رایگانملیحه بخشی

228

[Type here]

شاید آخرین دفعه ای بود که سر روی سینه اش گذاشتم وهق زدم وصدای قلبش را شنیدم

واو هم توی آغوشش می فشردم وحرف از امید داشتن میزد ،

شاید تلخ بود ولی بهترین خاطره ی عمرم بود ؛

تمام دیروز ودیشب مهمان بهشت خدا بودم ،بهشتی پر از عطر تن امیر !مگر آغوش مردی

که عاشقش هستی کمتر از بهشت است

من این بهشت را با همه ی بهشتهایی که وجود دارد عوض نمیکنم

وقتی دستش لابه لای موهایم حرکت می کرد وزمزمه ی عاشقانه دم گوشم می خواند ،

وقتی هرم نفس هایش گودی گردنم را نوازش می داد ،من به این اندک سهمم از امیر علی

راضی بودم ...

من به این بهشت قانع بودم و حاضر بودم بهشت خدا را بدهم فقط یکبار دیگر پا به بهشت

آغوش امیر علی بگذارم...

تمام دیروز و دیشب را در وقت صرفه جویی کرده بودیم ،مبادا ثانیه ای ، از هم دور بیفتیم

وجبران ناپذیر بشود ...

خانهی عمه اسما ، من وامیر علی تنها ، حتی خوردن غذا را هم به خوردن کیکی اکتفا

کردیم تا وقتمان برای خوردن هدر نشود، حتی استکانهایمان که مایه چای در ته آن بود را

آبجوش نبستیم و همانجا روی میز خانهی عمه ماندند....

برای همه چی وقت داشتم ،جز بودن با امیر علی....

_جلالی چته؟! راه برو دیگه...

یکی از زندانبانان بود که دست پشتم گذاشته بود وبه داخل هلم می داد

نفسی گرفتم وخودم را جمع وجور کردم وراه افتادم ،ساعتهای بدی پیش رویم بود

،ساعتهایی که هر ثانیهاش چند قرن میگذشت

باید کمی ،حداقل کمی قوی میشدم....

داخل بند که رسیدم ،سهیلا به طرفم دوید و با هیجان پرسید

_نفس ؟دختر کجایی ،دیروز رفتی ملاقات دیگه نیومدی ،مردم از دلواپسی ،کجا بردنت؟

با یاد آوری دیروز اشکی از گوشه ی چشمم سقوط کرد ،کاش دیروز هیچ وقت تموم نمی

شد

229

[Type here]

سهیلا دلواپس تر شد ،شانه هایم را گرفت و دلواپسیاش را به صورتم پاشید

_حرف بزن دیگه ،منو که کشتی ...مربوط به مادر فولادزرهه ، اون دوباره باعث آزارت

شده ...

دستهایش را کنار زدم

_سهیلا ،هیچیم نیست ،فقط حوصله ندارم ،می شه بی خیالم بشی ؟!...

وخودم را روی تختم پرت کردم

سهیلا شاکی نگاهم کرد وگفت:

_از دیروز از دلواپسیت دق کردم ،حالا بی خیالت بشم ،این رسمشه لوتی ...

دادزدم

_من نا لوتی !بی مرام ! اصلا خر !...الان دست از سرم بردار حالم خوب نیست می

فهمی؟!...

دستش را بالا آورد وداد کشید

_هوی ! باشه بابا ،چرا زنجیر پاره کردی ،منو نخوری ،همچین تریب گرفته انگار شکست

عشقی خورده ،اینقدر برو تو خودت تا گم بشی ،تقصیر دل لاکردار منه ،شور تو بی معرفت

رو می زنه...

واز بند بیرون زد

کلمه ی شکست عشقیش دوباره رود اشک رو از چشمه ی چشمم روان کرد

من چه کارم شده بود ؟

چه به سر دلم آمده بود ؟

این امیر علی الان با آن امیر علی چند سال پیش چه فرقی داشت که دلم برای ساعتی

ندیدنش ، سر ناسازگاری با من برداشته بود؟

البته امیر علی فرقی نکرده بود ،دل من بود که ناغافل عاشقش شده بود....

امیر علی فرقی نکرده بود من طعم آغوش وعاشقانه هاش را تازه چشیده بودم....

سرم را به آسمان بلند کردم

230

[Type here]

_خدا ! من امیر علی رو می خوام ،اگه یه حاجت برآورده شده دارم ،می خوام اون رسیدن

به امیر علی باشه ،

خدا ازت خواهش می کنم....

هنوز دردودلهایم با خدا تمام نشده بود که بلندگوی آسایشگاه اسم مرا صدا زد

مثل فنر از جا پریدم فکر اینکه ،پشت آن دیوار شیشه ای امیر باشه ،دوباره انرژی به جانم

تزریق کرد....

نمی دانم چقدر طول کشید که روبرویش نشسته بودم ولی بودنش از پشت همین شیشهها هم

به رگهایم جان تازه تزریق کرد...

دوتا دستهایم را محکم به شیشه چسبانده بودم ،امیر هم به تیعیت از من همین کار راکرد

،هرچه زور داشتم توی دستهایم ریخته بودم وشیشه را فشار میدادم ،انگارمی توانستم با

فشار کمی ضخامت شیشه را کاهش بدهم و به امیر نزدیک تر بشوم یا گرمی دستانش را

لمس کنم...

چشمهایم غرق تماشایش بود ، مثل اینکه عزیزی را بعد قرن ها پیدا کرده باشی ...

چقدر سیاه نگاهش درخشان بود انگار همین امروز خدا رنگ عشق به چشمانش کشیده

بود...

کاش قدرتی داشتم که میتوانستم امیرعلی را توی دیدم ذخیره و در نبودش جلوی احساسم

به نمایش بگذارمش ...

امیر یک دستش را از شیشه جدا کرد وگوشی رابرداشت وبه من نیز اشاره کرد گوشی را

بردارم

گوشی را به گوشم نزدیک کردم

_سلام خانم خودم...

اشکهایم دوباره ریخت

_نفس ،گریه نکن دیگه ،

دیدم تار شده بود ولی از زل زدنم به تصویرش کم نمیکردم

- از این پشت نمی تونم اشکاتو پاک کنم ،نمی تونم بغلت کنم و آرومت کنم ، تو رو

اینجوری می بینم دلم تموم میشه ها ....

231

[Type here]

لبخندخیسی زدم

_خدانکنه...

او هم لبهایش به خنده کش آمد

خنده تو معجزه ی قرن است ،مرده ،زنده می کند ،مگر نمیبینی ،من دوقدم تا مرگ فاصله

دارم و با دیدنت روح به بدنم برمیگردد

من در این وانفسا ابدیت آغوشت را آرزو می کنم....

همانطور باگریه ولبخند گفتم:

_چجوری باز ملاقاتی گرفتی؟!

لبهایش را جمع کرد و یک ابرو بالا داد

_اوف ...با بدبختی ....

عمیق و پر نفوذ نگاهم کرد

- اما ارزش دیدن تو رو داشت...

صورتم را به شیشه ، کنار دستم چسباندم

_امیر علی ، دوریت خیلی سخت شده ...

دستش را ، روی شیشه به حالت نوازش کشید ونفس سنگینش را بیرون داد وخنده ی تلخی

که روی لبهایش نشاند

_هنوز که دوریمون ،دو ساعت هم نشده ...

تو بگو دوریمان ثانیه ای طول کشیده ،اما نمی دانم چرا برای من زمان اینقدر کش می آید ،

انگار رستاخیز شده که هر روزش پنجاه سال طول می کشد ...

_امیرعلی میخوام یک اعترافی بکنم...

- بگو جانان!

نفس بیرمقی کشیدم شاید ریههایم به کاربیفتند

-من.... تا امروز نفهمیدم معنی زندان چیه ،ولی تو این دوساعت حتی هوای دوروبرم هم

بدون تو برام زندان شده ، امیر من از این زندان بیزارم ....

232

[Type here]

سیب گلویش تکان می خورد، داشت بغض هایش را یکی یکی قورت میداد ،اشک تصویر

چشمهایش را قاب گرفته بود

بحث را عوض کرد

_نفس می دونی آرزوم چی بود برای وقتی به تو رسیدم؟ ...

سرم را به طرفین تکان دادم

_نه ،چی بوده ؟

خندید ،برق دندانهایش سحر می کرد

_مثل اون موقع ها حرف بزنی....مثل وقتی که دختر خونه بودی ، چند تا کلمه برام

اونجوری صحبت میکنی؟...

من هم با بغض خندیدم

_امیر علی ....تو خوجکل ترین عجق دنیایی!...

طول کف دستش را روی چشمانش گذاشت و جلوی ریزش بیشتر اشکهایش را گرفت....

دستش را که از روی پلکهایش برداشت ، بغض هر دویمان ترکید و با هم اشک ریختیم....

آسایشگاه ، چه اسم بدی !

باید اسمش را سیاهچاله میگذاشتند....

چه واژهی نامانوسی !

سیاه چاله ای که از همه ی زندگیم سیاه تر بود،نه به خاطر زندانی بودنم بلکه به خاطر

تاریکی نبود امیر علی....

دیگر غذا از گلویم پایین نمیرفت ،غذا که سهل بود ،آب دهانم را هم به زور قورت می دادم

بعد از ملاقات با امیر ، تا ساعت ها با کسی حرف نمی زدم ،

چشمهایم را می بستم وروی تختم دراز می کشیدم

نه اینکه بخوابم ،نه !

حرف نمی زدم تا آهنگ صدای امیر از مغزم پاک نشود...

و نگاه نمی کردم تا نقاشی تصویر یار بر لوح مغزم ماندگار بماند...