رایگانملیحه بخشی

199

[Type here]

که شما نفس جلالی ،آقای جمشید مرویان رو باتکرار پنج ضربهی وسیلهای که در پرونده

حاضر است ،به قتل رسوندید ،

نفسی کشید بلند رو به حاضرین در جلسه حکمش را خواند

- من خانم نفس جلالی را محکوم به قتل عمد آقای جمشید مرویان اعلام میکنم .... مجازات

شما ، اعدام توسط ولی دم می باشد که اگر رضایت بگیرید ،محکومیت تون تخفیف پیدا می

کنه ...ختم جلسه ...صلوات...

تمام من به سمت امیر علی چرخید ، دستهایش بین موهایش گیر کرده وموهایش را از

ریشه به چنگ گرفته بود ودهانش با بهت وناراحتی باز مانده بود، چشمانش از شدت

ناباوری داشت از حدقه بیرون میزد...

از دیدن حالش بیشتر از حکم قاضی سوختم و آنچنان لبم را بین دندانهایم کشیدم که طعم

خون دهانم را مزهدار کرد..

او ناجی مهربان من بود نباید اینطور در غم غرق می شد...

چشم در چشم شدیم ،جوابم به نگاه دلواپسش ، لبخند آرامی بود که شاید کمی از دردهایش

کم کند ،ولی قلبم شکست وقتی دیوار شیشه ای چشمش ترک برداشت ونم اشکی توی شب

چشمش نشست ، پلک بست و قطرهی اشکش روی زمین چکید...

محو تماشایش شدم آنقدر که نفهمیدم کی به دستم دستبند زدند،فقط وقتی امیر علی به طرف

من خیز برداشت ،فهمیدم دارم توسط مامور زنی به طرف زندان کشیده میشوم

صدای ناامیدش از امید دم میزد

_نفس نا امید نشی ها ، هنوز یک فرصت دیگه داریم !

پسر عمه ی نازنینم ،طناب دار دور گردنم است و تو از فرصت دیگر حرف میزنی !

فرصت کجا بود

بیا وداع را شروع کنیم

کاش زودتر دیده بودمت

کاش زودتر فهمیده بودمت

کاش زودتر میشناختمت

این حقم نیست به این زودی از تو هجرت کنم...

200

[Type here]

صدایش دوباره در شنواییام طنین انداخت تا شاید امید مهمان خانهی دلم شود

_باشه ؟خب ؟نفس ؟جوابم رو بده !

ناامید نمی شی خب ؟

بازهم لبخند تلخی زدم

_اینو میدونستی که تو بهترین پسر عمه ی دنیایی! ....

سر جایش میخکوب شد ...

او ایستاد

ومن هنوز کشیده می شدم

-امیر علی ببخشم!

هنوز پاهایش قفل زمین بود، نگاهم وصل قامتش بود وجسمم لحظه به لحظه از امیر دور و

دورتر می شد...

جلوی ساختمان دادگاه مادر جمشید پیروزمندانه ایستاده و بادی به غبغب انداخته بو ،تا مرا

دید به دستهایش اشاره کرد

_خوشحالم که به دست خودم کشته می شی ...

پوزخندی به صورتش زدم وتوی ماشین پلیس جاگرفتم

چه خوب شد که امیر نگذاشت بقیه خانوادهام به جلسهی دادگاه بیایند ...

طاقت دیدن شکسته شدن این همه عزیز را با هم نداشتم....

***

_سهیلا این نفس چشه ؟! یا داره گریه می کنه یا تو هپروته...

_مگه خبر نداری؟؟

_چیو؟!

_طفلی حکمش اومده...

_نه بابا !قتل عمد؟!

_آره ،طفل معصوم...

201

[Type here]

_ای وای ....چه زود ،مگه میشه؟!

_مادر شوهره ،خیلی پول اینور ،اونور داده که سریع قال غضیه کنده بشه ،خدا ذلیلش کنه

،مادر فولاد زره رو....

_اَه ، حالم گرفته شد ،پس چند وقت دیگه می برنش انفرادی ،آره؟!

_آره دیگه ، طفلی نفس ....

وهر دوسر به گریبان ودمغ ،ساکت شدن ،صدای پچ پچشان را خوب میشنیدم ،دوستان

داخل زندانم برایم دل می سوزاندند ،

روی تختم دراز کشیده بودم و چشمهایم قفل کف تخت بالای سرم بود...

آنها برای من دلسوزی میکردند ولی من بیشتر از اینکه از مردن ناراحت باشم ،حسی که

توی قلبم به وجود آمده بود وباید با خودم دفنش میکردم ؛ آزارم می داد ...

حسی که تمام رگ وپیوندم را به اسارت گرفته بود ....

یک حس عجیب که هیچ وقت به مهران وجمشید نداشتم ،

حس عشقی که تا عمق جگرم را میسوزاند ،

چهره و حرفها و حرکات امیر علی از مقابل چشمانم دور نمیشد ، با هر پلک زدنی یک

پلان از تصویر زیبتیش برایم پردهبرداری میشد....

من عاشق شده بودم !

عاشق پسر عمهای که همیشه جلوی رویم بود ومن هیچ وقت ندیدمش.....

عاشق امیرعلی !

عاشق کسی که دیگر وصالی توی فراغش نبود

دلم برایش تنگ می شد ومثال تکه یخی داخل آتش آب می شد و دوباره حرارت به وجودم

آتش میکشید...

من می دانستم ،این سرنوشت لعنتی را خودم برای خودم رقم زدهام ....

و خودکرده را تدبیر نیست!

قطره های اشک بی مجوز از مرز چشمهایم خروج می کردند ومن را بیشتر توی عشق امیر

علی ذوب میکرد ،

202

[Type here]

دل لعنتیام !

ولی حتی فکر کردن به این عشق هم عذاب وجدان شدیدی را توی وجودم بیدار می کرد....

من و امیر علی؟!.....

او از سر من خیلی زیادی بود

من یک بیوهی قاتل واو بهترین پسر شهر...

حتی برای عاشق شدنم هم از خدا طلب بخشش می کردم ،من حتی حق نداشتم او را توی دلم

راه بدهم

او والاتر از این بود که وارد قلب درب وداغان من بشود ،من باید تقاص شکستن دلش را

اینطور می دادم....

من باید آتش می گرفتم تا بفهمم او چه کشیده ،آتش بگیر ! سوختن که به تماشا نمی شود...

لب گزیدم و پلک روی هم گذاشتم و قطرهاشک دیگری از کنار چشمهایم به روی بالشتم فرو

ریخت...

صدای پیچ آسایشگاه اسم مرا برای ملاقات صدا می کرد

_خانم نفس جلالی ...ملاقاتی دارید

نفس عمیقی کشیدم و از روی تخت پایین پریدم ، نگاهی به بچه ها که مرا تحت نظر

داشتند، انداختم ولباس مناسب پوشیدم وجلوی چشمهای نگران هم بندیهایم با کشیدن

کفشهایم روی زمین و ایجاد صدای اعصابخوردکنی ، به بخش ملاقات قدم برداشتم.

اولین ....دومین....سومین ....چهارمین دیوار شیشه ای وعده گاه ملاقات من بود

امیر علی پشت دیوار شیشه ای انتظارم را می کشید ،

چشمهای قشنگش مثل دو گوی پر خون شده بود ،رنگ به صورت نداشت ،نفسم تنگی می

کرد از این همه آزار که به این فرشته ی خدا تحمیل می کردم

اول ایستادم و سیر و با غصه نگاهش کردم ...

به گوشی اشاره کرد که به دست بگیرمش....

203

[Type here]

روی صندلی رنگ و رو رفتهی مقابل دریچهی شیشهای نشستم و گوشی رابرداشتم جایی

توی فکر وقلبم برای سلام نمانده بود ،با اخم غریدم

_امیر این چه قیافه ایه برا خودت ساختی ؟چرا اینقدر گریه کردی ؟ تو حق نداری اینقدر

جوش منو بزنی !...

تو حق نداری زندگیت رو برای زندگی بیارزش من حروم کنی !

لبخند زد

دل وعقل ودینم را همه را باهم به یغما بردی پسر!

نخند

با خندهات از دست میروم...

_سلام ،دختر دایی....

صدایش آرامش دریا راداشت ، آبی و ملایم !

خجالت زده ،جواب سلام مستحبش را دادم که برای من واجب ترین کار دنیا بود...

-سلام!آقا امیرعلی جواب عصبانیت و دلواپسیهای منو با لبخند نده !...

اگه تو خوب باشی منم خوبم ولی اینجوری که تو با خودت میکنی منو تو تنهاییهای و فکر

خیال زندان میکشی!

بدون فوت وقت شروع به صحبت کرد

_نفس اینا اصلا مهم نیست ...راستش من تمام دوشب پیش رو نخوابیدم وفکر کردم ...

مکثی کرد ،نمی خواستم سوالی بپرسم ولی ذهنم درگیر شده بود

چرا نخوابیده بود و فکر کرده بود؟ گذاشتم خودش با آرامش حرفش را تکمیل کند...

نگاه خسته اش که به پایین کشیده شده بود ، از روی زمین کنده شد ودرست توی چشمهای

من فرود آمد و ادامه داد

_نفس ،یک تصمیمی گرفتم ، یک تصمیم توی بحران....

می خواستم بگویم

- خب