رایگانملیحه بخشی

191

[Type here]

مامان لباسها وروسریم را درست می کرد و میبوسیدم و قربان صدقهام میشد...

پرستارها سرمم را وصل کردند ورو تختیم روکه غرق خون شده بود را تعویض کردند...

پرستاری آرام مرا روی تخت درازکش کرد و دم گوشم زمزمه کرد

_دختر گلم ،به فکر خودت نیستی به فکر پدر ومادرت باش ،از وقتی تو روآوردن اینجا

دارن دق می کنن ، تو براجنین چند ماهه ات اینقدر جلز ولز می کنی ،اونا بچه ی بیست

وچند ساله شون رو روی خط مرگ می بینن ،یکم آروم باش ...یکم درکشون کن!

واز کنارم دور شد

تلنگر خوردم ....دلم گرفت ، واقعا من داشتم چکار می کردم ؟

کمر به نابودی تمام اعضای خانواده ام بسته بودم ،دیگر صدایم در نیامد ، آرام وخاموش !

فقط خیره به ناکجاها شدم....

دلم می خواست زندگی دگمه ی برگشت داشت وبه چند روز پیش بر می گشتم ؛

روزهای تلخ بیمارستان با سکوت من وبقیه طی شد ولی وقتی تلخ تر شد که من بعد بهبود

باید به جای خونه به بازداشتگاه میرفتم ...

_خانم زودتر حاضر شید دیگه از صبح ما رو علاف کردی

_خدا منو مرگ بده ،نفس که این روزات رونبینم مادر ...

وسیل اشک بود که از چشمانش می بارید

_مامان این حرفها رونزن ،دلمو بیشتر خون نکن

_مامان ! دست زن دایی رو بگیرین ،برین خونه ،شما ها که هم خودتون رو داغون کردید

هم نفس رو....

امیر علی با جدیت ودلسوزی همه رفتارها رو مدیریت می کرد ،مامان وعمه را با اصرارو

جدیت به خانه فرستاد وخودش وبابا پیش من ماندند ،

_خانم دستهات رو بیار بالا دستبد بزنم

با التماس به صورتش نگاه کردم

_خانم ! نمی شه دستبند نزنید ،من که خودم اومدم خودمو معرفی کردم ،فرار نمی کنم

_عزیزم من مسئولم ،باید طبق قوانین عمل کنم

192

[Type here]

قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید

_آخه من خجالت می کشم...

صدای نفس صدا دار امیر علی روشنیدم

_قول می دم چادرم رو روی دستمون بکشم که دستبند دیده نشه ، خوبه !

با تکون سر وچشم رضایت خودم را نشان دادم

بابا به دیوار تکیه داده بود ،حال خوشی نداشت ،رنگ وروش پریده بود ، امیر علی خط

نگاه مرا خواند ، به طرف بابا رفت وگفت:

_دایی شما هم برید ،حال خوبی ندارید من پیش نفس هستم

بابا تکیه اش را از دیوار گرفت وگفت:

_نه امیر جان ، مگه من می تونم برم خونه ،همراهتون هستم

.......

دوروز بود توی بازداشتگاه بودم

اصلا حال خوبی نداشتم ،

کاش من هم همراه جنینم مرده بودم

مرگ از این زندگی بهتر بود....

امروز اولین جلسه دادگاهم بود ،....

ضربه ای به در خورد ودر با صدای بدی باز شد ،پلیس خانمی اسمم را صدا کرد ،جلو رفتم

ودستبند نقره ای رنگش را بند دستم کرد ومرا به طرف بیرون بازداشتگاه هدایت کرد...

............

سالن دادگاه شلوغ وپر سرو صدا بود ولی من فقط چشمهای امیر علی را که غم سنگینی

سیاه شبش را پرکرده بود را می دیدم ،که یکدفعه زنی به طرفم حمله کرد وبا داد وبی داد

من را می زد ،شکه شده بودم وصدایم در نمیآمد و پلیس خانم همراهم هم از پسش

193

[Type here]

برنمیآمد ،امیر علی یک آن مثل فنر از جا پرید وبا یک مامور زن دیگر هم که آنجا بود با

شتاب به کمکم آمدند و آن زن را از من دور کردند ، تازه از شک بیرون آمدم و نگاهم به

آن زن افتاد و آن زن کسی نبود جز مادر جمشید ....

امیرعلی به طرفم اومد

_نفس !...دختر دایی حالت خوبه؟!

نگاهم را به مادر جمشید دادم که داشتن کشان ،کشان بیرون میبردنش

_حقشه با من اینجوری کنه ! بدتر از اینا حقمه ، مگه نه امیر علی؟

نگاهم تا مردمکهای استوارش بالا رفت

_نگو این حرفها رو ،نفس ! نمی زارم اتفاقی برات بیفته ، هر کاری از دستم بر بیاد انجام

می دم...

خنده ی تلخی کردم

_ولی من آدم کشتم ، چه جوری میخوای کمکم کنی ؟...آخرش سرم بالای داره ...اونم با

این مادر فولاد زره!

نمیدانم چه بر سر صدایش آمده بود که پر از غصه بود

_تو که از عمد نکشتیش ، از خودت دفاع کردی ....

با صدا کردنمان ، حرف بین دهان امیر ماند و نگاهش میخ چشمهایم شد و همه وارد اتاق

محاکمه شدیم ...

بابا برایم وکیل گرفته بود

دیروز به سراغم آمده بود وهمه ی جزییات آن روز را براش گفته بودم

او هم با کیف چرمی که در دستهایش خودنمایی میکرد با ما وارد اتاق شد، مامان ،بابا

،نازنین وعمه هم با چشمهای اشکبار آمده بودند...

مادر وخواهر جمشید وسعید هم بودند ،

تا من پایم را توی اتاق گذاشتم ، مرا آماج فحش وآه ونفرینشان کردند...

194

[Type here]

سرم را پایین انداختم وسر جایم ، توی ردیف اول صندلی ها نشستم وبا صدای توبیخ پلیسی

آنها هم مجبور به سکوت شدن ، وکیلم هم صندلی سمت چپ من نشست و کیفش را روی

زمین بین پاهایش گذاشت و از آنجایی که سرم پایین بود کیفش مرکز توجهم شده بود

امیر علی در حالی که از کنارم رد میشد با صدایش قوت قلب داد

_نفس ،من پشتتم ،کم نیار ،تو بیتقصیری!

سر بلند کردم و با نگاه قامتش را تعقیب کردم تارفت و صندلی کنار عمه نشست...

قاضی با ورودش همه را مجبور به قیام کرد

روال کارهای معمولشان که انجام شد ،نوبت به محاکمه وسوالات آن روز از من شد

تکرار اتفاقهای گذشته خیلی سخت وطاقت فرسا بود ،سوز سردی تمام فضای سالن را

گرفته بود و دلم را میلرزاند ، دلپیچهی بدی گریبانم را گرفته بود ، ولی من مجبور به

تکرار خاطرات تلخ بودم ،حتی تلخ تر از بار اولش بود ،چون آن دفعه به خاطر بچه ای که

الان از داشتنش محرومم این کارها را کردم ولی الان می دانستم که سرانجام راهم محکوم

به فناست...

آخرین تصویر جمشید هم لحظهای از روبرویم پاک نمیشد....

به آخرین لحظات که رسیدم دیگر نفسم بالا نمیآمد ، تمام تنم غرق عرق سردی شده بود که

از عرق مرگ کم نداشت....

توی این محاکمه عملا کاری جز بازگوکردن وقایع توسط من انجام نشد ، و بعد از اعترافات

من وکیلم از جا برخاست و از قاضی اجازه خواست و بعد از اجازه گرفتن به جایگاه رفت و

گفت

- آقای قاضی استحضار دارید که خانم جلالی باردار بودن و با ضرب و شتم مادر و خواهر

مقتول بچهشون سقط شده و آنها باعث مرگ جنین شدهاند که قتل عمد محسوب میشه و

باید به مجازات آنها رسیدگی بشه....

هنوز صحبت وکیلم تمام نشده بود که مادر جمشید داد کشید

- غلط کرده ! این دخترهی سلیطه برای اینکه به هوسبازیش برسه بچهاش رو سقط کرده

...

قاضی روی میز کوفت

- خانم ساکت