رایگانملیحه بخشی

20

[Type here]

نازنین مشتی حوالهی شانهام کرد و پررویی گفت وصورتم را بوسه باران کرد

هنوز داشتیم خداحافظی می کردیم که صدای بابا از بیرون خونه ، مجبورمان کرد از هم جدا

بشویم،

وهمینطور که ببرون می رفتم با کج و کولهکردن اعضای صورتم گفتم

ـ حالا این امیر علی رو کجای دلم بزارم......

که مامان ناراحت اسمم رو صدا کرد:

ـ نفس!

دستهایم را به علامت تسلیم بالا بردم

ـ باشه بابا تسلیم، تسلیم !... یادم رفت اینجا همه طرفدار امیرن...

وبا رد شدن از زیر آینه و قرآن مامان وارد کوچه شدم،

وتا خواستم برگردم وبرای بار آخر از مامان خداحافظی کنم ، مامان کاسهی پر از آب یخ را

به جای اینکه پشت سرم بریزد توی صورتم ریخت و من با برخورد آبهای کاسه با صورتم

جیغ بلندی کشیدم

بابا به طرفم دوید

وامیر وحشتزده یک قدم جلو آمد

ـ یا خدا! نفس چی شد؟!

مامان که هول شده بود تند تند دست به صورتم می کشید و خیسی صورتم را خشک میکرد

ـ خدا مرگم ، مگه تو نرفته بودی ...دختر چرا مثل جن می مونی یکدفعه ظاهر میشی؟!

دستهای مامان رو گرفتم

ـ حالا که خیسم کردی مامان خوجکلم !ولی چرا آب تگرگی پشت سر مسافر می ریزید ،

اینم جزء رسم و رسومه ! نفسم داشت بند می اومد....لرزم گرفته...

نازی که دم در واستاده بود ریز خندیدوبا چشم وابرو اشاره به امیر کرد

ـ ولش کن !یکم آتش درونت خنک شد....

اخمی بهش کردم

21

[Type here]

ـ بی مزه ...

و نگاهی به سر و وضعم کردم ؛ کاش میشد بروم و لباسهایم را عوض کنم ولی حیف که

وقتم کم بود و بابا نوای عجله کن عجله کن سر داده بود...

بابا که دید جیغم دلیل ترسناکی نداشته ، سری تکان دادو چمدانها را عقب ماشین امیر

گذاشت

ـ همچین جیغ کشید فکر کردم ماری عقربی چیزی نیشش زد .... شما برید تو خونه دیگه

نفس تو هم زود باش اگه جیغ و دادت تموم شده....

از مامان ونازی جدا شدم و به طرف ماشین راه افتادم

ـ آخه بابا آبش یخ بود ، یک آن نزدیک بود سکته کنم...

وبابا دوباره سری برایم تکان دادو خودش دوباره داخل خانه شد.

سر که بر گرداندم با امیر که به ماشین تکیه داده بود ولبخند ژکوندی روی لبهایش رنگ

گرفته بود، چشم در چشم شدم ،با دو چشم سیاهش من را هدف گرفته بود

-سلام دختر دایی گرام !

با حرص جواب دادم

-علیک سلام پسر عمه گرام! ببینم چه چیز خندهداری دیدی نیشت باز شده!

خنده اش پر رنگ تر شد وگفت

-آب کشیده ام که بشی جذابی ها!

برو بابایی گفتم وعقب ماشین نشستم.

امیر هم ماشین را دور زد وپشت رل نشست و کمی به طرف عقب ماشین چرخید و نگاهی

به صورت درهم من کرد ودوباره خندید و با آن لبهایی که به سختی جمعشان میکرد ، لب

زد

ـ خوبی؟

با کنایه گفتم:

ـ از این بهتر نمی شم!

استارت زد و از توی آینه نگاهم کرد

22

[Type here]

-الهی همیشه خوب باشی...

ماشین که روشن شد ، بابا هم به جمع ما پیوست وامیر دنده را توی دستش به حرکت

درآورد و ماشین درکسری از ثانیه از روبروی خانه دور شد...

****

یک روز

یک جایی

عاشق کسی می شوی

که دوستت ندارد

حالا تمام دلتنگی های دنیا راهم که گریه کنی سبک نمی شوی

" امیر وجود"

بادیدن امیر علی همیشه این شعر توی ذهنم تکرار می شد.

آخر چرا باید امیر عاشق من باشد وقتی من فقط به اندازهی یک پسر عمه دوستش دارم ...

اگه مهران را ندیده بودم، حتما بهترین گزینه برای دوست داشتن امیر بود ، خداییش نه از

قیافه چیزی کم داشت ونه از مرام ،یه حامی قابل اعتماد هم بود از بچگی جای برادر

نداشتهم هر کار ازدستش بر میآمد برای حمایتم انجام می داد شاید هم همین روابط دوستانه

باعث ایجاد عشق دردل امیر شده بود

دلم به حالش می سوخت ، ناجوانمردانه دردش سخت بود ، دردش را درک میکردم ، چون

خودم هم به همین درد مبتلا بودم......

هنوز بین همین فکرها پرسه میزدم که دیدم ماشین نگه داشت وبابا رو به من کرد

ـ خب نفس جان خیلی دلم میخواست خودم می رسوندمت ولی یه کار مهم برام پیش اومده،

باید به کارم برسم تو رو هم به خدا می سپارم بعدش هم ....

نگاهش لحظهای تا صورت امیر کشیده شد

- به دست شما امیر جان ! نفس جان شماهم بزن رودگمه غرغر خاموش وتا مقصد به

سلامتی استراحت کن .....

23

[Type here]

هنوز داشتم حرفهای بابا ولبخند کج امیر رو توی سلولهای خاکستری مغزم آنالیز می کردم

که بابا از ماشین پیاده شد ودر عقب روباز کرد

ـ گل بابا! با من خداحافظی نمیکنی؟

هول شدم و دست وپایم را گم کردم وخودم روتند و با عجله از ماشین بیرون کشیدم

ـ چرا خداحافظی نکنم بابای خوچکلم!

ودست دور گردن بابا چندتا بوس آبدارصورت ته ریش دارش را مهمان کردم وبابا هم

همینطور که بوسم می کرد در گوشم گفت

ـ دوباره باید بفرستمت کلاس اول! آخه دختر "خوچکل" چیه ؟ادبیات یک مملکت رو

داغون کردی....

با شادی که درون کلامم بود گفتم

ـ بابای گلم خوشکل یعنی "خوشکل "ولی "خوچگل "یعنی "خیلی خوشکل "!

بابا خنده ای به صورتم کرد وآروم گفت:

ـ نفس! من نمی تونستم تنها بفرستمت بری ، واسه همین از امیر خواستم بیاد برسونت

وبرگرده اگه بفهمم حرف تندی بهش زدی یا اذیتش کردی خیلی ازت ناراحت می شم بابا...

طفلی همهی کار وزندگیش رو ول کرده تا آب تو دل من تکون نخوره ....جای منم قدرشناس

باش بابا ....باشه ؟!

خنده رو لبهام ماسید تازه سکه درب وداغون ذهنم جا افتاد ،ترمینال نمیخواستیم برویم ،

قرار بود جناب پسر عمه من را تا ته سفر مشایعت کنند

با اعتراض گفتم :

ـ بابا آخه چرا ؟

زود دستی روی سرم کشید و تند تند جملاتش را تحویل شنواییام داد

ـ همین که گفتم بحث دیگه نکن، دیرم شده ،خداحافظ! حرفام یادت نره...

وجایی برای حرف زدن من نذاشت وبا امیر هم خداحافظی کرد و با عجله به آنطرف خیابان

رفت....

من همینطور مبهوط کار بابا خط رفتنش رو با نگاهم دنبال می کردم که صدای امیر علی من

را به خودم آورد