277
[Type here]
مکث کرد و نفس عمیقی کشید
چرا اینقدر برای منی که رو به اتمامم غصه می خورد
دستم را از توی دستش بیرون کشیدم ودو طرف یقهی پیراهن آبی رنگش را به چنگ گرفتم
، باید در برابر حق خودش ، از خودش هم دفاع می کردم
صدایم جیغ مانند شده بود
_مهم نیست امیر ، اصلا مهم نیست چه بلایی سر من میاد ، اون حق نداشت توی صورتت
بزنه، اون حق نداشت مرد منو به نامردی بزنه....
زیر لب زمزمه کرد
- اگه بر گردونت زندان من چی خاکی به سرم کنم؟
دستم از یقهاش ول شد ومات چهرهاش لبهایم تکان خورد
- امیر علی....
دیگه مراعات آدمای اطرافش را نکرد ومرا محکم به سینه اش چسباند، گوشم روی قلبش
سکنی گرفت ، قلبش پر تپش میزد وعطرش مشام دردناکم را تلخ میکرد...
خراشی که روی قلبم افتاده بود ، میسوخت ، محبت های امیر نمک روی زخمم شده بود،
چرا او باید به خاطرمن این همه سختی می کشید؟
هق زدم
_امیرعلی منو ببخش ، من نحسی دارم برای تو...
دستش روی کمرم محکم تر شد
_نگفتم دیگه نگو ببخش ! من دوست ندارم این جمله رو ازت بشنوم
از آغوشش بیرونم کشید ، دستاش صورت بارانیام را قاب گرفتند،
نگاهش برق داشت
لحنش عشق می پاشید
دستانش حرارت زیر پوستم تزریق میکرد
و لحن بم صدایش وجودم راشخم میزد
278
[Type here]
_در ضمن تو برای من نحسی نداری !
تو برای من عین خوشبختی ای ، فهمیدی!...
خانم سالاری سرفهای نمایشی کرد تا توجهمان به وجودشان جلب شود
امیر دستهایش را از صورتم جدا کرد وسراپا گوش شد ...
من هم کنارش قرار گرفتم، دست زیر بازویم انداخت تا برای ایستادن کمکم کند.
در همه حال حواسش به حال من بود!
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم
کسی سوال می کند ، برای چه تو زنده ای؟
ومن برای زندگی تورا بهانه می کنم!
آرام وشمرده حرف می زند
_دلواپس نباشید ... این اکبری چند تا شکایت دیگه هم داره ، اصلا دستش هرزه وادب هم
نداره ، منم یک گزارش از کار امروزش می نویسم ، باید همچین آدمایی درست وحسابی
ادب بشن...
چادرش را توی دستش مشت کرد و رو کرد به امیر علی
- آقای صانعی شما هم همین الان برید ویک شکایت نامه بر علیهش بنویسید ، همچین
آدمای عقده ای نباید توی این سیستم باشن!
خانم دکتر عینکش را روی چشمش جابه جا کرد وگفت:
_من چکار کنم؟
خانم سالاری رو کرد به خانم دکتر وگفت :
_شما....؟!...شما هم از طریق بهداشت شکایت کنید و درضمن اگه به عنوان شاهد
احضارتون کردیم دادگاه تشریف بیارید....
ونگاهش به صورت من وصل شد
279
[Type here]
-الان هم خانم جلالی رو دوباره تحت نظر بگیرید تا ما پیگیر کارهاش باشیم...
وآهی کشید وسری به افسوس تکان داد
من وامیر هنوز همانطور ایستاده بودیم
که خانم سالاری با تعجب رو کرد به امیر وگفت:
- آقای صانعی شما که هنوز ایستادید ، عجله کنید ، باید همین امروز شکایت نامه تون
تنظیم بشه ، در ضمن یک آدرس می دم برید این کلانتری شکایت کنید ، جناب سرهنگ
اونجا خیلی از این اکبری به خاطر رفتار زشتش شاکیه وبراش پرونده درست کرده...
وبه طرف در حرکت کرد
امیر از خجالت پیشانیاش را خاراند و تا نزدیک تخت همراهیم کرد و کنار گوشم پچ زد
- باز آبرومون رفت
و با چشمهایش خدا حافظی کرد ودنبال خانم سالاری راه افتاد...
من رفتنش را با نگاهم بدرقه کردم که
خانم دکتر دستم را با مهربونی گرفت ووقتی به صورتش نگاه کردم ، لبخند مهربانی زد
وگفت:
_تو مثلا استراحت مطلقی ، این همه جوش واسترس و حرکت برای تو واون طفل
معصومت سمه.
...
به ساعتش نگاهی کرد وروبه من گفت:
_الان میرم برات یک آرامش بخش میارم بهت تزریق کنم ، خدا کنه این همه ، استرس روی
خودت وبچه ات اثر بدی نذاشته باشه !....
وبا قدمهای آرام اتاق را ترک کرد ، او رفت ومن توی سرنوشتم گم شدم ، چقدر کوچه و
پس کوچه داشت روزهای بیبرگشت زندگیم ...
امیر علی توی شهر زندگیم یک کوچه باغ بود ، کوچه باغی با دیوارهای کاهگلی پر از
بوته ی یاس واقاقیا...
چقدر حس خوبی داشت قدم زدن توی این کوچه باغ.....
280
[Type here]
من عاشق عطر یاس واقاقیام....
بعد تزریق آرامش بخش آرامش روحم را تسخیر کردوساعاتی به دنیای بی خبری سرک
کشیدم.....
گفتم که امیر علی برایم آمد دارد ؟
آره گفتم !
بازهم می گویم ....
اصلا گفتنش کامم را شیرین می کند... اصلا اسمش قند توی دلم آب می کند ، امیر علی
قشنگترین تکهی پازل زندگیم است ،
اصلا بقیه ی تکه های پازل نباشند زندگی ادامه پیدا میکند ولی اگر امیر علی نباشد ...
نه باید باشد...
از الان تا آخر عمر کوتاهم باید باشد...
امیر وخانم سالاری وارد اتاق شدند ، خانم سالاری می خندید وچشمهای امیرم ستاره باران
بود....
از حالت درازکش در آمدم و روی تخت نشستم ، ابرو بالا انداختم
_سلام ، چه خبرا ؟!...
خانم سالاری که مقنعه ی سبز صورتش را قاب گرفته بود به طرفم آمد
دست دراز کرد و باهم دست دادیم
_خبرای خوش ، خانم خوشکله .....
از کنار خانم سالاری سرک کشیدم تا امیر را ببینم
دست به سینه به دیوار تکیه داده بود ویک پاش را هم به دیوار پشتش زده بود
وچشمهایش می خندید
به صورتش لبخند زدم ودوباره به خانم سالاری چشم دوختم و با صورتی پر از سوال گفتم:
_خب ،چی شد؟؟
281
[Type here]
خانم سالاری به طرف امیر برگشت وگفت:
_می خواین شما بهشون بگید......
امیر پایش را روی زمین گذاشت و تکیهاش را از دیوار گرفت وصاف ایستاد وگفت:
_نه ، خودتون بگید ، من می خوام عکس العملش رو نگاه کنم
کج نگاهش کردم ، چقدر دلم برای استایلش ضعف میکرد
صدای مهربان خانم پلیس نگاهم را از جذابیتش قطع کرد
_خانم جلالی ! اکبری رو بازداشت کردن
ابروهایم بالا پرید
تعجب توی صدام زیاد شده بود
_واقعا ؟!چرا؟!...به خاطر اینکه که به امیرعلی سیلی زده بود؟
صدای خندهی آرامش باعث شد دوباره سر کج کنم و خندیدنش را توی حافظهی تصویریام
ضبط کنم
خانم سالاری هم همینطور که لبخند میزد گفت
_نه اینکه فقط به خاطر آقای صانعی باشه ، ولی اینم توی پرونده اش اومد
چشمهایم را گرد کردم
_دقیقا چه کارایی کرده بود؟
_خیلی کارا ،فساداخلاقی ، رشوه ، پرونده ها رو جابه جا کرده بود، ضرب وشتم هم داشت
وخیلی چیزهای دیگه....
به تمسخر گفتم:
_مرد قانون بود! ...
خانم سالاری با تاسف سری تکان داد
_آره همه جا یکی که زیر آبی بره هست
روبه مرد شادم کردم
_خب عکس العملم رو دیدی جناب!!