درهای حیاط را که باز کرد با سرعت از ماشین پیاده شدم و مقابل نگاه پرسانش شانه بالا
انداختم و به داخل خانهی عمه قدم برداشتم...
تا قبل از گذاشتن ماشین داخل حیاط و آمدنش وقت داشتم
قدمهایم را تند کردم و خودم را داخل حمام خانهی عمه انداختم
من از زندان آمده بودم و بدنم بوی خوبی نمیداد
223
[Type here]
پشت در بسته ایستادم و نفس عمیقی کشیدم، با اینکه قلبم برایش با بیتابی مینواخت ولی
هنوز از امیر علی خجالت میکشیدم
ضربهی آرامی به در خورد
- زود بیای ها ! نفس...
لبگزدیم
-تا تو لباسهات رو عوض کنی اومدم
و دوش آب را باز کردم....
حولهی عمه را پوشیدم و آرام از در حمام بیرون زدم ، با لباس راحتی طوسی رنگی که به
تنش نشسته بود ، داخل آشپزخانه ، پشت به من ایستاده بود و داشت چای میریخت
داخل دوتا لیوان مایه چای ریخت و روبه طرف گاز کرد تا آبجوش را هم اضافه کند که
آهسته خودم را به او رساندم و از پشت دستانم را دور کمرش گره زدم
صدای معترضش در گوشم پیچید
- آی دختر ! آبجوش دستم بود...الان هردومون رو سوزونده بودم !
گره دستانم را محکمتر کردم
هنوز در واقعی بودنش شک داشتم، عطرش را به مشام کشیدم
وای که عطر تنش مستم میکرد
گره دستانم را شل کرد و به طرفم برگشت ولی من همچنان در آغوش کشیده بودمش
با دو دستش صورتم را قاب گرفت و تمام صورتم را با اشتیاق درنوردید
- آخ آخ بشکنه دستم ...رد انگشتام رو صورتت مونده ...
سرم را از بین دستانش بیرون کشیدم و دوباره به سینهاش پناه بردم، لبهایم را روی
سینهاش گذاشتم و با دلتنگی بوسیدم
- خدانکنه ....حقم بود!
224
[Type here]
انگشتانش را بین موهای نمدارم کرد و سرم را به عقب کشید تا تمام رخم نصیب نگاهش
شود، ریشهی موهایم در دستش مشت شد و دردش در جانم رسوخ کرد ولی دم نزدم دردش
هم شیرین بود
تمام اعضای صورتم را رصد کرد و آخر لبهایم سهم لبهایش شد ، انگار از پس قرنها به
هم رسیده بودیم
آنقدر بوسیدم که نفس کم آورد
- به اندازهی تمام روزهای نبودنت بهم بدهکاری ! وقتتم کمه چطور میخوای حسابت رو
باهام صاف کنی؟
لبخندی زدم
- ارزون حساب کن مشتری بشیم!
بین دستهایش چلانده شدم
- وای نفس ...نفسمی به مولا!
به خدا که از عذاب وجدان مرا میکشت !
لحظهای رهایم کرد و گوشیاش رو از روی میز برداشت و مرا در آغوشش کشید
- میخوام ازت عکس داشته باشم
و چند عکس پشت سر هم گرفت و گوشی را دوباره روی میز برگرداند و از کنارم رد شد
- بذار یک چایی امیر پز برات بدم حالت جا بیاد بعدا میریم سراغ حساب کتابامون!
چای میخواستم چکار ؟
وقت نداشتم
من خودش را میخواستم
من با خودش حالم جا میآمد مرا به بقیهی چیزها چه کار؟
سر انگشتانش را کشیدم
- امیرعلی !
به طرفم برگشت و با عشق نگاهم کرد
225
[Type here]
- جون امیر علی !
لبخند زدم
- من چای نمیخوام
و سر انگشتانش که در دستم بود را به طرف بیرون آشپزخانه کشیدم
لحظهای مکث کرد و بعد دستم را محکم کشید که توی آغوشش افتادم ، دستش روی گردن
و یقهی باز روبدشامبرم لغزید و چشمهایش ستارهباران شد و با شیطنت گفت
- اینقدر عجله داری برای حساب کتاب!
لبخندم تلخ شد
- وقتمون کمه !
او هم زهر به نگاهش آمد ، نگذاشتم در آن حال بماند دستش را گرفتم و به طرف اتاق
خوابش کشیدمش
در را بستم و به در تکیه کردم ، روبرویم ایستاده بود و لحظهای محو تماشایم شد ، جلوتر
آمد تا فاصلهمان صفر شد
چشمان خمارش غمی بارز داشت ، سرش نزدیکتر از خودش شد
- حالا باهات چکار کنم؟
چشم بستم و دلم لرزید ، سرش را توی گودی گردنم فرو برد و عمیق بو کشید
- بیانصاف چطور اینهمه سال خودت رو ازم دریغ کردی ؟
اشکم مخفیانه چکید ، یک دستش پشت کتفم نشست و دست دیگرش توی خم کمرم
- حق اینهمه سالم رو توی یک شب میتونی پس بدی ؟
اشک بعدی
- من عاشق و این وقت کم...خدایا معاملهی منصفانهای نیست
وباز هم اشک و نامش که با خواهش روی زبانم آوا شد
- امیرعلی
بیطاقت و پرعطش مرا به خودش چسباند
226
[Type here]
- جان امیرعلی ...عمر امیرعلی...بهم بگو با اینهمه عطش چطوری سیراب شم
سرم را بین سینهاش مخفی کردم
- شرمندهتم ...ازت معذرت میخوام
گردنم را بوسید
- هیچوقت جلوی من معذرتخواهی نکن ...باشه نفس
سرم را روی سینهاش تکان دادم
- چشم
لبهایش تا روی چشمهایم بالا آمد و پشت پلکهای بستهام را بوسید
- قوربون چشمات...
دستش به کمربند حولهام وصل شد و آرام آنرا باز کرد
- واسه یک شب پرخاطره آمادهای
و من بیشتر توی آغوشش جمع شدم...
سرم از روی سینهاش جدا نمیشد و چشمهی اشکم از جوشش نمیافتاد
- امیر علی من نمیخوام برم زندان...
موهایم را نوازش کرد
- قوربونت برم آتیش به قلبم نکش ...فکر میکنی من دوست دارم بعد اینهمه سال که بهت
رسیدم ازت جدا بشم
هق زدم
- امیرعلی من نمیخوام بمیرم...حالا که تو هستی نمیخوام بمیرم
بیشتر درون آغوشش محصورم کرد
- نگو اینارا به من نفس!.. . لامروت نگو !
دستانش را گرفتم و دو طرف گردنم گذاشتم و نالیدم
- اگه دوستم داری با همین دستات منو بکش ولی نذار برگردم به اون زندان لعنتی !
227
[Type here]
چشمانش سرخ شد و بارید ، انگشتانش از گردنم تا پای چشمانم بالا آمد و رد اشکهایم را
پاک کردو لبهایش به مهمانی صورت و لبهایم ناخوانده آمد ، بیقرار و عصبی بوسیدم و
بوسیدم ...
اشکهایمان در هم آمیخت و هقهقمان با هم یک نوا شد
-امیدت رو از دست نده ! هرکاری میکنم تا نذارم از دستم بری ...
- امیرعلی.....
- همهی زندگی امیرعلی هق هق نکن نفسم....من طاقت اشکات رو ندارم
و هقهقم را در گلو خفه کردم تا دلش نگیرد...
طفلک امیر علی من
طفلک من
بیچاره روزهای عمرم که بدون او گذشت....
در زندان که به رویم باز شد ،قدم هایم مرا در رفتن یاری نکرد
هق هق های ساعتهای پیش ، درون آغوش گرم و پرحرات امیر علی هنوز آثارش بین
صدا وصورتم مشهود بود ،
مثل بچهای که نمیخواهد از مادرش جدا شود و به مدرسه برود فقط زار زده بودم که نمی
خواهم به زندان بر گردم ....
کاش آن ساعت توی آغوشش جان داده بودم تا دنیای بدون او را تجربه نمی کردم ،
الان ناراحت و نادم بودم و عذاب وجدان به جانم چنگ انداخته بود و روحم را میخراشید
چرا باعث آزار امیرم شده بودم ؟
آه....
از زمزمهها و واگویههای دلم....
ولی نه خوشحالم ...