رایگانملیحه بخشی

282

[Type here]

امیر به طرفمان آمد وقسمت پای من روی تخت نشست وباهمان لحن من گفت

_هنوز تموم نشده جناب!!!

جناب را کشیده وتاکیدی گفت

نگاهم تا صورت خانم سالاری کش آمد

خانم سالاری انگار از خوشحالی ما خوشحال بود

دوانگشتش را بالا آورد

_دوتاست ، اول کدوم رو بگم؟!.....

از رفتارشان متحیر شده بودم ، دلم فقط خبر خوب می خواست با اینکه از سوال خودم ترس

داشتم ولی بازهم پرسیدم

_هر دوتا خبراتون خوبه ؟!....

امیر دستم را داخل دستش گرفت و دلسوزانه نگاهم کرد ، خانم سالاری هم با آرامش سر

تکان داد

_آره عزیزم ، دلت نلرزه ، هر دوتادش خوبه...

این زن هم دلواپسیهایم را از نگاهم میخواند

نفس عمیقی کشیدم وگفتم :

_حا که هر دوتاش خوبه ، فرقی نمیکنه ، هر کدوم رو که گفتین ، خوبه! ...

امیر با اشتیاق نگاهم می کرد

خانم سالاری به حرف آمد

_اول بگم که سهیلا دوستت از زندان آزاد شده...

چشمهایم از تعجب گشاد شد

_جدا ؟ چطوری ؟! اونا که پول دیه نداشتن بدن !

_آره ولی یه خیری پیدا شده که پول دیهاش رو داده وحالا سهیلا آزاد شده....

شادی مهمان خانهی دلم شد ، سر به آسمان بلند کردم واز عمق وجودم خدا را شکر کردم

_واما دومی ...

283

[Type here]

مشتاق به صورت خانم سالاری زل زدم

نگاهی به امیر کرد وسرخوش گفت:

_یک کار عجیب اتفاق افتاده ، رییس زندان و همون جناب سرهنگی که قبلا حرفش رو زدم

....

کاغذی را از کیفش در آورد وادامه داد

_برای آقای صانعی اجازه نامه گرفتن

چشم ریز کردم ، نگاهم بین امیر وخانم سالاری حرکت کرد

_اجازه نامه برا چی؟

امیر با عشق نگاهم کرد وخودش به حرف آمد

_هفته ای یک روز حق ملاقات تو رو بهم دادن...دیگه بی دردسر وبی دلواپسی می تونم

بیام ببینمت

ولبخند روی لبش کش آمد

از خوشحالی هینی کشیدم و دو دستم را جلوی دهانم قرار دادم

_واقعا؟!...

بهت کمی نبود فقط نگاهش میکردم و فکر میکردم خوشبختترین زن دنیا شدهام

خانم سالاری خداحافظی آهستهای کرد و از اتاق بیرون رفت

امیر از روی تخت پایین پرید و به طرفم آمد ،

روسریم از روی سرم سر خورده بود

دست بین موهایم کرد وآنها را بهم ریخت

دستش را گرفتم وبوسه باران کردم

_آخ جون....وای... باورم نمیشه...داشتم از فکر اینکه دیگه نبینمت دق می کردم

گردنش را کج کرد وبه صورتم زل زد

_گفتم من وبچه ام بفکرتیم ، خدا هم داره با دلمون راه میاد

توی شهر پرفروغ نگاهش خیره شدم

284

[Type here]

_امیر گفتم تو برام اومد داری؟....

خندید

- بیشتر از صد دفعه!

روزهایی که گذشت با آرامش شیرینی عجین شده بود

نمی دانم این آرامش حاصل وجود امیرعلی و بچهام بود یا خدا دستش را روی قلبم گذاشته

بود

آرامشی که تمام رگ وسلولهایم را آرام کرده بود

امیر علی هفته ای یکباربا اجازه نامهای که داشت به دیدنم میآمدو بعضی هفتهها هم جایش

را با مامان وبابا یا عمهاسما میداد

هیچ کس از نقشه هایی که برای ورود فرزندم کشیده بودن سخن نمی گفت ، من هم تمایلی

نداشتم حسرت چیزی را بخورم که نصیبم نمی شد، هر چند خودم گاها در خلوتم به خلوت

امیرو دخترمان فکر می کردم ، خوشحال بودم امیر دختری خواهد داشت که غم خوارش

باشد وتمام لحظاتی که با فرزند دنیا ندیده ام سخن می گفتم به محبت با پدرش نصیحتش می

کردم...

من که نتوانسته بودم آرامش به امیر هدیه کنم ، شایداومی توانست....

چهل هفته گذشته بود ، دیگه این روزها امیر زیاد نمی خندید ،

هر موقع هم که می خندید هاله ای از اشک توی چشمهایش نقش می بست...

هرچه می گفتم نمی ترسم ودلهره ای ندارم ولی او سیب گلویش مدام بالا وپایین می رفت

وبغض قورت می داد

حتی بعضی از روزها که می آمد چشمهایش از شدت گریه شبانه قرمزو متورم شده بود

احساس هایمان سریالی شده بود

او بغض می کرد و من بغض می کردم...

او قبل دیدن من گریه می کرد و من بعد رفتن او...

او دلتنگیهایش را پشت در می گذاشت ومن دلتنگیهام را ازپشت دربر میداشتم..

سریال غمگینی شده بود ،مثل سریالهای تلویزیون که قسمتهای غمگینش زیاد شده...

285

[Type here]

ولی بین همهی این غم ها آرامش عجیبی خدا به روحم هدیه کرده بود، آرامشی که خودم هم

از وجودش متعجب بودم...

موهایم را شانه زدم و با کش بستمشان...

روی تخت نشستم ، استراحت زیاد خستهام کرده بود ، تمام استخوانهایم دردناک شده بود

با دلی شادمنتظر امیرنشسته بودم

در باصدای بدی باز شد و نگاهم را به ان طرف کشاند

چهره ی کسی که روبرویم بود اوج تلخی دنیا را به کامم ریخت...

چشم گرداندم که خانم سالاری را ببینم ولی تمام گوشه های اتاق از وجودش خالی بود

با صدای کریهش داد میکشید

-خدا ذلیلت کنه دختره ی هرزه ، پسر منو کشتی که بیای با این پسرهی الوات، پسر عمه

ات باشی...

اسم امیر علی از زبان کثیف این زن تمام آرامشم را آشوب کرد

باتمام وجود جیغ زدم

-اسم امیر منو به زبونت نیار..

به طرفم حمله کرد

از ترس جیغ کشیدم

ترس از این زن هنوز در تمام رگ وپیوندم خانه داشت ...

- دخترهی همهکارهی بیشرف!

ترس از این زن هنوز در تمام رگ وپیوندم خانه داشت ...

- دخترهی همهکارهی بیشرف!

خانم سالاری هراسان از سرویس بهداشتی بیرون پرید

هول کردم و چون جنینی توی خودم جمع شدم

هنوز به من نرسیده بود که خانم سالاری از پشت لباسش گرفتش

286

[Type here]

-خانم شما اینجا چکار می کنید،کی شمارو اینجا راه داده....

او هنوز تهدید میکرد

-نفس ،تا طناب دار رو دور گردنت نندازم خیالم راحت نمی شه، دلم خنک نمیشه ! مطمئن

باش ولت نمی کنم...

حالا که گرفتار بود ، صدایم بیرون آمد

-گمشو بیرون ،نمی خوام قیافه ی نحصت رو ببینم...

با تمام وجود گفتم

- گمشو!

دادی کشیدم که گوش خودم را هم آزار داد

نیشخندی زد

-فکر می کنی اون پسر عمه ات که براش یقه پاره می کنی پای تو واستاده؟

خانم سالاری همینطور می کشیدش واز پس زورش بر نمیآمد

-هه،نخیر خانم ! تو که این تویی از بیرون خبر نداری ،یکی هم بیرون از اینجا داره....

این زن چه می گفت ؟

می خواست بین من وامیرم را بهم بزند

دست روی گوشهایم گذاشتم

-خفه شو ! خفه شو! نمی خوام صدای نحست رو بشنوم....

خانم سالاری اخطارش م داد

-خانم تهمت نزن ،ساکت شو!..این بچه حالش خوب نیست ، استراحت مطلقه!

همه را به سخره گرفته بود

-هه ،بچه!

به چشمایم زل زد

-هی بچه ! پسر عمه ات به اصرار خانوادهات اومده تو رو گرفته که یک چند روزی خوش

باشی ، وگرنه بیرون از اینجا یک زن خوشکل تر وسالم تر وبدون سابقه ی قتل داره...