رایگانملیحه بخشی

213

[Type here]

- من با زندگی تو بازی نمی کنم

دستش به ناگاه بلند شد و آنچنان به صورتم نواخت که برق از چشمانم پرید و دیدم تار و

اشک از گوشهی صورتم راهش را تا چانهام پیدا کرد

همه جیغ خفه ای کشیدند و من فقط تماشایش کردم

_اینو زدم تا دیگه حرف مفت نزنی ! ولی دیر زدم ،دوسه سال پیش باید می زدم !

نقطه دید چشمهایش فقط مردمک لرزان چشمانم بود

- تو درست نمی شی ،نه !..یکدفعه دیگه بگی به خاطر من اینکارو میکنی ،به خاطر من

اینکارو نمیکنی ، به خدای احد و واحد خودم میکشمت ، نفس ! دیگه به طناب دار هم

نمیرسی !

دست بین موهای خوشحالتش فرو برد

- خسته ام کردی نفس ، به خدا خسته ام دیگه... می فهمی ،خسته!اینقدر به خاطر من به

این کارای احمقانه ات ادامه نده ، خواهش میکنم ادامه نده....

دستم را جای برخورد دست امیر روی صورتم گذاشتم ،اینجا محل تلاقی دست محبوبم با

صورتم بود ، درد نداشت ، عشق داشت....

توی چشمایش خیره شدم

_دستت درد نکنه که زدی ، ازت مچکرم که زدی ، اگه بیشتر ومحکم ترم بزنی من سرم رو

بالا نمیارم بگم چرا زدی ، ولی صدبار دیگه هم بزنی ، محکم ترم بزنی ...من ...زن ...تو

...نمی شم!

من خودمو به تو تحمیل نمی کنم!

زیر لب و با حرص غرید

_حرف مفت نزن ،نفس ،تو زن من می شی !

هق زدم و تار دیدمش

- تو حیفی واسه من !

یکدفعه دوتا شانه هایم را توی چنگ دستهاش گرفت وشمرده گفت:

_بهم نگاه کن نفس !

214

[Type here]

دستانش وصل شانههای لرزان من شده بود ، فشار انگشتانش لرزه به اندامم میانداخت

آی خدایا چرا امروز این پسرعمه اینقدر بیرحم شده !

چشم از زمین کندم وبه شهر چشمهای زیبایش سپردم ..

گرمای دستهای مردانهاش تا مغز استخون یخ کردهام را به آتش کشید و تا بن ِ جگرم را

سوزاند

_نفس ! من عاشقتم ! تو معنی عشق را میفهمی ؟ عشق منطق نداره ! عشق تو

چطوریای ، من چطوریام نمیشناسه !...نفس عشق من مال امروز و دیروز نیست اینو

می دونی !...از بچگیت عاشقت بودم !

پوف کلافهای کشید ، داشتم زیر داغی نگاهش آب میشدم چرا تمامش نمیکرد

- این چرت وپرت ها هم که می گی اصلا به چشم من نمیاد ، تا حالا هم که کوتاه اومدم بازم

برای خاطر این بود که دوست داشتم و نمیخواستم بهت زور بگم ...ولی دیگه از

خودگذشتگیهام تموم شده از حالا دیگه نوبت خودخواهیهای منه! من تو رو میخوام ، با

تمام وجودم تو رو میخوام ،هر جور که باشی ،تو هر موقعیتی که باشی ،تو هر زمانی که

مونده باشه ، فقط این که مال من باشی برام مهمه!

می فهمی یا نه !

گونه هایم از حرارت حرفش سوخت وسرخ شد ، نگاهم توان مقابله با نگاهش را نداشت و

به جایی بین دگمههای پیراهنش سقوط کرد... قلبم مثل قلب گنجشکی در دست شکارچیاش

پرشتاب میزد...

بی انصاف !

کمی آرام تر...

این سوز وگداز مرا از پا در میآورد....

ولی او ادامه میداد

_اما فقط در یک صورت دست از این خواستن بر می دارم ، اونم اینه که تو ، فقط تو !

فقط خودت تو منو دوست نداشته باشی !...بگی ازم متنفری ! بگی دوستم نداری !

نفس ؟....

سکوتی کرد و ادامه داد

215

[Type here]

- منو دوست نداری ؟!

عطر وجودش بیخ گردن احساسم را تنگ گرفته بود وداشت زودتر از موعد مرابه دار می

کشید، به حتم این همه نزدیکی باعث مرگ من می شد ، خفقانی بود در تودر توی وجودم

،حس هایی که سعی در سرکوبشان داشتم و نمی شد

حسهایی که شعله کشیده بود و به خاطر مرد روبرویم باید نادیده میگرفتمشان...

سرم را پایین انداختم وبا بغض وگریه گفتم

_نه ! ..، دوستت ندارم...

و هق زدم و شانههای در دستش بیشتر لرزیدند...

بزرگترین ودردناکترین دروغ عمرم را گفتم ،این دوستت ندارم ، راست ترین وعمیق ترین

دوستت دارم دنیا بود!

بیرحمانه دست زیر چانهام گذاشت و صورتم را بالا آورد ،با چشمهایش که برق می زد

توی چشمهایم زل زد ... امیرعلی توانایی خواندن فکر مرا داشت...

قلبم جایی نزدیک دستش ،وحشیانه می زد ، شاید هم سینهام دیگر برایش تنگ شده بود که

خودش را به درو دیوار میکوبید

نکن امیر !

با من اینکار را نکن !

دل من بی جنبه شده !

دل من عاشقت شده...

لبخند محوی گوشهی چشمانش جولان میداد، توی باران چشمهایم خیره شد

_نه !اونجوری فایده نداره ،تو چشمام نگاه کن وبگو دوستم نداری!

کلامش تحکم گرفت

-...بگو جون امیر علی دوستم نداری!

نقطه ضعفم را پیدا کرده بود ، چشمهایش و جانش!

216

[Type here]

من عاشقش شده بودم وباید انکار میکردم ، دوست داشتم دستش را که در نزدیک ترین

توقف گاه ، به لبهایم توقف کرده را بوسه باران کنم ،اما به جای من ،اشک های عاشق تر

از من ، راه چانه ام را به سمت دستش یاد گرفتند ودستش را بوسه باران میکردند...

سرم بالا ونگاهم به زمین بود

دست بردار نبود ، دوباره آهنگ دلنشین صدایش را خرجم کرد

_زود باش ...چرا حرف نمی زنی ؟!

....چرا گریه می کنی؟!....زود باش بهم نگاه کن !....

بیدین ! من هم آدمم ،من هم دل دارم ، من هم دوست دارم

من هم دوست دارم طعم عشق را بچشم ، من هم میخواهم گول دلم را بخورم وبه جای عقل

با دلم تصمیم بگیرم ، من هم میخواهم خودخواه باشم !

دلم تو را می خواهد ،

دلم لمس دستها و پناه توی آغوشت را می خواهد ،

هر چند کم...هر چند در آخرین روزهای پایان زندگیم ، هر چند توی زندان ، بدترین مکان

دنیا....

به قول امیرعلی مگر عشق زمان ومکان و موقعیت می شناسد

اصلا میشود همچین مردی در نزدیکیت باشد و تو بگویی دوستش نداری؟

هق زدم و بیچاره نالیدم

_امیر علی !

- جان امیرعلی!

_تمومش کن ! تو برای من ، زیادی ...

و زار زدم

خندید

دستش را از چانه ام رها کرد ورو به بابا گفت

_حله دایی ،بگین عاقد بیاد....

217

[Type here]

بابا لبخند پراز غمی زد و از در خارج شد

چشم بستم و وسط کارزار عقل و دلم شکستخورده و پیروز مات ایستادم

امیر به طرفم برگشت ، چادر سفید که پخش زمین شده بود را از روی زمین برداشت وکمی

تکانش داد و با شیطنت کلامش گفت:

_اجازه هست بانو...

از خجالت نمی توانستم سرم را بلند کنم ، دائما سرخ و سفید میشد گونههای لعنتیام...

دوباره صدای قشنگش را توی اتاق طنین انداز کرد

_نفسم ،اجازه هست؟

سرم را با تعلل بالا گرفتم ونگاهم را به چشمهای خوشرنگش دوختم

با حرکت سر وچشم دوباره اجازه خواست

منم به تبعیت از چشمهایش با بستن چشمانم به دستانش مجوز دادم

لبخند ملیح و پر آرامشی بعد از مدتها لبهایش را زینت داد...

دستهایش را بالا آورد وچادر از هم باز شد ،با یک دستش یک طرف چادر را از روی سرم

رد کردو چادر را روی سرم جابه جا کرد ، حالا دقیقا داخل حصار دستهایش بودم ،بوی

بیداد عطر تنش مشامم را نوازش می داد و قرار از دلم میبرد... دوطرف جلوی چادر را

مرتب کرد وآرام زمزمه کرد

_بی انصاف ،چطور دلت میاد اینقدر منو آزار بدی؟!....

قلبم فرو ریخت ، تنم یخ کرد ، درست بود زیادی آزارش داده بودم ولی الان من آن نفس

قبل نبودم ، الان زن عاشق قصهها بودم ، چطور باعث آزار محبوبم شده بودم... نگاه

حیرانم صورتش را وجب به وجب فتح کرد

_ازت معذرت بخوام ؟...

اخم در هم کشید

_هیچ وقت دوست نداشتم عذر خواهیت رو ببینم .... یه گله ی عاشقانه بود ...

از خجالت سرخ شدم

در با صدایی باز شد