رایگانملیحه بخشی

238

[Type here]

نمی دانم بعد از افتادنم چه اتفاقی برایم افتاده بود که مرا راهی بیمارستان کرده بودند ولی

حالا اینجا با سر شکسته خوابیده بودم

مدتی نگذشت که دوباره خواب چشمهایم را ربود

صدای تلق وتلوقی از عالم خواب بیرونم کشید

به امید دیدن امیرعلی با شتاب چشمهایم را باز کردم وسر دردناکم را به چرخاندم...

امیر علی نبود ،مامان بود که داشت وسایلم را جابه جا می کرد

آن روزها که باهم نسبتی نداشتیم ،همیشه دوروبر من بود ،حالا که محرم هم هستیم خبری

از وجود خواستنیاش نیست

آه که دلم اندازهی وسعت اقیانوسها گرفتهاست....

صداکردم

_مامان !؟

هول شدوساکم را ول کرد وبا عجله به طرفم قدم برداشت ، دستم را توی دستش گرفت و

عمیق نگاهم کرد و با دلواپسی لب زد

_خوبی ،مامان؟!

پلک روی هم نهادم

_بله مامان جونم ،خوبم!

نفس عمیقی کشید وگفت :

_نفسم این کارا چیه می کنی ؟! تاحالا ندیده بودم به اتفاقای دوروبرت اینجوری عکس

العمل نشون بدی!

فقط نگاهش کردم

موهایم را که از روسری و بالای باند دور سرم ، بیرون زده بود را با محبت زیر روسریم

برد وگفت :

_مگه امیدت روبه خدا ازدست دادی،گلم؟!...این پسره روهم دیوونه می کنی...

وشروع کرد به با عجله درست کردن روتختیم....

دوباره صدایش کردم

239

[Type here]

_مامان؟

لحظهای ایستاد

_جانم

_امیر علی کجاست؟!

چشمهایش را از من گرفت و مثلا خیلی عادی به کارش ادامه داد

_مردها رواینجا راه نمی دن..

دستم را به صورتش چسباندم تا نگاهش به نگاهم گیر کند

_وقت ملاقات که بهش اجازه می دن بیاد؟

دستم را بوسید ودستم را کنارم روی تخت گذاشت و با تندی گفت

_نخیرم ،اینجا که بیمارستان عمومی نیست که هرکی دلش بخواد بره وهر کی دلش خواست

بیاد، بیمارستان نیروی انتظامیه ! تو یک زندانی مریضی!

چرا مامان اینجوری صحبت می کرد ، چرا وقتی حرف می زد به من نگاه نمی کرد، دلم

شور افتاد

_مامان !...امیرعلی که هرکی نیست ،شوهرمه !بعدشم قانون ومقررات نمی تونه جلوی

کاری که امیر خواسته باشه انجام بده رو بگیره ،می شناسیدش که...

آب دهانم را قورت دادم

-راستش روبگید امیر کجاست ؟!....

به طرف یخچال گوشه ی اتاق رفت ودر حالی که درش راباز می کرد گفت:

_حتما جای عمه اته ،دیگه ! چیزی میخوری برات بیارم؟

دیگر حتم داشتم مامان دارد میپیچاندم

از ترس و دلهره صدایم رنگ التماس گرفت

_مامان ؟توروخدا امیر کجاست ؟....بامن قهر کرده ؟ دیگه منو نمی خواد؟ نکنه دیگه نیاد

منو ببینه ؟!.... نکنه منو طلاق بده....

انگار چقدر می خواستم زندگی کنم که از طلاق و جدایی می ترسیدم ، دوست داشتم بی خطر

ترین حدس ها را برای نبود وجود امیر به کار ببرم!

240

[Type here]

مامان سرش را از توی یخچال در نمیآورد

با صدای لرزان و ترسیده گفتم :

_مامان ؟حال امیر خوبه؟!....

مامان با چشمهایی که از نم اشک نمناک شده بود به طرفم برگشت

_مگه برای تو فرقی هم می کنه ؟پسره روکردی سیبل !....از هرجا ناراحتی سر اون خالی

می کنی ،اون از وقتی که زن جمشید بودی که همه ی بدیختیات مال امیر بود ، این از زندان

رفتنت که این بچه رو آب کرد ، حالا هم که زنش شدی دق دلیات رو سرش خالی می کنی

....

نفسی گرفت وپر غصه ادامه داد

_نفس من درک می کنم ،حالت خرابه ،داغونی ،ماهم وضعمون بهتر از تونیست ،

تیکه ای از موهایش را از زیر روسری بیرون کشید وگفت

_نگاه کن همه ی موهام سفید شده ،من به درک کمر بابات رودیدی که خم برداشته ،از اونم

بگذریم ،نفس چرا حواست به امیر نیست ، به وضع خودت نگاه کن ،تو این وضعیت تو رو

خواسته ،حالا به جای اینکه با حرفات آرومش کنی ،زهر به جونش میریزی ، اون به

اندازه ی کافی از غم آینده ی تو داغون هست ،تو دیگه داغون ترش نکن!

خواهشا به خودت بیا ،اینقدر خودخواه نباش ...ببین همش دنبال کارای تویه ،دیگه زندگی

نمی کنه ،یا توی دادگاهاست ،یا کلانتری ها ،یا دنبال مادر ،خواهر جمشید که ازشون

رضایت بگیره ، تو اون تو نشستی ویک غم داری ،ولی من دارم میبینم که این امیر

بیچارهام ، صدتا غم وگرفتاری ودوندگی داره ،به هیچ کدوم ما هم اجازه نمی ده کمکش

کنیم ،میخواد همه کارا روخودش انجام بده ، از عمه اسمات که نگم طفلی تو یک بحرانی

گرفتار شده که یک ورش تویی که اندازه ی دنیاها میخوادت واز یک طرفم امیرعلی که

تموم جوونیش رو صرف به ثمر رسوندنش کرده ، نفس با اینکه جگرم برات کبابه ولی از

این خودخواهیت نسبت به امیر علی دارم دق می کنم !

سرم را پایین انداختم ، مامان راست می گفت مگر چه داشتم که امیر خودش را درگیر من

کرده بود ، بعضی وقتها وقتی یک نفر اینقدر به آدم محبت می کند ،فکر می کنی چه

خبراست وچه آدم مهمی هستی ، وتازه وقتی که یکی تلنگرت بزنت که آی آدم ببین کجا

ایستادهای !

میفهمی بابا این چیزها که برای خودت ساختهای از سراب هم کمتراست!

241

[Type here]

تو کسی نیستی او که پروانهوار دورت میگردد فرشتهی زمینی خداست!

خجالت زده دوباره پرسیدم

_حا کجاست ؟! ....باهام قهر کرده ؟!

سری به تاسف تکان داد وگفت:

_قهر!!!....بچم اصلا اهل قهره؟!...

کنجکاوتر و با هول و ترس پرسیدم

_پس کجاست ؟همیشه وقتی توی بیمارستان می افتادم ،اولین نفر کنارم بود ....

بزاق دهانم را قورت دادم و از ته دل نالیدم

-دلم براش تنگ شده مامان....

اشک توی حدقهی چشمان مامان جمع شد

بیطاقت شدم ، داشتم نفس کم میآوردم

_مامان ،چرا اینجوری می کنی ؟...منو که سکته دادی ،بگو کجاست؟

مامان خودش را جمع وجور کرد و دوباره نگاه از من گرفت ، باز هم داشت چیزی را پنهان

میکرد

_من نذاشتم بیاد دیدنت ، جونش روکه از سر راه نیاورده که تو ذره ذره بگیریش ...

حتم داشتم که دروغ می گوید، التماسش کردم

_مامان.... خواهش می کنم ،التماست می کنم ،راستش رو بهم بگو ، امیرعلیم کجاست؟!

راهش را گرفت که از در خارج شود ودر همین حال گفت:

_گفتم که من نذاشتم بیاد !

داد زدم

_مامان!!!

دستش را به در اتاق گرفته بودو به طرفم برگشت ،

_صدات روبیار پایین ،اینجا بیمارستانه!