رایگانملیحه بخشی

15

[Type here]

بعداز شستن دست وصورتمان جلوی چای خوش عطرمامان،سر میز نشستیم ؛

همانطورکه چای رو مزه مزه میکردم مامان گفت:

- نفس! میخواستم یه موضوعی رو بهت بگم

سرم روبالاآوردم ومحبتم را توچشماش ریختم

- جان دلم بگو مامان خوجکله...

مامان کمی در گفتن حرفش دل دل میکرد

-آخه... آخه یکم سخت گفتنش برام ....

وسط حرف مامان پریدم

- فقط مامان درباره امیر علی نباشه که اصلا حوصله ندارم!

مامان یکم ناراحت نگاهم کرد

-نخیر درموردامیر طفل معصوم نیست،گیر داده به این بچه....

وسرش رو برگرداند

دست مامان را بین دستانم گرفتم

- باشه ببخشید ! حرفتون رو بگید...

مامان دست دیگه اش را ،روی دستم گذاشت وگفت

- راستش تو که از ازدواج فراریی..... واقعیتش برای نازنین خواستگار اومده ...خیلی هم

عجله دارن وخیلی هم خاطر نازنین رو میخوان...

برق شادی توی چشمانم نشست و نگاهی پر از شور و شوق به نازی که سرش را پایین

انداخته بود انداختم و رو به مامان گفتم

-خب خب ...

-میخواستم بگم به نظرت اجازه بدیم قبل تو برای نازنین خواستگار بیاد؟!...یعنی تو

ناراحت نمیشی؟!

با خوشحالی زیاد گفتم

16

[Type here]

-نه مامان من ، چرا ناراحت بشم بگین بیان.....چرا که نه !... اگه نازی راضیه منم

خوشحال ترم چون باعث عذاب وجدان خودم هم شده بودکه چرا نازی باید پشت سر من

صبر کنه مخصوصا که خواستگارای خوبی هم داره! خیلی کار خوبی میکنید

این را گفتم ولی حقیقتش این بود که از ازدواج فراری نبودم کسی که دوستش داشتم مرا

نمیدیدو نمیدانم تا کی باید انتظار میکشیدم تا بالاخره حرف نگاهم را بخواند ....

مامان نفس راحتی کشید

-آخی.... خیالم رو راحت کردی دختر !راستش گفتن دوشب دیگه میان همش تو استرس

بودم ،گفتم که خیلی عجله دارن....

یک دفعه چیزی یادم آمدو محکم به پیشانیم زدم

- آی آی دیدید یادم رفت بگم ...

مامان سوالی پرسید

-چی رو؟

-مامان من دوهفته ای باید برای تحقیق برم به روستاهای اطراف ....

دمغ گفتم

- از فردا صبح هم باید برم

مامان با عجله گفت

-پس بگم نیاین؟

-نه مادر من کارخیر رو عقب نندازین واسه جاهای خوب خوبش که حتما هستم!

ونگاه محبت آمیزی به صورت گل انداخته نازنین کردم که مامان ادامه داد

-نمی دونم چی بگم مادر !حالا صبر کن بابات هم بیاد باهم مشورت کنیم ؛ من که اینجوری

که تو نباشی دلم رضا نیست

با باباهم که مشورت کردیم اول کوتاه نمیاومد و میگفت که باید تو همهمراسم خانوادگی

باشم ولی بالاخره براثر پافشاری زیادم در مورد آمدن خواستگار در نبودم و به هم نزدن

خواستگاری ، بابا هم به اجبار کوتاه آمد و قرار شدمن به پروژه ام برسم و مراسم خاص

سرنوشت خواهرم هم انجام بپذیرد ولی دورادور من رو در جریان روند ماجرا بذارن....

17

[Type here]

البته بهتر هم بود که نباشم چون همیشه امیر علی هم در صدر مجالسمان حضور داشت و

من در این مجلس حوصلهی او و دیدنش را نداشتم...

برای رفتنم هم بابا تاکید کرد که خودش من را به مقصد میرساند و توی فکر فرو رفت.....

یک چمدان خودم ویک ساک بزرگ هم مامان با کلی سفارش ونصیحت برایم بسته بود...

کل دیشب را نخوابیده بود مثل مورچهها از هز طرف خانه آذوقه یا وسیلهای برایم جمع

کرده بود تا در ساکی که برایم تهیه کرده بود بگذارد...

خیلی کم بدون خانواده مسافرت میرفتیم و این عامل اینهنه دلواپسی مامان شده بود ، صد

دفعه هم گفته بود غذای آماده نخورم و خودم غذا درست کنم...

بالاخره وقت رفتنم فرا رسیده بود و مامان هنوز داشت توی کیف را وارسی میکرد تا مبادا

چیزی را فراموش کرده باشد برایم درون آن کیف جاساز کند....

همانطور که از کنارش رد میشدم با اعتراض گفتم

- من این ساک روبا خودم نمیبرم! مگه قراره برم قطب شمال که یه کشتی وسایل همراه

من میکنید

مامان یک بسته نبات هم توی ساک به زور جا کرد

-حرف بزرگترت رو گوش کن لازمت میشه !

بازم اعتراضم را اعلام کردم

- مامان جان ، به خدا اونجا که میرم مغازه هم داره ، نصف این چیزایی که گذاشتید رو

میتونم خودم بخرم... من با اینا نمیرم.....

مامان ایستاد ، دست به کمر زد و بیمنطق گفت

-اگه اینا رونبری نمیذارم خودت هم بری!

شانههایم را رو به پایین رها کردم و نالیدم

- مامان...

باباکه آماده شده بودصدایم کرد

- نفس ! چقدر بحث میکنی دختر زود باش راه بیفت!

18

[Type here]

با لوسی به چهرهی بابا چشم دوختم

-بابای خوجکلم! به مامان بگین اجازه بدن اینا رو نبرم.....

بابا با انگشت اشاره روی بینیم زد

- چاپلوسی نکن نفسم فایده نداره میدونی که من زن ذلیلم......

وبا چشمکی که به لبخند مامان زد چمدان و ساک رو برداشت

-عجله کن! امیر دم در منتظره....

متحیر از حرف بابا ابروهایم بالا پرید و تودلم غرزدم "امیر علی"این آینه دق را کجای دلم

بزارم با این اعصاب خرابم...

و باناله گفتم

- بابا این پسره باز کجا میاد؟!

بابا اخمهایش را درهم کشید

- نفس اولا قشنگ صحبت کن! بعدش فکر کردی من همینطور بدون تحقیق میفرستمت شهر

غریب. .... امیر رو دیروز فرستادم اون روستا ویه خونه برات گرفته واومده!

رو به مامان کرد و با دست مرا به مامان نشانم داد

- بیا اینم از تشکر "خانم"!

درحالی که بیحوصله مقنعه ام رو درست میکردم گفتم

- آخه پدر من!قبلا که گفتم اونجا یک خانم معلم هست که از آشناهای یکی از دوستامه ،

اون خانم هوامو داره ...نیازی به خونه گرفتن نبود...من توی خونهی تنها بیشتر میترسم

که!

- تو و ترس ؟! بهانه کمتر بیار....چه بهتر اون خانم هم باشه ، خیال ما راحتتره ولی بگم

من دخترم رو بدون تحقیق نمی فرستم شهر غریب!

میدونستم بحث درباره موضوعاتی که بابا و امیر به توافق رسیدن بیفایدهاست....

حرف امیر واسه بابا سند بود ، لابد اون پیشنهاد این تحقیقو تفحص رو داده ...

و جایی که امیر چیزی گفته باشد ، پشتش حمایتهای مامان و بابا یک امر حتمیاست و

مخالفت با امیرعلی جان! توخونهی مامصادف بود بامحکوم شدن !.....

19

[Type here]

نفسم را آه مانند بیرون دادم و بینتیجه از بحثی که سر کیف و چمدانم کرده بودم دست از پا

درازتر آمادهی رفتن ، قدمهای سستی برداشتم....

کیفم را ،روی دوشم انداختم و تا سر بلند کردم با اشکهای راه گرفته از چشمای مهربون

مامان مواجه شدم ، برای دوری این چند روزهام گریه میکرد؟

صورت سفید وگوشتیش را بوسیدم

ـ مامان گلم گریه نکنی ها سفر قندهار که نمی خوام برم ،بعدشم سر شما شلوغه می خواد

برای دخترکوچیکه خواستگار بیاد ...

مامان محکم مرا بین بازوانش فشرد و دوباره توصیههای تکراریاش را مثل بار اول به

زبان آورد

ـ نفس مواظب خودت باشی ها! غذاهای آماده هم نخوری ،تنبلی نکن برای خودت غذا

درست کن !

از توی بغلش بیرون آمدم و یک احترام نظامی برایش انجام دادم

ـ چشم فرمانده خوچکله ....

ومامان نم اشک را از گونه اش پاک کرد وبا یک لبخند کوچک روی لبش گفت

ـ به خدا می سپارمت عزیزم!

وحالا نوبت خداحافظی با نازی بود روبوسی که کردیم سرش را پایین انداخت تا قطره های

اشکش را نبینم وزیر لب زمزمه کرد

ـ آخه ما این چند روز رو چطوری بدون دی اکسید کربن دووم بیاریم؟ خنده بلندی کردم

ـ آدم بدون اکسیژن دووم نمیاره بدون دی اکسید که دووم میاره.... .

نازی در حالی که چشمش را به فرش دوخته بود و با سرپنجهی پایش با لبهی فرش بازی

میکرد ، مثل بچههای کوچک لب ورچید

-همونو می گم

دلم برایش ضعف رفت ، بیشک بهترین خواهر دنیا بود

توی آغوش کشیدمش

ـ غصه نخور برای توکه می خواد باد صبا بیاد خوچگل دل !