263
[Type here]
دست به کمر و با درد و بیرمق از سرویس بهداشتی بیرون آمدم ،
سهیلا ناراحت ودلواپس به دیوار تکیه داده بود ،مثل یک مادر دلسوز برایم وقت می
گذاشت، با دیدنم خودش را از دیوار کند وبه طرفم آمد
_خب چی شد ؟!
اشک توی چشمهایم جمع شد
_من می ترسم سهیلا...
تمام عمق چشمانم را کاوید و بعد پرسید
_بازم ؟!....
اشک تا چانهام رسید
_این دفعه خیلی بود ، می ترسم نکنه بچه ام طوری بشه!...
رنگش پرید
نمی دانم نگران جان بچه ام شد یااینکه نگران تاریخ انقضای عمر من که با سلامت مرگ
بچهام منقضی میشد ....
دستپاچه گفت:
_عجله کن ! بیا بریم جای دکتر ، رنگت مثل گچ سفید شده....
ومرا تکیه به شانهاش داد وگفت:
_خدا عاقبتمون رو ختم به خیر کنه...
منم زیر لب الهی آمینی گفتم و با پاهای بی رمقم با او همراه شدم
زیر لب ذکر می گفت ودل آشوب من را هم آرامش می داد
تا رسیدن به دکتر ثانیه ها کش آمدند
دکتر بادیدنم با دلهره پرسید
_جلالی چت شده ؟چرا رنگت پریده؟!...
وبا کمک سهیلا مرا روی تخت خواباند
264
[Type here]
نای حرف زدن نداشتم ، استرس همین قوت کم بدنم را هم گرفته بود
سهیلا شرح حالم را به خانم دکتر گفت
خانم دکتر روی صندلیش نشست
_من تخصص ندارم ...
یک نفس عمیق کشید و معاینهام کرد ، نفسم به سختی بالا میآمد و به زور چشمانم را باز
نگه میداشتم
_نمی خوام دلواپستون کنم ولی وضع خوبی نیست ، فشارش پایینه ، ضربان قلبش کند
میزنه .... باید حتما بستری بشه
سهیلا التماس در لحن کلامش ریخت
- خانم دکتر التماست میکنم یک کاری براش بکن
پلک روی هم گذاشتم ، دلم یک خواب عمیق و طولانی میخواست ، از اینهمه فشار خسته
بودم
کاش رهایم میکردند تا بخوابم...
با گریه خواهش میکرد
- اگه بچهاش بمیره حکم اعدامش رو اجرا میکنن!
چشمهایم سنگین شده بود
آرام بگیر سهیلا ! فوقش به یک خواب عمیق میروم ، اینکه چیز بدی نیست...
خانم دکترگوشی تلفن را برداشت و تماسی برقرار کرد
- الو یک مورد اورژانسی دارم...لطفا آمبولانس بفرستید....
و گوشی را گذاشت و رو به سهیلا کرد
_یکم آروم باش....الان با آمبولانس می بریمش بیمارستان....
این روزها زیاد بیمارستان رفته بودم
یک پایم بیمارستان بود ویک پایم زندان ....
265
[Type here]
ولی بیمارستان برایم یاد آور درد نبود ، بیمارستان با همهی درد وناراحتیش برای من وعده
ی وصال بود ....
وصال دست های لرزان من ودستهای گرم ومردانهی امیر...
وصال ستاره های چشمک زن چشم من وشب چشمهای امیر
هر چند کم وکوتاه....
هرچند مختصر ومحدود....
اما شیرین ودلچسب....
نور تازه ای کنج تاریک دلم متولد شد
من به نیت بیمارستان نمیرفتم ، من میرفتم امیرم را ببینم....
مکالمه ی خانم دکتر تمام شد ،یاد امیرعلی انرژی درون رگهای خستهام تزریق کرد
روی تخت نشستم
_الان آمبولانس میاد...
سهیلا نزدیکم آمد ودستهایش را دور گردنم حلقه کرد وشروع به گریه کردن کرد
تا حالا گریه اش را ندیده بودم
_سهیلا تو داری گریه می کنی؟!..
_نفس ، دلم برات تنگ می شه....
صورتش را با دستهایم قاب گرفتم
- مگه قراره برنگردم...
بینیاش را کج بالا کشید
- نمیدونم دلم یه جوری شده...انگار بهش برات شده ازت دور میمونم...
گونهاش را بوسیدم
_تو خیلی خوبی دختر !...خیلی برام زحمت کشیدی
توی چشمهایم زل زد
266
[Type here]
_قول بده مواظب نی نی باشی !...اون باید سر وقت وسالم به دنیا بیاد !...
این که گفت یعنی دلواپس است ...
یعنی داردبه من تلقین میکند تا آخر نه ماه زنده بمانم و خدای نکرده با سقط بچه ، عمر
خودم هم تمام نشود ...
بیان احساسات برایش سخت بود ،
یک جور می گفت ، یک جور دیگر باید معنی میکردی....
از حرفهایش توی دلم چیزی تکان خورد
_سهیلا اگه دیگه همو ندیدیم .....منو حلال کن ، خیلی اذیتت کردم...
اخم در هم کشید
_دهنت رو ببند !...باید بر گردی ! من اینجوری حلالت نمی کنم
حرفهای زمختش بوی عشق می داد
بغلش کردم وآرام در گوشش زمزمه کردم
_می دونی تو هم یکی از معجزه های خدایی....
سرش را از بغلم در آورد وبا بهت نگاهم کرد وگفت:
_ها...! حتما همون معجزه که مار تبدیل به اژدها شد....
وهر دو خندیدیم....
_عزیزم مورد شما مورد خطرناکیه وسقط قبلی شما مزید بر علت شده ،....
خانم دکتر قبلی بود که ویزیتم میکرد و برایم توضیح می داد که امیرعلی ومامان با یک
مامور زن وارد اتاق شدند .....
نطق خانم دکتر کور شد وسررشته ی کلام از دستش در رفت ، امیر ومامان با چشمایی که
دو دو می زد و دلواپسی درونش شعله کشیده بود مرا برانداز میکردند ومن بیجنبه با دیدن
امیرعلی نیشم تا بنا گوشم باز شده بود ومحو تماشایش شده بودم ، چقدر دلم برایش تنگ
شده بود و بیقرارش بودم ،هرچه دلتنگی داشتم از محفظهی نگاهم زبانه میکشید و تمام
احساسم را قربال میکرد....
موهای بهم ریخته اش دین وآیینم را به باد می داد....
267
[Type here]
چرا اینپسر اینهمه دلبر بود....
مامان بلند سلام کرد وبقیه هم تبعیت کردند وسلام دادند...
مامان به طرفم آمدو امیر طرف خانم دکتر رفت
_خوبی مامان ، چکار شدی؟!
ولی من حرفهای مامان را نمیشنیدم و هنوز غرق در تصویر امیر بودم
مامان دوباره و غلیظتر دلواپسیهایش را پرسید
_نفس ؟...مادر ! خوبی ، چرا آوردنت بیمارستان عزیزم...
ومن با لبخندی که از دیدن آنکه روبرویم قد علم کرده بود ، روی صورتم پهن شده بود ؛ به
او چشم دوخته بودم ، آن هم دوختنی که با هیچ بشکافی شکافته نمیشد
یکدفعه مامان از آن حالت خمیدهی روبرویم بیرون آمد و با دست محکم پشت گردنم کوبید
شوکه وبا چشمهای گشاد رو به مامان کردم
پشت گردنم را مالش دادم و با صورت درهمی نالیدم
_ا... وا !....، مامان ؟ چرا اینطوری کردی؟...
حالا دکتر وامیر هم به ما نگاه می کردند
مامان اخم هایش پر رنگ شد و توی صورتم توپید
_کوفت !...مردم از دلواپسی ، یک ساعته هی می گم نفس چی شدی ، نفس چته ، بی حیا !
زل زده به پسره ، داره درسته قورتش می ده ....
چشمهایم بیشتر از حدقه بیرون زد...
خانم دکتر به آن سنگینی و موجهی پقی زیر خنده زد..
شاکی گفتم:
_خب مامان ، مگه گناه میکنم... پسره که میگین، شوهرمه ، تازه مگه من با چشمام
قورتش بدم دردش میاد که باز حامی حقوق امیر علی شدی؟
_ساکت ، زبون درازی نکن ، دراز بکش ، حالت بد تر نشه...