رایگانملیحه بخشی

254

[Type here]

امیر هم کلمه ای حرف نمیزد تا بفمم فازش چیست، و داشت مرا زیر بار نگاهش میکشت

، نمی دانستم چه حسی داردو چه عکسالعملی خواهد داشت ولی میفهمیدم که او هم مثل

من شوکه شده ...

جو ذهنم که کمی آرامتر شد ،هزار تافکر توی سرم ریخت ،

من !یک زندانی محکوم به اعدام ،

خدای من ! بچه ای که مادر زندانی داشته باشد را نمیخواهم ، حکمم چند ماه دیگر است ،

آنوقت این مهمان ناخوانده را چکار کنم ؟

از عاقبت طفلم نفسم به شماره افتاد و اشکم بی مهابا ریخت ...

بادودستم صورتم را محکم دربر گرفتم و هق زدم ....

امیر که انگار از شوک خارج شده بود شانههام را گرفت و کمی مرا به خودش نزدیک کرد

_نفس ؟نکن اینطوری ! چیزی که نشده ....

با صدای خش دار وگرفته نالیدم

_باید چکار دیگه می شد امیر ، چرا این دنیا منو به حال خودم نمی ذاره ، این بچه رو

کجای دلم بزارم ،من خودم تو این دنیا اضافی ام ،چطور کارت دعوت برا یکی دیگه

بفرستم!

دلتنگ مرا توی آغوش امنش کشید

_نفسم ...هیچ کار خدا بی حکمت نیست ،چرا تو اینقدر عجولی ؟

همانطور زار میزدم

_دیگه هیچی نمی فهمم !...کاش قبل تو اعدامم کرده بودن....

از توی آغوشش بیرونم کشید وبادستهایش صورتم را قاب گرفت و میخ نگاهش را درون

چشمانم فرو کرد

صدایش خش داشت

_به من نگاه کن!

ولی من رویم نمیشد توی چشمهایش نگاه کنم

دوباره صدایم کرد

255

[Type here]

_نفس !می گم به من نگاه کن!

جذبهی صدایش وادارم کرد به سیاه براق چشمهایش خیره و درون شهر چشمهایش گم

شوم

چه دریایی است چشمانت که من غرقم در موج نگاهت!

غریقم شو ،نجاتم ده ،که من اینجا میمیرم!....

گله داشت

_خیلی بی انصافی دختر!...یعنی از وقتی با منی خیلی بهت بد گذشته؟.....

بابغض ، فقط سرم را به معنی «نه» تکان دادم

ابرو به هم گره داد

_پس چی؟!

حالا من صورتش را بین دو دستم گرفتم

_امیر من عاشقت شدم !من وابستهات شدم ....دلمو به دلت وصل کردم حالا با این همه

دلبستگی چطوری از این دنیا دل بکنم ؟ ها ؟ خودت کم بودی ، حالا باید غم بچهات هم

دیوونه ام کنه...

اشک حلقه شد وتوی دو چشمش نشست ، به خودش مسلط شد ،اما قطره اشک از چشمش

سقوط کرد ، سرم رو جلوبردم وچشمها و اشکهایش را بوسیدم ،دستهایم را گرفت و داخل

دستانش مسکن داد وگفت:

_جونم...نفسم.... تو خبر نداری خدا با من رفیقه!

سوالی سر تکان دادم

_چطور؟!

لبخندی زد که دندانهایش پیدا شد ،

برق دندانهایت برای قبض روح من کافیست! قدری نخند تا لحظهای زنده بمانم!

دستهایم را یکی یکی بوسید

_آخه هشت ، نه ماه دیگه تو رو برای من هدیه داد !

لبهایم را زیر دندانهایم اسیر کردم وتوی مردمک براق چشمهایش زل زدم واشک ریختم

256

[Type here]

این پسر فرشته ی خداست روی زمین ،خدایا من لایقش نیستم ، برای کدام عمل نکرده ،

امیر را به من هدیه دادی؟!..."

سرم را دوباره توی سینه اش فشار داد وگفت:

_نکن اینجوری لامروت ،دل منو که تو تموم کردی...

هق هقم بیشتر شد

_ببخش منو امیر...

دستش پشتم را نوازش کرد و لبهایش سرم را بوسید، صدای گرمش در حجم گوشم پیچید

_تو که کاری نکردی ....اینقدر نگو ببخش! میدونی که از عذر خواستنت متنفرم....

درد کشیدن امیر ،از درد کشیدن خودم بیشتر آزارم می داد برای همین توی یک قرارداد

نانوشته با خودم تصمیم گرفتم ،دیگر دردهایم را آشکار نکنم وفقط درون دل پرآشوبم

برایشان سوگواری کنم وهرچه عشق وشادی هست را پیشکش امیر کنم...

او لیاقت بهترینها را دارد....

***

من نمی دانستم زن باردار را تا زمانی که فرزندش متولد بشود اعدام نمیکنند ، ولی امیر

انگار تمام قوانین اعدام را مو به مو خوانده بود واز کوچکترین بندهایش خبر داشت......

حالا غمم فقط دوری امیر نبود ،شنیده بودم بچه از دوران جنینی تاثیر میگیرد ومن دلم نمی

خواست دوران جنینی فرزند امیر علی توی زندان بگذرد....

غم مثل سوهان مرا می تراشید و میکاهید...

حالا اصلا دلهرهای از مرگ نداشتم، مرگ عددی نبود در برابر دلواپسیهایم...

همه ی هم وغمم به ثمر رساندن یک بچهی خوب برای امیر بود....

به جنین بیروحم حسودیم میشد ،چون که او می توانست با امیر باشد ومن با آمدن او باید

با امیر وداع می کردم ....

خوشبحال بچهی امیرعلی....

257

[Type here]

می دانم زن های دیگر توی این دوران چه نقشهها و خیالپردازی هایی دارند و چه

فکرهایی میکنند ولی من ....

ولی من.....

آه پشت آه می کشم وتوی زمین دلم خاک می کنم ویا نه ....

حتی آه هم نمی کشم که نه تنهادل امیر را نسوزانم ،بلکه روح وجسم فرزند داخل بدنم را هم

آرام نگه دارم و آلودهی افکارم نکنم....

امیر به من نصیحت صبر میکرد ولی از دغدغه ی داغان کنندهی روحم خبر نداشت

نمی دانست دوست ندارم جوانهی وجودم توی محیط زندان قد بکشد وبه گل بنشیند...

آه از اجبار....

آه از بخت سیاه....

کتاب« ریحانه ی بهشتی» ، هدیهی یار بهشتی و همسرخوبم زیر بغلم وارد بند شدم ، خانم

ظریف مسئول بند همراهیم می کرد ،

محکم و با صدا دست بر هم زد تا همه به او توجه کنند

همه آمدند و نگاهشان گیر دهان خانم ظریف شد ، همه حتی آنها که دمپاییهایشان را روی

سطح زمین زندان میکشیدند و بد نگاهم میکردند ، حتی آنها که بدجور آدامس میجویدند

و روی صورتشان جای بخیه مانده بود و من سر به زیر انداختم ، تنها بیست و چندسالم

بود و این فضا مناسب سنم نبود

صدای کلفت خانم ظریف شاخکهایم را تیز کرد

_خانمای عزیز !...دخترای گلم یک دقیقه به من توجه کنید

دست به کمر شد ، کنار قد بلند و هیکل تنومدش ، موشی بیش نبودم

- عزیزان من !نفس گلم رو که همهتون میشناسید ....

دست دور شانهام پیچید

- دخترم بارداره ....

258

[Type here]

و صدای پق خندهی یک عده نفسم را بند آورد ، میدانستم هدف تهمتشان شده ام

صدای توبیخی خانم ظریف در کل محیط پژواک شد

- خفه !

و ادامه داد

- مجبوره توی زندان این دوران روسپری کنه واز خونوادهاش دوره ...از امروز شما

همهتون خواهر ومادر دخترم نفسید ، خواهش می کنم حواستون به خودش وبچه اش باشه

،می دونم که دخترای من نمیذارن نفس احساس تنهایی کنه....

لحظهای مکث کرد و نگاهش روی صورت چند قلدر شرور پتک شد

- فقط دلم میخواد یک مورد گزارش بشه که کسی نفس رو اذیت کرده ....قدیمیها به

جدیدیها بگین ظریف با کسی که واسه حرفش تره خورد نکنه ، چکار میکنه!

میدانستم امیرعلی به هر دری زده بود تا سلامتی من توی زندان تامین شود...

میدانستم دیوانهوار دنبال هرکسی را گرفته بود تا حداقل سختی را در حبس با این وضعیتم

نکشم

و میدانستم حرفهای خانم ظریف از دلواپسیها و تلاشهای همسرم نشات میگیرد....

و دستش را به پشتم زد و مرا راهی سالن تنگ زندان کرد....

بغض تا جایی پشت دهان بسته ام پیشروی کرده بود ، من همه کس داشتم وبی کس وکار

باید حساس ترین دوران زندگی ام را سپری میکردم

وقتی به خودم آمدم ، خانم ظریف رفته بود وبچه ها متفرق شده بودند ومن وسهیلا در

سکوت روی تخت نشسته بودیم

سهیلا سوالاتش را توی چشمهایش قفل کرده بود وهیچ نمیپرسید ، فقط هر ازچند گاهی

آهی می کشید ونگاهی دلواپس خرج من می کرد

اما من این دفعه احتیاج مبرمی به درد ودل کردن داشتم

قفل سکوتم با اشک شکست

_سهیلا.... دارم دیوونه می شم ...

مبهوت نگاهم کرد