268
[Type here]
امیر علی لبخند زنان و با نگاهی لبریز عشق جلو آمد ، دست مامان راگرفت وبا خودش
همراهش کرد
_اینو ولش کن زن دایی ! بیا از خود خانم دکتر حالش رو می پرسیم...
وچشمکی حواله ی من که شوکه و خیره وصل چهرهی خواستنیاش بودم ، زد
لبهایم را جمع کردم ودر حالی که در عمق دلم می خندیدم ، قیافه ی ناراحت به خود گرفتم
....
وآنها کنار خانم دکتر که هنوز لبش لبخند داشت ایستادند...
خانم دکتر صدایش را بالاتر برد ، طوری که من هم مطالبش را بشنوم
نگاهی به من انداخت وادامه داد
_به خودش هم گفتم ، موردش خطرناک شده وچون یکبار سقط داشته خطر بارداریش
روافزایش داده ، حالا باید چند روز تحت نظر باشه ، اگه وضعیتش بهتر شد ، می تونید
ببریدش ، وگرنه باید استراحت مطلق وتوی بیمارستان تحت نظر باشه.....
دیگر چیزی نمی شنیدم
بازهم غرق شدم ....غرق در رویا ....انگار سهیلا راست می گفت ، امیر برای من آمد داشت
، اگر استراحت مطلق میشدم دیگر مجبور نبودم این دوران را توی زندان بگذرانم...
خدایا ممنونم برای نقشه هایت.....
دست امیر که جلوی صورتم مثل برف پاک کن ماشین آمدورفت غریق نجاتم شدکه غرق
رویا نشوم
لبخند زدم ونگاهش کردم
اوهم با اخم لبخند می زد
_کجایی بانو ؟!....
مامان فلاکس در دست در حالی که به طرف در می رفت گفت:
_امیر جان ! یک ذره عقل داشت که اونم اومد زن توشد ، دود شد رفت هوا...
امیر روکرد به مامان ومعترض صدایش کرد
_زن دایی!
269
[Type here]
مامان شانه ای بالا انداخت وگفت:
_به منظور بد نگفتم ، طفلی عاشقت شده ،همش تو هپروته....
ودر اتاق را باز کرد وبیرون رفت ودر راپشت سرش بست.
یک آن جلوی چشمم چیزی جز سیاهی ندیدم ....قشنگ ترین سیاهی دنیا !
امن ترین سیاهی دنیا !
وتوی آغوشش فشرده شدم ، صورتم به سینه اش چسبیده شدوصدایش توی گوشم زمزمه
شد
_که محو من می شی ؟ ها ....تو هپروت می ری ؟...عاشق می شی!
توی آغوشش گم شدم ، بحر طویلی بود برای خودش...
_دختر ! تو مثلا مریضی ، الان باید آه وناله کنی ! اون لبخندای کنج لبت چیه؟....نمی گی
همه رو ندید بگیرم و بیام جلو جمع ، بوسه بارونت کنم؟!
همانطور تنگ آغوشش با لبخندی که امیر نمی دیدش ، با سرتقی گفتم:
_بچه می ترسونی آقا ! ...
حلقهی دستانش تنگتر شد
_چی می گی تو ، جیک جیک می کنی ! ....
چشم بستم و با ذوقی که قصد پنهانکردنش را داشتم گفتم
_می گم من که نمی ترسم ، تو جرأت داری ، بسم الله....
صدایش رنگ شیطنت گرفت
_نفس ! زبون نریز ... من به اندازهی کافی آتیش زیر خاکستر هستم ....هی این آتیش رو
باد نزن ، یکوقت می بینی آتیش سوزی راه افتاد ....
وبیشتر فشارم داد
ناز کردم
_آی امیر یواشتراستخونام خورد شد
سرم را بوسید
270
[Type here]
_توهم که چقدر بدت میادوزجر میکشی....
ورهایم کرد ، تخت سینه اش را بوسیدم ومظلوم گفتم:
_چاره چیه باید تحمل کنم....
صدای خنده بلندش محیط را پر کرد ، از آن مدل خندهها که از شدت خنده سرش به عقب خم
میشد و دندانهایش دیده میشد...
خندهایت طعم شیرینیهای سال تحویل می دهد، خوش طعم ....خوش عطر وتر وتازه....
اخم مصنوعی کردم
_دفعه آخرت باشه بدون خبر بغلم میکنی!
کنارم روی تخت نشست ودست دور کمرم انداخت
_اونوقت چرا؟!...
سرم را روی شونه اش گذاشتم واز عطر تنش بلعیدم
_آخه من مثلا مریضم ،نمی گی یک وقت کپ کنم وقلبم واسته....
موهای روی صورتم رو کنار زد وگفت:
_غصه نخور قلبت وانمیسته خودم احیا بلدم ، احیاش می کنم...
مثل بچه گربه ها صورتم را به لباسهایش کشیدم ،بینی ام پر شد از عطر تنش ...
_امیر چه بوی خوبی می دی ....
دستش توی موهام فرو رفت
_تقدیم با عشق ....
_کاش می شد ذخیره اش می کردم برای وقتایی که پیشم نیستی !
روسریم رو روی سرم مرتب کرد
به چهرهاش که بادقت روسری را جلو عقب میکرد، با عشق زل زدم
و از اعماق دل لب زدم
_داشتم از دلتنگیت دق می کردم
271
[Type here]
صورتم رو بین دو دستش گرفت وعشق را از چشمانش به صورتم پاشید
_می بینی که من وبچه ام دوتایی به فکرتیم تا تو دلتنگ می شی یک قرار ملاقات تو
بیمارستان جور می کنیم
از حرفش خنده ام گرفت
خودش هم خندید ..
نگذاشت حرف دیگری بزنم وپیش قدم شد
_جون ، قوربون خنده ات ، الهی همیشه بخندی
وپیشانیم را قفل پیشانیش کرد ، صدای نفس هایش را می شنیدم ، و هرم گرم نفس هاش به
صورتم می خورد ، این همه نزدیکی برام ضرر داشت ،
نداشت ؟
احتمالا مرا بیشتر معتادش می کرد!
خدایا دنیایت همین جا تموم بشود من گلهای ندارم ،
خدا ثانیه هات از حرکت بایستند من خوشبختم ، خوشبخت ترین آدم روی زمین ....
یا فقط لحظه هایت کشدار به فعالیت بپردازند ....چه میشود یک ثانیه یک ساعت یا سال
طول بکشد؟
خدایا مرا از بهشت روی زمینت بیرون نکن
_نفس ! خوشحالم بالاخره تو مال منی ! خوشحالم بالاخره بعد اون همه دوری به دستت
آوردم ! و خوشحالترم که بعد از مدتها داری میخندی....
وآرام پیشانی ام را بوسید
صدای تقهای به در آمد
امیر تند صورتم را رها کرد واز روی تخت پایین پرید ، با رها کردنم به برزخ دنیا برگشتم
ولی طعم آغوش و عاشقانههایش زیر دندانم عجیب مزه کرد
"بفرماییدی" گفت ودستی به لباسهایش کشید و زیر لب گفت
- آبرو برامون نمیذاری تو دختر!
و من تمام وجودم لبالب از عشقش شد...
272
[Type here]
مامان با فلاکس داخل شد وامیر لبخندی به من زد ....
ومن سر جایم دراز کشیدم
مامان فلاسک را روی میز کوچک کنار دستم گذاشت و بدون اینکه نگاهمان کند ، گفت
_خیلی حرف زدید دهنتون خشک شده بیاین یک چایی بخورید...
امیر نگاهی به من کرد وهر دولبخند زدیم
یک هفته تحت نظر بودم وبهتر نشدم ، البته درد جسمم خوب نشد وآلام روحم تسکین پیدا
کرد....
برای من بهترین روزهای عمرم بود...
_امروز از امور زندان ها می خوان بازپرس بفرستن بیان ببینن واقعی حالت بده یا خودت
رو به مریضی زدی ،
وزیر لب گفت:
_خدا کنه فقط اکبری رو نفرستن....
مامور زنی که مراقبم بود این حرف را زد وخانم دکتر هم گفت:
_آره به منم ابلاغ کردن ، امروز باید جواب آزمایشات وکمسیون پزشکی رو تحویل بدم؛
خانم سالاری مامور اتاقم رو کرد به امیر علی وبا دلواپسی گفت:
_آقای صانعی ، خواهشا زودتر برید دیگه ، شما رو تواتاق ببینن هم برای من بد میشه هم
برای خانمتون ، جایی برای دلواپسی نیست به خدا توکل کنید ...