رایگانملیحه بخشی

195

[Type here]

ولی او ادامه داد

-هم پسر منو کشته هم نوهام رو تا به هرزگیهاش برسه...

- اگه سکوت نکنید از جلسه بیرونتون میکنم

اشکم بیدریغ میریخت ، چطور اینطور راحت دروغ میگفت ؟

-آقای قاضی شما اینو نمیشناسید به قیافهی مظلومش نگاه نکنید ، این ....

امیر علی رو به مادر جمشید کرد

- مگه نشنیدید قاضی گفت ساکت باشید!

مادر جمشید انگار تازه سوژه پیدا کرده باشد با هیجان و خشم به امیر علی اشاره کرد و داد

کشید

- ببینید آقای قاضی برای همین که سینه چاک میده پسرم رو کشته ! ...

امیر علی سر به زیر انداخت و من در خودم فرو رفتم ، قاضی صدا بلند کرد

- این خانم رو از جلسه بیرون کنید

دو مامور زن به طرفش رفتند و در حالی که تقلا میکرد و حرفهای بیربط و زشت میزد از

سالن به بیرون کشیدنش...

قاضی ختم جلسه را اعلام کرد

بعد از جلسه باید راهی زندان میشدم ، زندان برای من سیاهی وآخر کار بود

چون هیچ امیدی به آینده نداشتم ،دلم می خواست همین الان نفسم بند میآمد ومن به زندان

نمیرسیدم

قفسهی سینهام با سختی منقبض و منبسط میشد و فقط برای چشمهایی که مرا عاشقانه

تحت نظر گرفته بودند استقامت به ایستادن میکردم ...

چشمهای اشکبار مامان!

چشمهای غصهدار عمه اسما !

وهق هق مظلومانهی نازی که بند نمیآمد و...

196

[Type here]

و چشمهای بابا وامیر علی که هر کدام گوشهی صندلیشان مثل سربازانی که لشگرشان

شکست خورده کج و بیرمق نشسته بودند و نظارهگر سرنوشت تلخم بودند

آخر جلسه که اعلام شد ، امیر علی خودش را از صندلیاش جدا کرد و به من دستبند زده

رساند ، انگار تنها کسی که نیروی ذخیره برای نجات و امید دادن من داشت او بود

_نفس !

در برابر حامی قدرتمندم بغضم ترکید

_امیر علی من از زندان می ترسم،من دلم نمی خواد برم زندان!

نفس توی سینهاش حبس شد و سرش را پایین انداخت

_هر کار کردیم وثیقه قبول نکردن تا ببریمت خونه

سینهاش به سختی تکان خورد

- یکم باید تحملت رو بالا ببری ...

لبهایم را به دندان کشیدم و مستاصل نگاهش کردم

توی نگاهم محکم خیره شد

- تنهات نمی ذارم

و من لبخندی پر از اشک به رویش پاشیدم که ضربهی محکمی به کتفم خورد واز شدت

ضربه می خواستم پخش زمین بشوم که با دستهای بسته چنگ به پیراهن امیرعلی انداختم

امیر که تازه متوجه شد چه شده،زیر بازوم را سفت چسبید واز سقوط نجاتم داد

ضارب سریع بین جمعیت گم شد ولی من فهمیدم که مادر جمشید کسی را فرستاده تا زهر

چشمی از من بگیرد، هر چند بر اثر شلوغی محوطه نتوانسته بودضربهی کاری به من وارد

کند ولی هدفشان مشخص بود

نگاهم که چرخید مامور زن همراهم هم از ضربهی آن ناشناس بینصیب نمانده بود و کتفش

را گرفته بود و با چشم دنبال آن فرد میگشت و مامور مردی هم به دنبال آن که سایهای هم

از او دیده نمیشد ؛ میدوید

197

[Type here]

امیر علی زیر گوشم از امید داشتن زمزمه کرد ومن به لحظه ای که دستش از بازوی من

جدا خواهد شد فکر می کردم و اشک می ریختم

زندان جای خوبی برای یک دختر بیست و سه ساله نبود....

سیاه ، سرد و پر از تنهایی....

آدمهای اراذل با نیتهای شوم !

و افسردگی که گریبان احساس را تا حد خفگی چسبیده !

ای وای من !

و بدتر از همه رای دادگاهی که هی به تعویق میافتاد و دختر زاری که در وجودم ماتم زده

منتظر طناب داری بود که دور گردنش بیفتد....

شبی نبود که کابوس طناب قطوری که دور گردن ظریفم افتاده را نبینم....

لعنت که قدم اشتباهی که تمام راه زندگی انسان را به تلاطم میاندازد

خدایا کی تمام میشود تمام دلواپسیهایم....

هشت ماه بعد

با التماس و اعصاب خوردی کلمات را به زبان آوردم

_آقای قاضی چند بار بگم ، من فقط یک ضربه تو سرش زدم ،نه پنج بار ...

قاضی سرش بین پروندهی جلوی رویش چرخ خورد

_آخه چطوری حرفت رو باور کنیم وقتی این همه شاهد داری ! بعدش هم به نظر خودت

عقلانی میاد ،یک مرد با یک ضربه ی تو از پا بیفته؟!...

نگاهم توی سالن چرخی خورد واز امیر علی که لبش را با استرس می جوید گذشت ، دادگاه

آخرم بود و حکمم را بالاخره میدادند

دوباره گفتم:

_آقای قاضی چرا حرف منو باور نمیکنید ،فقط مادر جمشید تو اتاق بود ،خواهر

وشوهرخواهرش نبودن ،اونا بعد از شنیدن صدای مادر جمشید اومدن تو اتاق... گزارشات

198

[Type here]

پزشکی قانونی رو بهتون دادیم که ، منو زده بودن ، جمشید داشت خفهام میکرد من فقط

برای اینکه از مرگ نجات پیدا کنم با اون گلدون به سرش زدم....

نفس خستهام را بیرون دادم

- اونم فقط یک ضربه ! بعدش از سرش خون اومد و بیهوش شد

_ولی پزشکی قانونی تایید کرده ضربه ها بلافاصله بعد ضربه ی اول به سر مقتول وارد

شده واصلا ضربه ی اول باعث مرگ مقتول نشده...

دست چپم را روی چشمهایم کشیدم ، خسته وعصبی بودم ،حاضر بودم دارم بزنن ولی

مجبور به تکرار مکررات نباشم ، وکیلی دیگر نداشتم ،امیرعلی میگفت مادر جمشید با

پول همهشان را میخرد وبه جای دفاع از من ،بیشتر ساکت میماندند یا مرا مجرم می

کردند...

این ماجرای ضربه های زیاد به سر جمشید ، امیر را مصمم تر کرد که مرا ترغیب کند که

کوتاه نیایم ،می گفت کاسه ای زیر نیم کاسهشان هست ،ولی من دیگر کم آورده بودم

_خانم جلالی دارم با شما حرف می زنم

سر بلند کردم

_آخه آقای قاضی شما که حرف منو باور نمی کنید ،باز سازی صحنه جرم هم که رفتیم

،نشون دادم جمشید چطور قصد خفه کردن منو داشت ومن چکار کردم ،من اصلا قصد

کشتنش رو نداشتم ،ما تازه زندگیمون روی روال افتاده بود ،فقط می خواستم جون بچه ام

رو نجات بدم...آقای قاضی اینا با نقشه اومده بودن زندگی من وپسرشون رو از هم بپاشونن

،آقای قاضی اینا باعث مرگ بچه ی منم شدن

_خانم جلالی ! حرف رو عوض نکنید مسئله بچه تون به این دادگاه مربوط نمی شه ،بهتر

بود خودتون همون اعتراف اولتون مبنی بر قتل همسرتون رو دنبال میکردید و اینجوری

وسط راه نظرتون رو عوض نمیکردید... تمام مدارک و شواهد علیه شماست .... خانوادهی

مقتول برای حرفهاشون مدرک وشاهد دارن ،ولی شما هیچی ندارید جز فرارتون و اعتراف

ناقصی که اول کار کردید ،اثر انگشت شما روی گلدون ،مدل ضربه ها وزمان ضربه ها

،شاهدایی که دیدنتون ، همه بر علیه شماست !

من قاضیام ،نمی تونم بر اساس حرف شما که بیگناهید حکم بدم ،حکم من وقتی جاری می

شه که شواهد وقراین رو ببینم وبسنجم و متاسفانه من از مستندات اینجوری برداشت کردم