233
[Type here]
من از عشقم ،فقط صدا وتصویرش را آن هم از پشت شیشه.های قطور به یادگار داشتم وآه
که از عطر تنش وگرمای آغوشش بی نصیب بودم ....
من یک عاشق ندید ،بدید بودم وبه ناچار همین چند یادگار را در پستو ،پستوی مغز و دلم
پنهان میکردم ،تا بیشتر از این ، از او و خاطراتش دور نشوم
_امیر ،چی شده ؟ چرا اینقدر خوشحالی ؟!
در هوا بشکنی زد و نورباران نگاهش را به نمایش گذاشت
_باید مژدگانی بدی تا بهت بگم...
خنده ای کردم وسپس لبهایم را جمع کردم
_من چی دارم بهت مژدگانی بدم؟
چشمهایش را ریز کرد و حالت تفکر به خودش گرفت
چقدر حالتهایش خاص و دوستداشتنی بود ، دلم میخواست نگاهم آنقدر قدرت داشت تا
شیشهی روبرویم را آب میکرد و او را سفت در آغوشم میگرفتم و حالتهای
دوستداشتنیاش را بوسهباران میکردم...
واقعا اگر میشد چقدر لذت داشت!
ولی حیف که فقط صدای بمش را از توی گوشی داشتم و همین !
_اووم .... واستا فکر کنم
باخنده خیرهی چهرهی مردانهاش شدم
_داری شیطون می شی ها...
سری تکان داد
_ای خانم ! دست رو دلم نذار که خونه....
با ابروان در هم گره خورده نگاهش کردم
234
[Type here]
_اونوقت چرا؟! مگه چی شده؟
کنار ابرویش را خاراند
_همون شیطونی که گفتی دیگه ...سهم من از تو فقط یک شب و روز بود ....
نفس عمیقی کشید که حجم سینهاش را تکان داد
- دلم برات پر می زنه ... دلم می خواد شیطون بشم ،اما تو پیشم نیستی ....دلم بد جور
هواتو کرده ، نفسم!!
سرم را پایین انداختم ، حیف که تو هم از دل بیقرار من خبر نداری که مثل کودک لجبازی پا
زمین میکوبد و زار میزند و تو را میخواهد....
آهسته لب زدم
_منم...
سکوت که از گوشی دستمان بیش از حد شنیده شد ، حرف را به جای اولش سوق دادم
_نگفتی خبر خوبت چیه؟
یک لحظه چشمهایش را بست با تاخیر باز کرد تا حال وهوایش عوض شود ،بعد با نگاهی
که پیش من نبود زمزمه کرد
_رفتم دیدن سعید...
با تعجب پرسیدم
_شوهر جمیله؟!
پلک روی هم گذاشت
_آره!
حتی اسمشان هم احساس خفگی میآورد، دست روی گردنم گذاشتم تا بلکه تلاطم وجودم کم
شود
_چرا؟ با اون چکار داشتی؟
شادی مهمان چشمهایش شد
_پول بهشون دادم ،حُکمت رو دوماه دیر تر اجرا کنند!
235
[Type here]
تمام سیگنال هایم بهم ریخت ،دوماه زجر بیشتر ا....دو ماه شبهای طولانی انتظار! دوماه
مرگ بیشتر !...نه !
من دیگر طاقت نداشتم
کمی خودم را کنترل کردم و آرام پرسیدم
_اونا هم قبول کردن؟!
و در دل زمزمه کردم
کاش قبول نکرده باشند
کاش قبول نکرده باشند....
اما مرد روبرویم شادیش بیشتر شد ولبخند تا چشمانش راه کشید و این بر عکس خواستهی
دل من بود
_آره جونم ، برات مهلت خریدم ، دوماه بیشتر مال منی!
عصبانی شدم
چه میگفت ؟
من کجا مال او بودم ؟
در زندان؟
در فراق؟
غریدم
_امیر چرا این کارو کردی؟!
متعجب به صورتم خیره شد
_گفتم که می خواستم دوماه بیشتر داشته باشمت!
با فکر به این زندگی زجرآور کنترلم را از دست دادم
_تو الان منو داری ؟! تو کجایی ومن کجایم ؟! چرا این کار رو کردی امیر ؟!
تو می دونی من چی می کشم ؟...تو از حال من خبر داری ؟...چرا به جای من تصمیم می
گیری؟!
236
[Type here]
صدایم بالا رفته بود وداد می زدم و مامور زنی که آنجا حاضر بود نزدیکم شد ولی من
بیتوجه به حضورش ادامه دادم
_امیرعلی ،چرا نمی ذاری راحت بشم ،ولم کن دیگه ،اصلا لعنتی چرا منو عقد کردی ؟! چرا
اینقدر خوبی ؟!
چرا اینقدر با گذشتی ؟ چرا اینقدر دوست داشتنی هستی ؟ چرا؟....
اشکهایم را با حرص پس زدم و روبروی چشمان سیاه و متحیرش ادامه دادم
- من دارم از دوریت با زجر میمیرم...با زجر! میفهمی با زجر چهطوریه ؟ ....
صدایم دورگه شده بود و دستم بین دستان مامور زن گرفتار
- خانم بشین و آروم صحبت کن
ولی من او را نه میدیدم نه میشنیدم و آرام و پر هق زار زدم
- بعدا تو دوماه دیگه به این زجرام اضافه کردی ، تو دوستمی یا دشنمی؟!
امیر از داخل گوشی با دلواپسی گفت
_نفس آروم باش !برات توضیح میدم ....
مثل من ایستاده بود و چشمانش دنبال حرکاتم دو دو میزد
گوشی را روی میز جلوی دستم پرت کردم و داد کشیدم
-چطوری آروم باشم ....دیگه از این زندگی خسته شدم
****
مامورهای زن دیگری هم به کمک مامور اول آمده بودند ویکی دستم را میکشید و دیگری
بازویم را گرفته بود و کنار گوشم از آرامش حرف میزدند
به طرف آن حائل بین خودم و عشق ِ دست نیافتیام رفتم و به شیشه ی روبرویم ضربه
زدم وبا نگاهی که از صورت دلواپس و متحیر امیرعلی کنده نمیشد هق هق گریه کردم ،
امیر هم بیقرار ایستاده بود و به جدال من نگاه می کرد و دیگر حتی صدایش را هم
نمیشنیدم....
یکی از مامورها دستم راگرفت وکشید تا دستبند بزند ، تلاش کردم دستم را از دستش بیرون
بکشم که پایم لیز خورد و تعادلم را از دست دادم و بین زمین و آسمان معلق شدم ، سرم به
237
[Type here]
جایی برخورد و روی زمین پخش شدم ، درد شدیدی در تمام رگهای سرم پیچید وتا مغز
استخوانم تیر کشید ، چشم هایم بیاراده تار و بسته شد ودیگر هیچ چیزی از دنیای اطرافم
نفهمیدم...
****
دوساعتی بود که به هوش آمده بودم ،ولی بعد اولین نگاهم به اتاق دیگر دلم نمی خواست
چشمهایم را باز کنم ،
اتاق تاریک بود وفقط نور کمی که روشنایی اتاق را تامین می کرد ،
تخت من کنار پنجره اتاق سفید وتقریبا بزرگی بود که نور ماه از شیشهی پنجره به داخل
سرک میکشید...
بر عکس دفعه های پیش که پایم به بیمارستان نرسیده،امیر علی بالای سرم بود ،این دفعه
خبری از او نبود....
دلم برایش تنگ شده بود ولی ناراحت هم بودم
ازاو ناراحت بودم که چرا داشت مدت درد کشیدنم را افزایش میداد واز دلخور بودنش هم
غصه می خوردم
از خودم هم دلخور بودم که ناراحتش کردم ولی دلم می خواست برای کارش باز خواستش
کنم ،حس های ضد ونقیض توی سرم جولان می داد
گاهی غضب و گاهی غیظ
گاهی پشیمانی و گاهی افسوس...
بین بهشت وجهنم احساس گیر افتاده بودم
اگر بامن قهر میکرد چه میکردم ؟!
حتما دق می کردم ،من وابستهی نگاهش هستم ، وابستهی توجهش ....وابستهی بودنش
لعنت به من که دلش را آزردم...
با حسرت چشمهایم را باز کردم وبه نور مهتابی که از پنجره به داخل تابیده بود خیره شدم
،سرم تیر کشید ،دست به سرم که گرفتم ،حس لامسهام گفت دورتادور سرم را باند
پیچیدهاند....