218
[Type here]
بابا با یک روحانی که با هم در داخل اتاق شدن؛ تعارف میکردن ،وارد اتاق شد.
وپشت سرشان یک نفر چند صندلی اضافه به اتاق آورد
امیرعلی جلو رفت ودوتا صندلی را گرفت و کنار هم گذاشت وبا چشم به من اشاره کرد که
نزدیکش بروم
سرم را بلند کردم وبقیه را نگاه کردم ،ایندفعه توی چشمهایشان ،شادی به غم غلبه داشت
،مخصوصا مامان که عاشق امیر علی بود
یکدفعه نگاهم روی مهران گیر کرد ، مقایسهی مهران وامیرعلی هم خنده دار بود ،من با
کدام عقلم مردی به مردی امیر را ول کرده بودم وعاشق مهران شده بودم ،برای خودم
وزندگی به باد رفتهام تاسف خوردم
مهران هیچ امتیازی بالاتر از امیر نداشت
سرم را که به طرف امیر علی برگرداندم ،حال خرابش را به وضوح دیدم ،
حتما در مورد نگاه من به مهران دلواپس شده بود
خدای من ! یادم نبود این پسر ناجی همهی لحظه ها تلخ من بوده وزیر وبم مرا حفظ است
باید به خاطر دلش مواظب ایست نگاهم باشم...
گوشه ی چادرم را توی دستم جمع کردم ،تازه یادم افتاد ،این چادر همان چادری است که
وقتی امیر علی به خواستگاریم آمده بود ؛ پوشیده بودم ،
این همان چادری بود که گفته جز برای او برای کس دیگری نپوشم !
گوشه های چادر را محکم تر توی مشتم فشردم
لبخندی به چشمهای نگرانش زدم وبه طرفش راه افتادم ،صندلیم را صاف کرد تا من بشینم
شناسنامهها را به دست عاقد داد وصندلی کنارم نشست
ک شتی وجود تو که کنارم لنگر بیندازد ،آرامش اقیانوسها تماما سهم روح بیقرار من می
شود
آرام پرسیدم
_مگه شناسنامهی منم دست تو بود
نگاه طلبکارانه ای به نیمرخم کرد
219
[Type here]
_پس تو تموم این مدت چطوری دنبال کارات بودم؟
لب گزیدم
_ممنون از زحمتات!
_لوس ،نگفتم تشکر کنی...
از کلمه هایی که از حرص دلش خرجم میکرد ،خنده ام گرفت
عاقد که دفترش را باز کرد ،در اتاق به صدا آمد و رییس زندان ومعاونش هم وارد اتاق
شدند
با امیر از جا برخاستیم ، امیر نزدیکشان رفت و احوالپرسی گرمی با آنها انجام داد وقتی
کنارم نشست سرش را نزدیک گوش من آورد وگفت
_خیلی کمکم کردن تا تونستم تو زندان عقدکنون راه بندازم ...
عاقد شروع به گفتن نام خدا وبقیه تشریفات بود ،که امیر با صدایی خسته و آهسته نزدیک
گوشم زمزمه کرد
_نفس بار اول "بله "بگی ها ! دیگه نمی کشم ، استرس داغونم کرده به مولا...
وسر جاش صاف نشست
خیره به نیم رخش شدم ، من کجای ماجرا او را جاگذاشته بودم ؟
چرا باید بعد این همه وقت واینطوری مال هم می شدیم؟
صدای عاقد توی گوشم انعکاس پیدا کرد
_وکیلم شما را به عقد آقای امیر علی صانعی در بیاورم؟
نازنین آمد جملهی معروف را بگوید
_عروس رفته....
وسط حرفش پریدم وبا قاطعانهترین لحن ممکن گفتم
_بله!
همه حتی عاقد شوکه شدند ویکدفعه همه باهم خندیدند
نازی از پشت سرم با کلماتش اذیتم میکرد
220
[Type here]
_نفس چقدر هولی ،بابا امیر علی نمیپره که آبرو ریزی می کنی !
وریز می خندید
ولی من تمام توجهم را داده بودم که بله ی امیر را بشنوم
که امیر هم با صدای بلند وبا صلابت لب جنباند
_بله
خطبه که خوانده شد ،نفس عمیق امیر علی سینه اش را تکانی داد ،با دست عرقهای نشسته
روی پیشانیش را پاک کرد وبرای لحظه ای چشمهایش را بست
من هم از فرصت استفاده کردم ودستم را روی دستش گذاشتم ، تکانی خورد وشوکه نگاهم
کرد
_وای !نمی گی قلبم واسته ،دختر...
اخم کردم
_خدانکنه...
سرانگشتانم را بین دستش فشرد و نگاهش قفل صورتم شد
- خدارو شکر بالاخره مال خودم شدی
تبریکات و روبوسیها که تمام شد ،رییس زندان نزدیک ما شد از روی صندلی بلند شدیم
،با امیر دست داد وتبریک گفت واز جیبش پاکتی درآورد
_اینم هدیه ما به شما زوج عاشق ...
خجالت کشیدم
امیر پرسید
_هدیه ؟ برا چی ؟! شما خیلی برامون زحمت کشیدید، دیگه هدیه لازم نبود
دستان امیر را محکم بین دستانش گرفت و لب زد
_تعارف نکن پسرم ،مادی نیست ،تو از همه بیشتر از این هدیه خوشحال میشی...
امیر پاکت را گرفت و بلافاصله کاغذ درونش را بیرون کشید وآرام شروع به خواندن کرد
و لحظهای بعد با قیافهای متحیر رو به آقای نوید ،رییس زندان گفت:
221
[Type here]
_این یعنی چی؟!
آقای نوید لبخند پدرانهای زد
_یعنی یک شبانه روز برا خانمت مرخصی از زندان گرفتم ...باور کن خیلی سخت بود برای
یکی که حکمش اومده ، مرخصی بگیرم ،ولی به خاطر دوندگیهای تو دلم نیومد بعد عقد از
هم جدا تون کنم ،حالا اون برگههای پیش همکارم رو امضا کنید وتا فردا برید به سلامت...
اینقدر حرفش غیر منتظره بود ،که همانطور میخ زمین شده بودیم ،
امیر توی صورتم زل زد ،از تعبیر معنی چشمهایش قاصر بودم ، یکدفعه روی صندلی
نشست و دستی توی موهایش کشید ونفسش را با صدا بیرون داد
لحظهای صورتش را بین دستانش پنهان کرد و بعد که چهرهاش را نمایان ساخت انگار کمی
آرام شده بود ،دوباره چشم به من دوخت ،رنگ چشمایش رنگ نم دریا شده بود
_باورت می شه نفس ،به خدا که ایمان داشته باشی ،قفل ها یکی یکی برات باز می شه...
پسر تو خودت خبر نداری ، اما برای من یک شاه کلیدی !
هرکجا در زندگیم پیدایت می شود ، درهای محبت خدا یکی یکی به رویم باز می شود....
برق شوق جز توی نگاه امیرعلی توی نگاه بقیه هم مشهود بود....
من سر به زیر روی صندلی نشستم و امیرعلی امضاهایی که لازم بود را زد ...
از در زندان که خارج شدیم ، هر کسی سوار ماشین خودش شد و عمه هم دست مامان را
که دوباره برای چندمین بار امیر علی را بوسه باران میکرد را گرفت و با خداحافظی به
طرف ماشین بابا کشاند....
من ماندم و امیر علی !
سر که بلند کردم نگاهم با چشمانش برخورد کرد
داشت با نگاهش عاشقیش را داد میکشید
لبخند زدم
- چرا اینقدر با عجله همه رفتن ؟
دستش توی گودی کمرم نشست
222
[Type here]
- تو هم عجله کن ....مگه چقدر برای با هم بودن وقت داریم؟
و مرا همراه خودش به جلو هدایت کرد ، داخل ماشین که نشستم دقیق نگاهم کرد
- یکی از آرزوهام بود که یک روز به عنوان زنم کنار دستم تو ماشینم بشینی
- خوشحالم به آرزوت رسیدی !
گل لبانش باز شد
دستور داد
- دستت رو بزار رو دنده!
متعجب پرسیدم
- چی ؟
- میگم دستت رو بذار رو دنده
مبهوت نگاهش کردم ، نوچی گفت و دستم را گرفت و روی دنده گذاشت و دستم را با دنده
در مشت دستش گرفت
- هی من میخوام عجله کنم وقتمون هدر نره تو قفل کردی حرفم رو نمیگیری ...
گرمی دستش حس آرامشی عجیب به وجودم تزریق کرد
خم شدم و پشت دستش را بوسیدم
با شیطنت نگاهم کرد
- نه بابا !
و ماشین را استارت زد و با آهنگ عاشقانهای که پلی کرد به دل جاده زد...