند خش افتاد
چاقویی که اگر تیز بود ، می برید و میسوزاند
اما چاقوی کُند ....
امان از چاقوی کند...
وای ....فقط یک درد کشیده حال دلم را می فهمد وبس...
صدای تقه ای به در آمد
امیر وحشت زده از جا پرید
چشمهایش متورم و قرمز بود...
دلم نبودن وندیدن حالش را می خواست
کاش این روزگارش را به چشم نمیدیدم..
289
[Type here]
چشمهای قشنگ یارم برای من بارانی بود؟
نگاهی به من کرد ونگاهی به در...
در وا شد وخانم دکتر وارد شد
نگاه بارانی امیر به طرفم برگشت
لبخندی زدم که درد درونم را پنهان کنم و لب زدم
-سلام آقا...
لب هایش لرزید وآوایی مثل سلام ازبین لب هایش بیرون آمد
خانم دکتر سلام بلندبالایی به هر دونفرمان داد
من جواب سلامش را دادم وامیر فقط نگاه کرد
خانم دکتر به طرفم آمد
-سلام مامان خوشکله ،درد نداری؟!...
موجی توی سرم خروش کرد
مامان !
بچه ام !
درد!
درد زیر دلم برای به دنیا آمدن فرزندم بود؟
نگاهم به طرف شکمم وبعد خانم دکتر حرکت کرد
-بچه ام..
خانم دکتر دستم راگرفت
-وای چرا اینقدر استرس داری،حالش خوبه ، تو اتاق نوزادانه
نفس راحتی کشیدم
واقعا مادر بودن یک حس غیر قابل توضیح بود
من مادر شدم...
290
[Type here]
مادری که چند روز بیشتر مادر نیست...
-چرا هیچی نفهمیدم....
-ماکه هی بهت گفتیم استراحت مطلقی ، استرس برات ضرر داره ، گوش نکردی ،
مکثی کرد
-بیهوش شدی ، وضعت خطرناک بود مجبور شدیم زودتر از موعد بچه رو به دنیا بیاریم..
امیر بغضش ترکید واز اتاق باسرعت خارج شد
با بهت از حرکتش صدایش زدم
-امیر....
ولی اتاق از وجودش تهی شده بود
-بزار با خودش کنار بیاد براش سخته قبول کنه رفتنت دوهفته جلو افتاده!
خانم دکتر با صدای غمگینی این را گفت
منظورش از رفتن اعدامم بود!
خانم دکتر سری به تاسف تکان دادو ادامه داد
-اومدم ازت سوال کنم بچه رو بیارم ببینی یا نمی خوای ببینیش؟
راست می گفت دیدن ودل کندن از بچه ای که نه ماه انتظار دیدنش را داشتم سخت بود
ولی بازهم مهر مادری پیروز شد
-بیاریدش خانم دکتر ، حداقل تا روزی که اجازه بدن ببینمش می خوام شیرش بدم نمی خوام
حقش رو ازش بگیرم هرچند کم...
خانم دکتر اشک توی حدقهی چشمانش جمع شدو با صدایش که دورگه شده بود لب زد
-واقعا متاسفم دخترم ،کاش کاری از دستم بر میومد برات انجام می دادم ولی...
و نتوانست حرفش را ادامه دهد
جوابم به دلسوزیاش یک لبخند تلخ بود
خانم دکتر با بغضی که سعی داشت پنهانش کند، اتاق را ترک کرد...
291
[Type here]
چند دقیقه بعد امیر با یک بچه توی بغلش وارد اتاق شد...
چشمهایش ملتهب ولبهایش میخندید
امیر که خیلی با احتیاط بچه را گرفته بود به طرفم آمد
آروم خم شد ونوزادم را توی بغلم گذاشت
لباس های سفید نوزادیش با اینکه تا خورده بود، باز هم بزرگش بود،
صورت سفیدی داشت ،
چهره ی امیر را در سایز کوچک و دلربا فتو زده و تحویلمان داده بودند....
امیربا حسرتو عطش به چشمهایم زل زد
-ببین چقدر شبیه خودته.. .
ومن با اینکه بر خلاف این فکر می کردم چیزی نگفتم وفقط لبخند زدم
چشمهای کوچکش را باز کرد یه شب کوچولو هم توی چشمهای او خانه کرده بود
-ولی رنگ چشماش رنگ چشمای خودته آقای پدر....
امیر خندید، نوزادم هم خندید وهر دو از لبخندش خندیدیم...
به صورتم نزدیکش کردم وبوسیدمش و بوییدمش...
صدای گریه اش به هوا رفت
-گشنه است بچه ام ، شیرش بده ...
شیردادنش یک تجربهی بکر بود ، چیزی شبیه معجزههایی که سهیلا میگفت
خیلی زود سیر شد وخوابید...
غرق نگاه در چهرهی معصومش بودم که امیر از دستم گرفتش وروی تخت نوزاد
گذاشتش...
با عشق به حرکات عاشقانهی امیر نگاه می کردم ،
من به این فسقل بچه حسودی میکردم...
292
[Type here]
مردمکهایش که به طرف من برگشت
بالبخند گفتم:
-خب آقای پدر ، حالا اسم دخترتون رو چی می خواین بزارین..
به طرفم آمد ،سرم را در آغوش کشید و بوسید
-هر چی تو بگی ...
کنارم نشست ، مرا به خودش نزدیکتر کردو سرم را روی سینهاش، همان جایگاه قلب
تپندهاش فشار داد
انقدر زیاد که سرم درد گرفت ولی اعتراض نکردم ، می فهمیدم درد دلتنگی قرارش را
دزدیده...
-ولی من دوست دارم خودت اسمش رو انتخاب کنی....
-هرچی من بگم قبوله؟!
خودم را لوس کردم
-اوهوم...
-چند تا اسم من می گم تو یکیشون رو انتخاب کن ، قبول؟...
باخوشحالی گفتم :
-قبول!
سرم را رها کرد و روسری خرابم را از سرم برداشت ودست بین موهایم کشید، میخواست
مرا مست اعجاز سرانگشتانش بکند
-می خوای موهاتم شونه بکشم؟!
معلوم بود که می خواستم ،
کور بودم واینها بینایی بود که از خدا درخواست داشتم
خندیدم
-از خدامه...