در اتاق را تا باز کردم ،صدای جیغ وداد باعث شد یکدفعه بترسم ویک قدم به عقب بردارم ،
که عکس العملم باعث خنده ی بقیه شد
همه ی خانواده ام داخل اتاق بودند....
مامان ،بابا ،عمه اسما ،امیرعلی ،مهران ونازی با یک کوچولوی ناز در آغوشش...
همه با لباس های شیک واتو کرده ...
همراه تعجبم ، سلام کردم...
شعر تولدت مبارک برایم می خواندند ویک کیک روی میز وسط اتاق گذاشته بودن ،ولی
همه شان تظاهر به خوشحالی می کردند....
غم وگریه بیشتر از خنده به حالشان میآمد ،با اون چشمهای از گریه پف کرده...
بی توجه به اوضاعشان و تولدم که اصلا یادم نبود امروز است ،با ذوق به طرف نازی پا
تند کردم
در حالی که سعی می کرد صورتم روببوسد توجهی به تلاشش نکردم ونوزادش را از
توبغلش گرفتم ، زیر گردن سفیدش را بوسه باران کردم وهمانطورگفتم :
_نازی کی به دنیا اومد ،چرا به من نگفتی؟!...
با ذوق لب زد
_بیست روزش می شه ! گفتم روز تولدت بیارمش ،هدیه تولدت بشه ...
209
[Type here]
یک بوس آبدار دیگرنتیجهی ذوقم بود
_وای خالهش قوربونش بشه ، هدیه از این بهتر تو دنیا وجود نداره... اسمش رو چی
گذاشتین ؟
امیر علی که از همه خوشتیپ تر کرده بود ،کنارم آمد و با لحن مردانهی کلامش نزدیک
گوشم لب زد
_نازی می گه تو باید اسمش روانتخاب کنی ...
نگاهم قفل شب پر ستارهی چشمان امیر که یک سر و گردن از من قامتش بلندتر بود و با
صورت تازه اصلاح شدهاش بدجور دل میبرد ، عطرش دورهام کرده بود که مدهوشم
میکرد
آرام با صدایی که از ارتعاش دلم میلرزید لب زدم
- چرا من ؟
لبخندبینظیرش را به نگاهم تقدیم کرد
- خب....اینم در ادامهی هدیهی تولدته!
ابرو بالا انداختم
-واقعا؟!
نازی ریز خندید
- بله خاله خانم !...
نگاهش تا نگاه مهران خط کشید و ادامه داد
- ما به توافق رسیدیم تو اسم پسرمون رو انتخاب کنی !
با خنده و چشمان درشت شده ، گفتم :
_لولو ا ... ! ؟
نازی مردمکهایش را برایم گرد کرد وتقریبا داد کشید
_نفس!
قیافهی مظلوم به خودم گرفتم
210
[Type here]
- آخه خودت همیشه میگفتی دختر هلویه پسر لولو ! حالا که نوبت خودت شده قانونش
عوض شده؟
با اخم تصنعی نازی و روبرگرداندن نمادینش بالاخره همه یک خنده ی از ته دل کردند...
همه که سکوت کردند امیر علی سرش را تا نزدیک گوش من پایین آورد و همراه برخورد
هرم گرم نفسهایش به صورتم ، زمزمه کرد،
- نفس ، بگو چی بذاریم اسم بچهی دختر عمهام رو؟
پر از حسهای خوب و فراموشی حسوحال اینروزهای دنیای تاریکم ،پلک بستم و نفس
عمیقی کشیدم و در بین سکوت همه چشم باز کردم
_محسن! همیشه دوست داشتم یک پسر داشته باشم ،اسمش رو بزارم محسن!
و سرم را نزدیک صورتش بردم و عمیق بو کشیدم بر عکس من عطر زندگی میداد
محسن من بوی زندگی میداد با تمام وجود بو کشیدمش...
تغییر حال همه را زیر چشمی دیدم واشک حلقه بسته داخل چشمهای مامان وبابا....
محسن با صدای قشنگش شروع به گریه کرد که به آغوش نازنین سپردمش و خودم هم در
تصویر به آغوش کشیدن فرزندش غرق شدم
من هم اینروزها باید فرزندم را بغل میکردم ولی کجا ایستاده بودم؟
دو قدمی مرگ!
عمه اسما نزدیکم شد ، ناغافل بوسهای روی گونه ام زد ومچ دستم راگرفت ودنبال خودش
به گوشهی اتاق کشید
_نفس !گوش کن می خوام باهات حرف بزنم
صورت در هم کشیدم
_عمه ، آخ ، یواش دستم درد گرفت...
اخم کرد
_خودتو لوس نکن ، بیا عمه...
لبخند زدم
_نه زورتم خوبه ها عمه جونم !
211
[Type here]
به شوخیم توجهی نکرد
روبرویم ایستاد وزل زد توی مردمک چشمایم وبدون مقدمه گفت:
_باید! زن امیر علیم بشی!!
از حرفش هم شوکه شدم وهم خنده ام گرفت
با لبخند تلخی گفتم:
_چی می گی عمه؟!
روی حرفش پافشاری کرد
_همینی که گفتم ،امیر علی گفته هیچ کس حق نداره حرف روی حرفش بیاره...
نگاهی به امیر کت وشلواری وآنکادر ، گوشه ی اتاق انداختم وبا حسرت گفتم:
_نمی شه عمه ،نمی شه !...منو امیر علی ،حیفت از پسرت نمیادعمه ؟ من درب وداغون
رو براش خواستگاری می کنی؟!
عمه اخمهایش را بیشتر کرد واز داخل کیفش چادر سفید مرا بیرون کشید و با جدیت لب زد
_این خواستگاری نیست ،عقد کنونه ! الانم عاقد هر جاباشه پیداش میشه....
چیزی نمانده بود شاخ در بیاورم، دهانم از بهت باز مانده بودو کلمات را توی ذهنم هلاجی
میکردم
عمه امیر علی را صدا کرد
_امیر علی بیا خودت چادر سفید رو سر عروست بنداز...
دستش را کشیدم و آرام غریدم
_چی می گی عمه؟ امیر علی برای من خیلی زیاده ! چرا به حرفش گوش میدین؟
این زن انگار صدایم را نمیشنید و فقط به امیر زل زده بود و چادر را به طرفش گرفته
بود....
قبل از رسیدن امیرعلی دست مادر این مرد را کشیدم و تغیر کردم
- عمه جون ! روبروش واستا ...نذار زندگیش رو به خاطر من حروم کنه ! عمه اسما به
حرفش گوش نکن
212
[Type here]
با بغض به طرفم برگشت و کنایه زد
- به حرف تو بکنم ؟
چقدر بد پیشینه شده بودم ، عمهی مهربانم هم از حرف بیربط های من میگفت
خلع سلاح شده و مات ایستاده بودم....امیر به طرفمان آمد ،با نگاهی خاص چادر را از
دست مادرش گرفت وروبروی من ایستاد
جنگ بدی بود جنگ خواستن ونخواستن ،من همهی وجودم امیرعلی را می خواست ولی
این ظلم بزرگی به وجود امیر علی بود
نباید از این بیشتر در سرنوشت نحسم غوطهور میشد
چشم ریز کرد ، دوگوشهی بالای سر چادر را دردست گرفت ، دستهایش را بالا برد و
درمقابل بهت و اخم من خواست که چادر روی سر من بیندازد
زود چادر را به چنگ کشیدم و از میان دستهایش قاپیدم ودادزدم
_امیر علی ! این چه کاریه ، بس کن ....
دستهایش همانجا خشک شد
ولی کوتاه نیامد ، او هم دادکشید
_چیو بس کنم نفس ؟! ...
چادر را توی سینه اش کوباندم
_دلسوزیهاتو ...از خود گذشتگی هاتو... ترحم هاتو ...
نفسم بالا نمیآمد با هربدبختی بود ریههایم را از هوا پر کردم و نفسی گرفتم
- مرد مومن ! من کجا و تو کجا ؟
من به درد تو می خورم؟
بغض گلویم را خراشید
- از بیوه بودنم وزندان رفتنم که بگذریم ...عمر من تو سراشیبیه ، امروز وفرداست طناب
دار دور گردنم بیفته ، می خوای یه مُرده رو به عقد خودت در بیاری ؟
سر به زیر انداختم و از حرارت کلامم کم کردم