رایگانملیحه بخشی

204

[Type here]

که اخم در هم کشید

_نمیذارم مخالفت کنی ؟

من که نمیدانستم تصمیمش چیست که مخالفت کنم ، چرا جبهه گرفته بود؟

متعجب نگاهش کردم

- می خوای دوباره روی حرف من حرف بیاری ،آره ؟.... کی بالاخره بهم ایمان میاری ،

دختر !

از او و مردانگیاش خجالت کشیدم ، دستم را روی دیوار شیشه ای بینمان گذاشتم و با تمام

وجود لب زدم

_شاید دیره ولی ....بهت ایمان آوردم !

به تو ایمان آوردم ،مثل هواریون که به عیسی ایمان آوردند ،تو پیامبر امت لجوج وبی

منطق جان منی...

پس بیا و دل مردهام را زنده کن !

دستش را از پشت شیشه وصل دست من کرد ، قلبم لرزید و از هیجان نفسم به شماره افتاد

...

امیر علی کمی مراعات کن !

مگر چه اشکالی دارد مراعات این حال خرابم را بکنی ؟

شادی غریبی را توی چشمهای لرزانش دیدم

وقلب من طاقت این مهربانی ها را نداشت ولحظه ای از کار کردن دست برداشت

مردن به لحظه برایم اتفاق افتاده بود چرا کسی احیایم نمیکرد؟

دوباره به حرف آمد

_نفس ،یک ماهه که یک تصمیمی گرفتم .... تمام فکرهام رو هم کردم...خیلی دوندگی داشت

همهی دوندگیهاش رو هم انجام دادم ...

نگاهی عمیق به صورتم انداخت که تا اعماق وجودم را زیررو کرد

- فقط یک قدم تا تحقق تصمیمم مونده

205

[Type here]

یک لحظه نگاهش برآشفت ،انگشت اشارهاش را بالا برد و با ابروانی درهم و کلامی محکم

مخاطب قرارم داد

_حق هیچ مخالفتی رو نداری ! تو هر تصمیمی خواستی گرفتی ،هرچی دلت خواسته انجام

دادی ! حالا نوبت تصمیم های منه ! فهمیدی ؟! ...

محکم وبا صلابت گفت و نفهمید با دل بیجنبهی من چه میکند ...

اخمش هم ، نفس در سینهام حبس میکرد

با اینکه کنجکاوی در مورد تصمیمش ، مثل خوره به جانم افتاده بود ،ولی هیچ چیزی

نگفتم تا نشان بدهم فرماندهی مطلق قلب و دلم شده...

خودش هم تعجب کرد وبا نیم خنده ای گفت:

_چه عجب ،سوال ودلیل نیاوردی ومخالفت نکردی!...

ومن فقط نگاهش کردم ،کاش میشد کمی از تصویرش را برای وقتی پیشم نبود ذخیره می

کردم

دستش را جلوی صورتم تکان داد وگفت:

_کجا رفتی؟...بامن باش!...

با تواَم !

نمیبینی که درنگاهت غرق شدهام؟

دوباره نگاهم را در قرنیهی چشمانش زوم کردم

- انگار عاقل شدی دختر خوب!

چشمانش چراغانی شده بود و درون لحن کلامش آهنگی نواخته میشد

_نفس ،من خیلی کار دارم ،باید برم ....فردا منتظرم باش ...برای اون تصمیم مهم تو هم

باید باشی...

گیج بودم ، بعد از اینهمه غم چشمانش این شهاب بارانها در نگاهش چه بود؟

خداحافظی کرده بود ورفته بود ،ولی من هنوز مات ، روی صندلی ، خیره به دیوار شیشه

ای نشسته بودم.....

رویش را که به طرف من کرد از وحشت یک متر از جام پریدم

206

[Type here]

_مگه تو نمرده بودی ؟!

خندید ،بچه ای توی بغلش بود ، صورت بچه را به طرف من گرفت ، بچه ای سفید وتپلی که

انگشت شصتش توی دهانش بود

_ببین نفس چه نازه ، تنهایی اینجا می ترسید ، از وقتی بغلش کردم آروم شده ،

_جمشید به خدا من نمی خواستم بکشمت...تو دیوونه شده بودی ،فقط می خواستم بچه مون

رونجات بدم

فقط نگاهم کرد ،هنوز سرش پر خون بود

پرسیدم

_جمشید این بچه کیه؟!

_خب دیوونه بچه ی ماست دیگه....

_می دی بغلش کنم

_هیس ،نه ! خوابه ،بغل تو بیاد بیدار میشه...

نگاهی به چشمهای باز بچه ی شیرین توی بغلش کردم

_اما این که چشمهاش بازه...

نگاه عاقل اندر سفیهی به صورتم کرد

_از اون خوابا که تو فکر می کنی نیست ،یک خواب دیگه است

یاد مرگش افتادم ،هراسیده پرسیدم

_جمشید ،چرا می گن من پنج تا ضربه بهت زدم ،من که یکبار بیشتر نزدمت...

اشک توی چشمهایش جمع شد ،صورتش سیاه وکدر شد وبه دوردستها خیره شد ،خط

نگاهش را دنبال کردم ،سایه ی شخصی از دور پیدا بود ولی معلوم نبود زن است یا مرد...

لبهایش از هم وا نشد ولی فهمیدم که گفت این سایه همان کسی است که قاتلش هست

،هرچه دقت کردم ،صورت آن آدم را ندیدم ، جمشید دستش را دراز کرد تا دستم را بگیرد

،ترسیدم ولی از اینکه دستم را عقب بکشم خجالت کشیدم ، دست دراز کردم ودستم روگرفت

،لبخندی زد، چیزی توی دستم گذاشت وتوی مه گم شد ،مشتم را که باز کردم ،چیزی توی

دستم برق میزد ،آنقدر برق داشت که ندیدم اون جسم طلایی چیست...

207

[Type here]

_نفس...نفس ... چته ؟! پاشو دختر خواب می بینی ،خیس عرق شدی ،چشماتو باز کن

دلواپست شدم

صدای دلواپس سهیلا بود که این روزها حکم یک خواهر را برام بازی میکرد

چشم باز کردم ، تمام بدنم غرق عرق شده بود و سینهام به سختی بالا و پایین میشد ، با

لیوان آبی کنار تختم نشسته بود و لیوان را به طرفم گرفت

_بیا یه قلوپ آب بخور حالت جا بیاد

پاهایم رابه طرف پایین تخت سُر دادم وروی تخت نشستم

لیوان را گرفتم و کمی خوردم

_بهتری خواهری؟!

نگاهش کردم ولبخندی به مهربونیش زدم

- آره ...خواب میدیدم

لیوان را از دستم گرفت و در حالی که از من دور می شد گفت:

_آیه الکرسی بخون و بخواب ،خواب پریشون نمی بینی ،خدابیامرز مادربزرگم میگفت....

بعداز هشت ماه ،خوابش را دیده بودم ، دلم کمی قوت گرفت بچه ام پیش پدرش بود...

دوباره روی تخت دراز کشیدم ، آیهالکرسی خواندم و بعد از ساعتی که بیدارخوابی به سرم

زده بود ، کم کم خواب چشمانم را ربود....

_نفس پاشو دیگه یک ساعته بلند گو اسم تو رو صدا می کنه ، پاشو دیگه!

کمی تکانم داد

- شبا بیداری ،روزا می خوابی...جغد خانم پاشو ببین کی اومده ملاقاتت!

مثل برق از جایم پریدم

208

[Type here]

مرا برای ملاقات صدا می کردند ! روسری پوشیدم واشارپ روی دوشم انداختم ،سهیلا

باعجله خودش رابه من رساند وشکلاتی به دستم داد

_بیا بخور دختر فشارت نیفته!

شکلات را گرفتم و گونهاش را بوسیدم و از او که صورتش را با چندش پاک میکرد،

تشکری کردم و راه افتادم ،

زندانبان بندمان به من نزدیک شد وگفت:

_جلالی ،برو اتاق ملاقات حضوری ، مثل اینکه چند نفر دیدنت اومدن ...

قدمهایم سرعت گرفت و تا در اتاق با هزاران سوال رفتم