رایگانملیحه بخشی

طفلک خانم سالاری خیلی باما کنار آمده بود وچندین و چند بار اجازهی ورود امیر را به

اتاق من داده بود

امیر چشمی گفت وبا من دست داد وخداحافظی کرد

هنوز به در اتاق نرسیده بود که در زده شد وبعدش بلافاصله در باز شد

مردقوی هیکل وبد قیافه ای با ریش های بلند وارد اتاق شد

امیر سر جاش میخ شده بود

273

[Type here]

خانم سالاری ترسیده به طرف مرد رفت وروبرویش احترام نظامی گذاشت

مرد غضبناک نگاهی به خانم سالاری کرد ونگاهش تا امیر کش آمد

قلبم از ترس توی سینه ام با شدت میکوبید

این مرد بیشتر از حد تصورم ترسناک بود...

انگار ریشش نقابی بود روی سیرت زشتش که از چشمانش هویدا بود...

امیر را مخاطب قرار داد وگفت:

_تو اتاق این خانم چکار می کنی؟!

نه ! دیگر قلبم نزد.....

امیر سلام کرد وبا احترام گفت:

_اتاق خانممه جناب !...

مرد صدایش بلندتر شد وبا کمال بیادبی گفت:

_جدا ؟...

و یک قدم تا قامت مردم جلو رفت

- مگه نمی دونی محکوم به اعدام ملاقاتی نداره ؟ می خوای حجله برات ببندم شبا هم بیا

اینجا بخواب ، اینجوری بهت بد می گذره....

صورت امیر به ثانیه قرمز شد وگر گرفت ، همیشه باغیرت بود واجازه نمیداد کسی در باره

پی ناموسش حرفی بزند...

صدایش عصبی شدوتوی کاسهی چشمهای آن مرد زل زد

_آقا احترام خودت رو نگه دار !...درست صحبت کن!

دست بزرگ ودرشت مرد در صدم ثانیه بالا آمد و در چشم برهم زدنی روی صورت امیر

فرود آمد، صدای برخورد دستش با صورت امیرم دلم را خش انداخت ، مو به تنم سیخ شد

و نفسم رفت

صورتش با ضرب به طرف مقابل پرت شد

خانم سالاری ازترس قدمی به عقب برداشت و جلوی دهانش را با دستانش گرفت

274

[Type here]

جگرم آتش گرفت عصبی داد زدم

_نه!!!

ودیوانه وارجیغ زدم و سعی کردم خودم را از روی تخت به زمین پرت کنم تا به امیر

برسم...

خانم دکتر حواسش به من بود وزیر بغل و بازویم را گرفت واز سقوطم جلوگیری کرد

یک درصدهم از کار ظالمانه اش پشیمان نبود

صدا توی گلو انداخت وبا تمسخر گفت:

_تو یه یه الف بچه اومدی برای من تأیین تکلیف می کنی ؟!...

کنار لب امیر علیم پاره شده بود وخون می ریخت ، امیر سرش را هم بالا نیاورد وفقط با

پشت دست رد خون روی لبش را پاک کرد ،

می دانستم به خاطر وضع من سکوت کرده

ولی من قلبم با لب امیر پاره شده بود ، صدایم را بالا بردم

_چرا زدیش ، چرا دست روش بلند کردی ،ازت شکایت می کنم ، نامرد ! نامرد..

صدایم از بن وجود میلرزید

- چرا زدیش ؟ می کشمت !با همین دستام می کشمت....به جوونیم میکشمت...

خانم دکتر محکم مرا نگه داشته بود ونمی گذاشت تکان بخورم ، خانم سالاری هم به کمکش

آمد ومرا محکم گرفتن ومی خواستند روی تخت مرا بخوابانند ولی از پسم بر نمیآمدند ...

نیروی عشق والای همهی قدرتهاست....

امیر به طرفم نیامد فقط گفت:

_نفس ! بسه ! ساکت شو !..

اما مرد زیر نظر نگاههای پراسترس امیرعلی به طرفم آمد

کمی سکوت کردم

توی صورتش زل زدم ، اوهم توی صورتم زل زد وبا تمسخرگفت :

_کشتن زیر دندونت مزه داده ؟ می خوای منم بکشی؟

275

[Type here]

بانفرت نگاهش کردم

_آدمای پست لایق مردنن !...حیفه تو این دنیا اکسیژن مصرف کنن !

دوباره چشمم به امیر افتاد که دلواپسی وترس وناراحتی توی چهره اش بی داد می کرد

وفقط بااشارهی نگاهش مرا به سکوت دعوت می کرد

رد انگشتهای کریه مرد روی صورت قشنگش سرخ شده بود ،

با دیدن صورتش دوباره افسار دلم از دستم خارج شد وهمانطور با اشک و خیره به مرد

روبروم داد زدم

با دیدن صورتش دوباره افسار دلم از دستم خارج شد وهمانطور با اشک و خیره به مرد

روبروم داد زدم

_چرا زدیش ؟ چرا بی گناه زدیش ؟!...

سرش را بالاگرفت وبا غرورگفت:

_من مرد قانونم ،شوهرت بی قانونی کرد ،حقش بود....

نفرتم به آخرین حد خودش رسید ، آب دهانم را جمع کردم وتوی صورتش تف کردم

چشمهای همه از تعجب گشاد شد وتوی چشمای امیرم دلواپسی آمپر ترکاند

دلم می خواست خفه اش کنم ، نه دلم می خواست خرخره اش را بجوم

فریاد کشیدم

_لعنت به تو .....لعنت بهتووقانونت ....لعنت به تو ومنطقت ....لعنت به تو ودست

سنگینت....

قانونت می گه رو یه بی گناه دست بلند کنی؟ ....لعنت به اون قانونی که همچین اجازه ای

رو به تو داده ،......تو بازرسی یا یه آدم عقده ای......

دیگر نفس نفس میزدم ولی زبانم بند نمیآمد

- حیف که زورم بهت نمی رسه! .... اشکال نداره به دست خدا می سپارمت تا خدا جواب

این ظلم ت رو بده ، چوب خدا جواب بهتریه برات....

هنوز نگاش تمسخر داشت ، دستی به صورتش کشید وگفت:

_منتظر عواقب کارت باش

276

[Type here]

وپشت به من کرد و با قدم.های سنگینی که به زمین میکوبید به امیر تنه ای زد واز دراتاق

خارج شد....

همین که اتاق رو ترک کرد ، من هم دیگر تقلایی نکردم ،

خانم دکتر وخانم سالاری انگار با آرام شدن من تازه توی شوک فرو رفتند ، دستهایم را از

گره دستشهایشان رها کردم و مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده به طرف امیر دویدم،

انگار نه انگار که استراحت مطلق هستم

اخم هایش توی هم وسرش را پایین انداخته بود ، غوغای نهفتهی درونش را درک میکردم

، رد چهار انگشت نحسش واضح روی صورت پاک امیرم رد انداخته بود وتا گوشه ی

لبش آمده بود ، هنوز کنارلبش رد خون بود ، انگار تمام رگ و پیوند مرا ریش دیش کرده

بودند

دستم رو روی رگ گردنش گذاشتم وچشمهی اشکم دوباره شروع به جوشش کرد

مظلومانه برایش گریه کردم وهمانطور که خیرهاش بودم سر تکون دادم

_نمی بخشمش ! نمی بخشمش....

دستم را از روی گردنش برداشت وتوی دستش محکم گرفت

سعی داشت خودش وصدایش را آرام نشان دهد

_نفس ....چرا اون حرفها رو بهش زدی ؟ ما الان کارمون گیر اونه....

عصبی شدم ، دادزدم

_حق نداشت دست روی تو بلند کنه...

دلسوزانه گفت:

_اگه دوباره به زندان بفرستت چی؟...

توی چشمهای مهربانش که عمق اقیانوس داشت نگاه کردم، دنیای من که روبه تمامی بود

، باید از دنیای تو ! عزیزم دفاع می کردم ، مطمئن جواب دادم

_اشکال نداره ، نباید تو رو می زد ، بدتر از اینا حقش بود ولی من زورم بهش نمیرسید....

دستم رو توی دستش فشرد، غم توی صدایش خونه کرده بود

_نفس اینقدر احساسی عمل نکن !تو میتونی این چند ماه رو توی زندان تحمل کنی؟ ...