رایگانملیحه بخشی

186

[Type here]

_خب چی اتفاقایی افتاده ، منتظرم...

بفرماییدبگید خانم ؟....

لحظهای مکث کرد و ادامه داد

- اول از همه هم خودتون رو معرفی کنید

فشار دست امیر بیشتر شد و زبانم برای صحبت کردن نیرو گرفت

_نفس جلالی ....۲ساله

اسم پدرم هم نریمان ،نریمان جلالی

ازدواج کردم وساکن......شمالم

اسم شوهرم هم جمشید...

واشک توی چشمهایم جمع شد...

- من ...من...من امروز شوهرم رو کشتم

با صبر به صورتم زل زد

_میشه از اول ماجرا رو تعریف کنید؟

ومن تمام ماجرا را بی کم وکاست گفتم وجناب سروان نوشت و نوشت ،هنوز درگیر نوشته

هایش بود که نگاهم به طرف امیر کشیده شد

اشک تمام صورتش روشسته بود

قلبم جمع شد از ظلمی که ناروا به حامیبیگناهم روا می کردم ،

من به این مرد تمام زندگیم را مدیون بودم ،

چند بار مرا از مرگ نجات داده بود...

ملتمسانه نامش را به زبان آوردم

_امیر...

بادست آزادش صورتش روپاک کرد و لب گزید

_هیس ....

187

[Type here]

- معذرت میخوام

به حرف آمد

- نفس ! چرا مشکلات تو اینقدر سنگینه؟!

جواب من فقط یک لبخند تلخ بود وسر انگشتهایم که دوباره توی دستش فشرده شد ،بهترین

حس دنیا به سراغم آمد ولی خیلی دوام نداشت ، یکدفعه درد تمام وجودم را احاطه کرد ،درد

تلخی که روح وروانم را بهم ریخت...

هرچی لبهایم را اسیر دندانهایم کردم که جیغ نکشم نشد و آخرش درد به من پیروز شد

وپشت سرهم و بیطاقت جیغ کشیدم

امیر وحشتزده روبرویم ایستاد ، سعی داشت با نگاه ترسان و پرسانش درون چشمهایم را

بگردد و دلیل درد کشیدنم را پیدا کند ،

درمانده وبیچاره ، شانههایم را محکم گرفت و پرسید

_نفس چی شد ؟چکار شدی ؟تو که خوب بودی ....

ورو به جناب سروان که متعجب وترسیده ما را نگاه می کرد ،داد زد

_تو روخدا زنگ بزنید اورژانش ، داره از دست می ره...

واو هم با عجله شماره ای را گرفت ،

دیگر درد قرارم را ربوده بودو از محیط دوروبرم هیچ درکی نداشتم جز یک چیز ...

دستهای حمایتگرامیر ،چشمهایم فقط دنبال دستهایش می گشت ، مثل اینکه گنجی را از

دست دادهام ، وقتی دستهایش را از خودم دور دیدم ،داد زدم

_امیر!

روبروم زانو زد

_جان امیر!

_دستام روبگیر...من می ترسم....

دستهای تو ریسمان محکمی است که مرا از سقوط نجات می دهد ،پس دستانت را ازمن

دریغ نکن ، دستهایم را بگیر!

دستهایم بین جحم دستان مردانهاش گم شد و صدای محکمش دلم را در بر گرفت

188

[Type here]

- نترس نفس ! من تا آخرش کنارت هستم

و تنها راه اتصالم به دنیا همان دستهایش شد و با اطمینان از حرفش پلک روی هم گذاشتم

و از فرط درد بیهوش شدم....

***

چیک ...چیک ...چیک...

وصدای دعوا وجر وبحث چند نفر...

چشمهایم سنگین وحس رخوت تمام جانم را گرفته بود...

_خودم می کشمش...

_دادو بی داد راه ننداز خانم ، فکر میکنی نمیدونیم باعث همه ی این اتفاقا خودتی ...

_ساکت باشید ،اینجا بیمارستانه ،کلی مریض اینجا خوابیده ...

وصداها آرام گرفت ؛

بیمارستان؟!

چشمهایم به یک بار از هم باز شد ، نگاهی به شکمم کردم وبا دستی که سرم وصلش نبود ،

شکمم را لمس کردم

"بچه ام ،بچه ام ، خدایا بچه ام ...."

دورو برم را نگاهی انداختم ،خانم چادری کنار در ایستاده بود ، تا چشمای باز مرا دید به

طرفم آمد

_خانمی به هوش اومدی ،حتما از صدای سر وصداها به هوش اومدی!!

صدایی تحلیل رفته از حنجرهام بیرون زد

_بیرون چه خبر بود؟!...

_اوم....مادر شوهرت اومده بود ،دعوا ،ولی ما مواظبتیم ،غصه نخوری ها...

ترسیده از او که پشت در بود او را نگاه کردم

_شما؟!شما کی هستید؟!

لبخند زد

189

[Type here]

_متوجه نشدی ؟.....

به درجههای لبهی آستین مانتویش اشاره کردو گفت

- مامور پلیسم دیگه ، واسه مواظبت تو اینجام...

پلیس! ....مادر شوهرم!...

به ناگاه با به یاد آوردن اتفاقات گذشته تمام دنیا روی سرم خراب شد همه ی اتفاقات از تلفن

کردن سعید تا اورژانس وبیمارستان مثل ساختمان خرابی روی سرم آوار شد....

یکدفعه با صدای بلند و دردناک نالیدم

_بچه ام ؟خانم ،بچه ام چطوره؟!...

سرش راپایین انداخت ، این عکسالعمل خوبی نبود

خیره نگاهش کردم و او این پا و آن پا کرد

_بهتره خانم دکتر بیاد برات توضیح بده...

واز کنارم دور شد وبه طرف در رفت

اصرارش نکردم که ماجرا را بگوید نمیدانم چرا نمیخواستم از بچه ام خبری داشته باشم

،شاید از خبرهای بد می ترسیدم...

در واشد ،مامان وبابا با چشمهای از گریه پف کرده ورنگ وروی زرد توی دید من

پدیدارشدند ، مامان به طرفم پرواز کرد ، نفسش در نمیآمد ، مرا توی آغوشش گرفت و

مانند گهواره تابم داد ، اما بابا از همان دور نگاهم می کرد ،مامان قوربان صدقه ام می رفت

وگریه می کرد ولی بابا با نگاهش دورم میگشت و من انگار مسخ شده بودم ،هیچ عکس

العملی انجام نمی دادم...

مامان صورتم را توی دستهاش گرفت وبه صورتم زل زد

_نفسم ،چه بلایی سر زندگیت اومد ، چرا اینقدر زدنت ...

فک بابا می لرزید ورگ گردنش بالا زده بود ، برای مردانگیش گران تمام شده بود که دختر

نازپرودهاش را کتک خورده و روی تخت بیمارستان ببیند

- راسته که تو جمشید رو ...

ودیگر هیچی نگفت و چشمهی اشکش جوشید

190

[Type here]

توی چشمانش خیره شدم و بیحس لب زدم

_مامان ....بچه ام....

سرم توی بغل مامان فشرده شد

_عمرش به دنیا نبود عزیزم..

ولرزش شانه های مامان وبابا را از گریه دیدم

خودم را از داخل بغل مامان بیرون کشیدم وداد زدم

_یعنی چی عمرش به دنیا نبود ؟من به خاطر سلامتی اون زندگیم روقمار کردم ،من ...من

...به خاطر اینکه اون زنده بمونه ،زندگی جمشیدو گرفتم ...

سرم بیاراده به طرفین تکان خورد

- نه!!!....این اصلا انصاف نیست ، نه !!من باور نمی کنم

واشکهایم همانطور می ریخت و داد میزدم ، از خود بیخود شده بودم ،خودم رامی زدم وبه

زمین وزمان بد میگفتم ،چند پرستار به داخل اتاق دویدند ...

مامان وچند پرستار از پسم برنمیآمدند ،

سرم از دستم کنده شد وخون از دستم می ریخت ومن بی توجه به دور وبرم وحال مامان

وبابا فقط جیغ می زدم وخودم را می زدم

صدای دادی توی سرم هوار شد

با صدایش سرجایم میخکوب شدم

_نفس!

کی آمده بود که من ندیده بودمش ، من تاحالا امیر را اینقدر عصبی ندیده بودم

جذبه اش مرا گرفت ، دیگر صدایی برام نماند که داد بزنم ،خفه خان گرفتم ، سرم را پایین

انداختم وبه دیوارههای تخت پشت سرم تکیه دادم

دکتر با عتاب به پرستارگفت:

_نمی بینی حالش خوب نیست ،یک آرام بخش بهش تزریق کنید...

امیر وقتی دید من آرام شدم ، دست بابا که همراه من ویران شده بود راگرفت واز اتاق

بیرونش برد