242
[Type here]
این دفعه نالیدم
_مامان !جون خود امیر علی ،بهم بگو کجاست ،از دلواپسی قلبم داره از تو حلقم بیرون می
زنه !
شانه های مامان به طرف پایین افتاد ، با صدای آرومی گفت:
_به خاطر حالت نمی خواستیم بهت بگیم
معده ام به جوشش افتاد ، دل ورودهام بهم پیچید ،نفسم بالا نمیآمد ،مگر امیرم چه کارش
شده بود که نمی خواستند به من بگویند ؟روی تخت نمیخیز شدم و با صدایی که به زور از
دهانم خارج شد گفتم:
_مگه چی کار شده ؟!...
مامان متوجه حالم شد ، به طرفم آمد ،دستم راگرفت
_هیچی ....هیچیش نشده ،ولی تو تازگی ها عکس العملات اینقدر شدید شده که آدم می
ترسه ،کوچک ترین خبرا روهم بهت بده....
دوباره آهسته و بیجان گفتم :
_خبر!!!... چه خبری؟!...
فشاری به دستم آورد
_قول بده آروم باشی ،تا بهت بگم ....
بر عکس درون آشوبم برای شنیدن آنچه آنها میدانستند و من نمیدانستم ، گفتم:
_من که آرومم ، بگو دیگه ...
نفس عمیقی کشید
_وقتی تو روآوردن بیمارستان ،اونم با ماشین خودش راه میفته بیاد ، ولی اینقدر حواسش
به تو بوده ،یک تصادف کوچیک می کنه ...
دیگر هیچی نفهمیدم ،امیر من تصادف کرده ! به خاطر من !
حالش چطور است ؟
نکند اتفاقی برایش افتاده ؟
243
[Type here]
از روی تختم به پایین پریدم ،مامان شانههایم را محکم گرفت وتکانم داد ومحکم وشمرده
گفت:
_نفس ! بشین !
باهم چشم در چشم شدیم ،اخم کرده بود، نفسم بالا نمیآمد ، لب گزیدم
_می خوام ببینمش...
کلمه ،کلمه گفت:
_حالش!....خوبه!....
با التماس و بیطاقت تکرار کردم
_می خوام ببینمش...
توی آغوشش کشیدم و آرام جوابم را داد
_تو این بیمارستان نیست ،ولی به خدا حالش خوبه...
از آغوشش خودم را بیرون کشیدم ، این دفعه اشک صورتم را خیس کرد ،پا زمین کوبیدم
وکشدار تکرارکردم
_میخوام ببینمش...
بادستهایش صورتم را قاب گرفت و درون مردمک چشمهایم رژه رفت
_تو اجازه نداری از این اتاق خارج بشی ،اونم دکتر گفته تافردا باید تحت نظر باشه ،ولی....
توی حرفش دویدم
_ولی چی؟...
_روتختت بشین تا بهت بگم
با کمکش روی تخت برگشتم
دستش را توی کیفش کرد وگوشیش را بیرون آورد وبه من نگاهی انداخت و گفت:
_بهش زنگ می زنم ،صداش روبشنوی
صدایش را بشنوم ؟
کمی آرام شدم ،روی تخت دراز کشیدم تا تماس بر قرار بشود
244
[Type here]
_الو ، سلام اسما جان ! خوبی ؟امیرم خوبه؟
_الهی شکر..
_اسما جان ، نفس بی قراری می کرد مجبور شدم بگم امیر تصادف کرده
_می شناسیش که.... آره
_می تونی گوشی روبهش بدی با نفس یکم حرف بزنه ،این داره دق میکنه..
_ممنون ،ممنون ،باشه ، باشه ،فعلا خداحافظ
وگوشی رابه دست من داد
گوشی را دم گوشم گرفتم ،صدای آرام عمه می آمد که داشت با امیر حرف میزد
یکدفعه صدای پر ازآرامش امیرعلی توی گوشی پیچید
_الو....الو ....سلام نفسم ،خوبی؟!...
حالا دیگر نمی توانستم جلوی اشکهایم را بگیرم و بغض بود که توی گلویم خودنمایی
میکرد
دوباره صدایم کرد
_نفسم ،داری گریه می کنی ؟! من خوبم خانمم !...
میم مالکیتی که به نامم اضافه میکرد دل و دینم را ربوده بود و بازهم به مهربانیهایش
گریه جوابم بود....
دلم عقده کرده بود ، عذاب وجدان داشت خفه ام می کرد
من باعث حال الان امیر شده بودم ! لعنت به من ورفتار زشتم!
باآرامش دوباره صحبت کرد
_نفس خانم ....گریه نکن ....خوشحالم که حالت خوبه ، حال منو نمی پرسی خانمم؟! نفس
جانم جوابم روبده دیگه!...
باهمان صدای گرفته نالیدم
_امیر ....
245
[Type here]
_جان امیر....
بغضم سر باز کرد ، زار زدم
_ببخشم ....معذرت می خوام ، من به جز دردسر چیزی برات ندارم،بخدا فکر نمی کردم
اینجوری بشه !...
لحن شوخی توی صدایش ریخت تا جو را عوض کند
_چاره چیه دیگه ،باید تحملت کنم ....بیمارستان فقط به خاطر تو نیفتاده بودم که اونم به
لطفت افتادم!
لبهایم به خندهی تلخی کش آمد ، با چند جمله از من حرف میکشید
_دوستت دارم امیر....
باهمان لحن شیرینش ادامه داد
_نه تو روخدا بیا دوستم هم نداشته باش !پسر به این گلی ،آقایی وخوشکلی به تور زدی ،
تازه می گی دوستم داری ،باید عاشقم باشی ،مجنونم باشی ،سر به بیابون بزاری
!....دوست داشتن که در برابر من عددی نیست دختر دایی!...
ایندفعه لبخندم عریض و حال و هوایم آفتابی شد
من واقعا عاشق ومجنونت هستم پسر عمه!
چشم پر اشک ولب خندان ، سوغات همصحبتی با او بود...
مثل دیوانه ها !
من هم کم نیاوردم
_ناز شستم!!....
صدایش را جذاب تر کرد و پرسید
_بارک الله ، اونوقت چرا؟!...
اشکهایم را پاک کردم
_خب برای اینکه تورت کردم دیگه ! ماهیگیریم اینقدر خوب بوده که یک شاه ماهی رو تور
کردم ،ناز شصت ندارم؟
صدای خنده ی بلندش توی گوشی پیچید،دلم قنج رفت !
246
[Type here]
همیشه بخند که با خنده ی تو غنچههای دلم به گل می نشینند ... صدای خنده ات خنکی نسیم
است که در بهار می وزد....
_خوبه !...اینکه خودتم اعتراف میکنی، عالیه !...ولی نازشصت کلمه ی خوبی برای یه
خانم نیست ، نفس خانم !
انگار مرا میدید دست روی پلکم نهادم
_به روی چشم ، دیگه تکرار نمی شه !
_آفرین ، حالا هم برو تخت بخواب ،می بینی که زنده ام!...
سریع واز ته دل ومحکم گفتم:
_الهی شکر!!! الهی صدو بیست ساله شی !
مهربان گفت:
_با تو گلم!.....
غم روی دلم جنگ کشید
بامن ؟
با من پاییز؟
پاییز را چه به شکوفههای بهار؟
- خب برو دیگه عزیزم استراحت کن ... اگه کاری با من نداری ،خداحافظی کنیم
دلم نمی خواست خداحافظی کنم ، دنبال بهانه ای بودم که بیشتر صدایش رابشنوم ،کمی
معطل کردم ، صدایم کرد
_نفسی !هستی ؟!
صدایش کردم
_امیرعلی؟ ....
مثل همیشه باعشق جوابم را داد
_جون امیر علی ، عمر امیرعلی....
یکم صبر کردم وبعد گفتم :
247
[Type here]
_دلم برات تنگ شده ..... خیلی....
لحظه ای سکوت کرد ،حالا دیگر تم صدایش جدی شده بود
_منم عزیزم !
کمی سکوت کرد وباز ادامه داد
_ولی هنوزنمی تونیم همو ببینیم تو باید بیمارستان باشی ...جواب آزمایشات فردا میاد ،می
بینی که اینجاهم که هستم حواسم به کارای تو هست ، ولی من همینکه مرخص شدم ، پیشتم
،ان شالله...خوبه؟!...
شمرده ،شمرده جوابش را دادم
_مگه میشه تو حواست به من باشه و همهچی خوب نباشه ، .....ممنونم ازت ،
......مواظب خودت هم باش ...
_چشم ، تو هم!...کار نداری؟!
_نه ! دوستت دارم
_منم خانمم ...
- عاشقتم
- برو دیگه
بر خلاف خواهش دلم لب زدم
-خداحافظ ...
_خداحافظ عزیزم....
وصدایش قطع شد
ومن مدتی بدون اینکه گوشی را از گوشم بردارم ، مات صدای امیرعلی بیحرکت مانده
بودم ،
به این که صدایش را با گوش دل ضبط کنم ،عادت کرده بودم ...
مثل یک معتاد ،مورفین به خونم تزریق کرده بود !
یک حس ناب تمام وجودم را فرا گرفته بود ...