259
[Type here]
_دوماه پیش.... زن امیر علی شدم
از داستان زندگیم و سرگذشتم خبر داشت وامیر علی زندگیم را خوب میشناخت...
ابرو گره داد وسوالی نگاهم کرد
_همون روز که خوشحال رفتی و روز بعدش ،پاچه گیر برگشتی...
ادبیاتش تلخ بود ولی دل مهربانی داشت ،
اصلا دلیل زندانیشدنش هم دل مهربانش بود...
کسی را توی مسیر رفتنش میبیند که با برادرش در حال دعواست ، سهیلا هم سنگ برمی
دارد تا آن فرد را بترساند ، اما او اهمیتی به سهیلا نمیدهد و برادر بیچارهی سهیلا را زیر
مشت و لگدش بیشتر از پیش میزند،.... میشود خواهری کتک خوردن برادرش را ببیند و
عکسالعملی نداشته باشد !
میترسد ، داد و هوار میکند ، کمک میخواهد ولی کسی به دادشان نمیرسد و در آخر از
روی استیصال برای نجات جان برادرش سنگ دستش را به طرف ضارب پرتاب میکند
وسنگ هم از قضا توی چشم آن نفر می خورد و کورش میکند وسهیلا را مجبور به زندان
رفتن ....
سر تکان دادم
_اوم...
_اون شب که نبودی رفتی خونهی پسر عمه ات؟!...
سرم روپایین انداختم
_آره
دستم را گرفت
_حا چرا کشتیات غرق شده ؟ پسر عمه ات همه جوره برا تو اومد داره ، از مرگ نجاتت
می ده ، از کتکای مادر شوهر نجاتت می ده ، توزندان عقدت می کنه ، یک شب می برتت
پیش خودش نه ماه به عمرت اضافه میکنه ، دردت دیگه چیه ؟!...
بنال...
_سهیلا ....خیلی حالم بده،
260
[Type here]
مکثی کردم ، مردمک لرزان چشمم آرام نمی گرفت و تصویر سهیلا بارانی بود؛
_زن کسی شدم که از سرم زیادیه ، عاشق کسی شدم که دیدنش جیره بندیه ، مادر بچه ای
شدم که حقش رشد کردن تو زندان نیست ، به خدا حق بچه ی امیر علی رشد توی زندان
نیست....
مشت به سینه ام کوبیدم
_سهیلا این داره وحشیانه می زنه ، دلم طلب کسی رو می کنه که حلالترینه برام ولی
دیدنش برام حرومه ، برا کسی می زنه که وصالش رو به غروب داره ثانیه شماری میشه
، خسته ام سهیلا ، خسته....
در آغوش گرم و خواهرانهی سهیلا کشیده شدم ، بوی آغوش پر مهر خواهرم را میداد
_هیس دختر ، آروم ،
دستش را به پشتم کشید وگفت:
_نفس به معجزه اعتقاد داری؟
سرم را بلند کردم وبه صورت غدش خیره شدم
_چطور؟
اشکهایم را با سر انگشتانش پاک کرد وگفت:
_معجزه حتما شق القمر وکور رو بینا کردن نیست....
کمی مکث کرد وبه دیوار روبروش خیره شد
_نفس تو توی گودی و همه چیو خوب نمی بینی ولی از منی که بیرون گود واستادم بشنو
....زندگیت شبیه یک معجزه است ، خدا داره دست رو سرت می کشه ، حالا نمی دونم این
انرژی وجود پسر عمهاته یا جزای روزای سختی که کشیدی ولی میدونم و میبینم خدا داره
یکی یکی نعمتهایی که از دست دادی بهت برمیگردونه
توی چشمهایم زل زد و با تاکید گفت
_جمشید رفت ،امیر علی اومد !
بچهات مرد خدا یکی دیگه بهت داده!
261
[Type here]
نفس به نظر من به اینم می گن معجزه....نفس نیمه ی پر لیوان رو ببین ، تو الان باید زیر
خاک میبودی ،اما نیستی !
نیستی که هیچ ! عاشقم شدی ، ازدواجم کردی ، یه بچه ام تو راه داری ...
لحنش به شوخی عوض شد وگفت:
_و دخترای خونه اش به این زودی شوهر پیدا نمی کنن ، خیلی ناشکری ،شوهر که پیدا
کردی هیچ امروز فردا بچه اتم به دنیا میاد ، پاشو جمع کن کاسه وکوزه ات رو ....
با مشت روی بازویش زدم و با لبخندی که به لبم آمده بود اسمش را معترض صدا کردم
_سهیلا ....
شد همان سهیلای همیشکی و با چشمهای باریک شده نگاهم کرد
_کوفت ، حالا این پسر عمه ی ناجی چه تیپی هست ؟!
از یاد آوری شکل و شمایل و قد و بالای امیر، کیلو کیلو قند توی دلم آب شد
حتما لازم نیست جای مشاور و روانپزشک بروی که دردت آرام بشود ، گاهی یه دوست هم
می تواند آب سردی روی آتش وجودت بریزد، حرفهای سهیلا واقعیت هایی بود که پشت کام
تلخم پنهان شده بود ، سهیلا معجزه ی زندگیم را به رخم کشید
سهیلا تکانم دادو گفت:
_هی دختر کجا رفتی ؟...خجالت بکش فقط گفتم بگو چه شکلیه ....تا کجا رفتی که نیشت تا
بنا گوشت وا شده!...اوه.... ذوق مرگ نشی تو!
لبهایم راجمع ودیوونه ای نثارش کردم ورو از او و پروگریهایش بر گرداندم
زد زیر خنده وبین صدای بلند خندهاش به بازویم چنگ انداخت
_بنال دیگه ، این شاهزاده که با اسب سفید اومده قاپت رو دزدیده چه شکلیه؟!
نگاهم را به آسمان دادم، از دستش دیگر خلاصی نداشتم لاجرم لب وا کردم
_اووم ...خوشکل ... خوش تیپ .. چشم مشکی ...مو مشکی قد بلند...
به دهان بازش زل زدم و پشت چشم نازک کردم
- خلاصه جگر...
در حالی که از جایش بلند میشد گفت:
262
[Type here]
_پس واجب شد پسر عمهی گرام رو ملاقات کنیم ....اینی که تو میگی آدم نیست ، فرشته
ای ، ملائکه ای چیزیه...
از تشبیهی که کرد خنده ام گرفت و غرق در تجسمش لب دم
_خب فرشته است دیگه ، فرشته ی نجات من...
سهیلا دستم را کشید
_پاشو ، پاشو مثل اینکه شستشوی مغزی با موفقیت انجام شد ، حالا بیا بریم یک بادی هم
به کله ات بخوره ،آب تو مغزت نمونه کپک بزنه...
با دست آزادم مشتی حواله ران پایش کردم
_کوفت...
وصدای خنده ی هر دوتایمان بلند شد...
حال جسمانیام روز به روز بدتر میشد ، از حالت تهوع گرفته تا دردهای وقت وبی وقت
زیر دلم ، گاهی اینقدر هق می زدم که خون بالا میآوردم وغذایم فقط تکه نانی بود اگ
بعدش همهاش را بالا نمیآوردم ، وزنم چند کیلو کم و زیر چشمهازم سیاه شده بود ،
دردزیر دلم که کم وزیاد می شد ولی قطع نمی شد وگاهی روز بی طاقتم می کرد وگاهی شب
ها ...
و اینقدر ادامه پیدا می کرد که باید دکتر آسایشگاه بالای سرم میآمد...
امیر ومامان که به ملاقاتم میآمدند ، مجبور بودم که حالم را شرح بدهم چون لاغری زیادم
باعث دلواپسیشان شده بود ....
مامان از این حالتهای زنها خبر داشت وحرفم را میفهمید و تایید میکرد و میگفت ویار
است ولی امیر علی وقت خداحافظی دیگر نطقش وا نمی شد وفقط با یک درد پنهان توی
چشمهایش نگاهم می کرد وهر چی سعی بر خنداندنش می کردم جز یک لبخند ریز کار
دیگری برای حالش نمیتوانستم انجام دهم ...
امیر هم لاغر شده بود، میدانستم اینکه کاری برای خوب شدن حالم از دستش برنمیآمد،
میسوزاندش و آبش میکرد...
دردش ، دردم را "درد"می کرد...
دردی که از جگرم شروع می شد وتا مغز استخوانم ادامه پیدا می کرد....