248
[Type here]
حالم بهتر شده بود ، بودنش غنیمت بزرگی بود ....
گوشی را به دست مامان دادم که داشت اشک هایش را پاک می کرد ،
مامان به دستم اشاره کرد وگفت:
_سرم از دستت کنده شده ...نفهمیدی؟!
به دستم نگاهی انداختم ، رد خون روی دستم خشک شده بود وقطره های سرم از شلنگش
روی زمین میریخت
سر تکان دادم
_نه ، نفهمیدم...
جگرم قبل از صحبت با امیر علی اینقدر می سوخت که سوزش دستم را اصلا نفهمم
مامان به سرم اشاره کرد وگفت :
_می رم بگم پرستار بیاد وصلش کنه
واتاق را ترک کرد
روی تخت دراز کشیدم و هوای سینهام را با بازدمی از ته دل بیرون دادم....
چرا اینروزها تمام نمیشد؟
باحس لمس شدن صورتم با وحشت از خواب پریدم ، چشمهایم از ترس گشاد شده بود ،
هنوز مسلط به اوضاع نشده بودم و نفسهایم تند و با صدا بازدم میشد
که صدایی آغشته به لبخند آرامش به وجودم تزریق کرد
_وای ....چقدر ترسیدی ! فقط صورتت رو لمس کردم، اگه....
و باقی حرفش را با لبخند قشنگی که روی لبانش بود ؛ خورد....
هوای سینهام را با خیال راحت از دهانم خارج کردم ،حالا نفس کشیدنم عادی شده بود و
لبهایم نامحسوس تکان خورد و نامش عاشقانه و بیصدا روی لبهایم جاری شد
- امیرعلی
249
[Type here]
باز شیطان شد
_خوبه کار دیگه ای نکردم ،وگرنه سکته رو زده بودی ها !
از بودنش کنارم مثل ندید بدیدها ذوق زدم ، دستش را محکم میان دو دستم گرفتم و تا
توانستم دلتنگ و بیقرار بوسه بارانش کردم...
او هم خودش راجلوکشید وسرم را به قفسهی سینه اش چسباند وعطر تنش تمام مشام
تشنهام راپر کرد دست روی باند سرم کشید وغصه وار نوچ ، نوچ کرد
من هم دستش را رهاکردم ودستهایم را دور کمرش حلقه کردم واو هم تنگ در آغوشش مرا
جا داد ، گوشم روی قلب پرتپشش قرار گرفت و من آهنگ زندگی را در ریتم ضربان قلبش
پیدا کردم ...
کنار گوشم زمزمه کرد
_ای شیطون ....نکنه از دستی خودتو زمین زدی یه بار دیگه بغلم بیای؟
سرم را از سینه اش فاصله دادم وتوی شب آرام چشمهایش زل زدم و از اعماق وجودم
زمزمه کردم
_دوستت دارم...
لبهایش رابه جلو جمع کرد
_ای بابا حرف دیگه ای یاد نداری...
پلک روی هم گذاشتم
_چرا یاد دارم !!
_خب خب بگو ...
_باید دم گوشت بگم
چشمایش برقی زد
_آ ، باریک لله دختر ، بیا بگو...
وگوشش رانزدیک لبهای من کرد
ومن پچ زدم
_امیر علی دوستت دارم
250
[Type here]
و صورت و ته ریشش را بوسه باران کردم....
خندید ،از آن خنده هایی که مرا مست می کرد
اوهم مثل لحن گفتن من گفت:
_منم لوست دارم
متعجب نگاهش کردم
_یعنی چی؟!
اخم کرد و دست به کمر شد و شاکی گفت
_مث تو مریضی! رو تختت دراز بکش ، یعنی چی این همه حرف میزنی؟!
وخودش کمکم کرد روی تخت دراز بکشم ، ولی من دوباره دستش را قاپیدم
_خب بگو دیگه ، یعنی چی؟!
لبهاش به خنده کش آمد
_یعنی منم دوستت دارم ،دختر لوس...
با ناز و معترض صدایش کردم
_امیر
سری به افسوس تکان داد
_بیا !... همین مدل صدا کردنه!...لوسی دیگه...
این دفعه باصدای بلند اسمش را صدا کردم
_امیرعلی
خندید و من فراموش کردم کجا هستم و چه کشیدم ، هیچوقت باور نمیکردم دنیا به این
زودی از این رو به آن رو شود....
_جانم...باشه بابا، لوس خودمی....
نگاهم به پانسمان سرش افتاد ، با دلواپسی پرسیدم
_امیر! ،سرت ! ، برا تصادفه؟!
251
[Type here]
گونهام را کشید
_چه عجب سر منو دیدی ،می خوای یکم راهنماییت کنم زودتر به جواب برسی؟
تنها کسی بود که میتوانست لبخند به لبم بیاورد
_امیر اذیتم نکن ، خب حواسم به خودت بود ،سرت روندیدم....
جدی شد
_چیزی نیست..به خیر گذشت ،یک زخم سطحیه...
_الهی بمیرم ،تقصیر منه!
_آخ نفس ! خدانکنه! کی میشه تو اینجوری صحبت نکنی...
و در همین موقع صدای در زدن آمد وامیر دستش را به آرامی از دستم بیرون کشید و
بفرما زد...
خانم دکتری چهل وچند ساله وارد اتاق شد
سلام کردیم واو هم جواب سلاممان را داد
بعد گفت :
_ببخشید می خوام باخانم جلالی در مورد آزمایش هاشون خصوصی صحبت کنم
از ترس حجم دلم خالی شد
امیر علی دلواپس گفت:
_ببخشید اتفاقی براشون افتاده
دکتر ازپشت عینکش نگاهی به امیر کردو گفت :
_چیز مهمی نیست ولی باید خصوصی باهاشون صحبت کنم
امیر علی خبری صحبت کرد
_خب من شوهرشم ، منم باید خبر داربشم!
خانم دکتر انگار روح دیده باشد به امیر نگاه کرد و پرسید
_واقعا؟!...
252
[Type here]
دلیل تعجبش را نفهمیدم
امیر نگاهی به من کردو لب زد
_بله ، خیلی عجیبه؟!
خانم دکتر نگاهش را بین من و همسرم تقسیم کرد و از من پرسید
_مگه شما زندانی نبودید؟
سر تکان دادم
_چرا ...بودم
_مگه مامورای پشت در مراقب شما نیستن؟
_بله ،خب؟!
_مگه شما به جرم قتل شوهرتون زندانی نیستید
کلافه گفتم :
_بله درسته ،منظورتون چیه؟!
عینکش را درآورد ونگاهی به امیر کرد
_پس اگه شوهرتون فوت کردن ، این آقا چی می گن که شوهر تونن؟!
تازه متوجه ی منظورش شدم ،نگاهی به مرد کنار دستم که نیشخند می زد ، کردم که با
صدایی که آرامش چاشنیش بود لب زدم
- راست میگن ...شوهرم هستن ...تو زندان عقد کردیم !
نفس راحتی کشید
_چه خوب ! من برای چطوری گفتن این موضوع به شما داشتم هزارتا نقشه می کشیدم
امیر جلوتر رفت
_حا من باید باشم تا موضوع روبگید یا نه؟!...
دوباره عینکش را به چشمش زد
_الان دیگه بودنتون بلامانعه
253
[Type here]
امیر نگاهش به سمت من سر خورد وقلب من از شدت استرس، خودش را به قفسهی سینه
ام میکوبید....
امیر نزدیک تخت من آمد وکنارم ، لبهی تخت نشست ، دست یخ زدهام را آهسته بین
انگشتانش حبس کرد...
خانم دکتر هم جلوتر آمد ونگاهی به هردونفرمان کرد
_چند وقته ازدواج کردید؟
امیر گفت:
_یک ماه ...یک ماه ونیم می شه ...
خانم دکتر لبخندی روی لبش آمد ونگاهش رامستقیم به من دوخت
_بهت تبریک می گم دخترم ،شما بارداری!
به خدا که یک آن نفس نکشیدم و ضربان قلبم از کار ایستاد...
از شدت تعجب کم مانده بود دوتا شاخ در بیاورم ...
چشمهایم داشت از حدقه بیرون میزد ...
جرات نگاه کردن به امیر را نداشتم ، ولی او بیپروا به من زل زده بود ، زیر سنگینی نگاه
امیر که نمی دیدم چه حسی درونش هست ،با تته پته گفتم:
_چ...چی....م؟...من...چی ام؟...
_آره عزیزم درست شنیدی ،شما بارداری !
نیشخندی زد و با خجالت ادامه داد
_منو ببخش گلم ،فکر می کردم شوهر نداری وبارداری ،شیطون صد تا فکر به ذهنم انداخت
،منوببخش که زود قضاوت کردم
دیگر نتوانستم جوابش را بدهم واو هم با قدم.های آهسته اتاق را ترک کرد ،
حالا من مانده بودم و امیر علی که گرمای سوزان نگاهش از وجودم کنده نمیشد...
سرم تا جایی که امکان داشت به پایین افتاده بود و پوست انگشتانم را با استرس میکندم
...